قسمت ۸۴۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۴۹ (قسمت هشتصد و چهل و نه )
join 👉 @niniperarin 📚
تو همین اوضاع یهو شنفتم که بغل دستیم گفت: آقا به دستهای بریده ات قسمت میدم یه شوور خوب هم به من بده! بعدش هم به همه ی جوونا! نزار بی مرد بمونم و برم لای خاک!
با یه حال نزاری زار زار گریه میکرد و زجه میزد: به حق همین مجلس قسمت میدم، کور و کچل هم باشه، گدا هم باشه، زن سّیمش هم باشم حتی قبوله! فقط باشه که دیگه بیشتر از این طاقت حرف مردمو ندارم!
هنوز کلومش تموما از دهنش بیرون نیومده دیدم اونی که اونور دستش نشسته بود بهش گفت: روت را پس کن زن ببینم کی هستی!
ضعیفه روش را داد کنار. از زیر چادر نگاش کردم. شکسته بود و سیاه سوخته و یکی از چشماش چپ بود. زنی که خواسته بود این صورتش را بهش نشون بده یهو زد زیر گریه و ضعیفه را بغلش کرد. گفت: به همین قبله و صاحب مجلس قسم که امروز اومدم اینجا فقط محض خاطر برادرم. نذر کرده بودم برای زن دادنش. نه کوره، نه کچل نه زنی داره! تو بازار گدایی میکنه. کشتیارش شدیم هزار بار که بره سر یه کار آبرودار، نمیره. عادت کرده به این کار. میگه عمرشو گذاشته تو این کارو خبره شده. سر همین تا حالا کسی زنش نشده! حالا که تو این حرفو زدی فهمیدم که بیخود نیتت را به زبون نیاوردی. وخی بریم که حاجت روا شدی زن!
بعدش هم دستش را گرفت و از مجلس پا شدن و رفتن بیرون. دیدم بیخود نگفتن این مجلس حاجت میده. من راهشو بلد نبودم تا حالا! بایست خواسته ام را بلند به زبون می آوردم تا آقا خودش هر طور صلاح میدونه صدام را برسونه به گوش اونی که بایست گره گشای کارم بشه!
شروع کردم بلند بلند با زنجه موره درد و دل کردن که: یا باب الحوائج….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…