قسمت ۵۰۶ تا ۵۱۰

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پانصد و شش)
join 👉 @niniperarin 📚

سرم را پشت سوراخ یکم جابجا کردم تا حاج ایوب اومد تو دیدم. قد کوتاهی داشت و شکم جلو اومده و هیکل چاق. یه کلاه نمدی بلند گذشاته بود سرش که از حد معمول بلندتر بود. لابد میخواست کوتاهیش را با بلندی کلاهش جبران کنه. یه ریش جو گندمی کوتاه و صورت بشاش و چشمهای بادومی ریز. به محض اینکه دیدن خان سلام گرمی کرد و هرچقدر شکمش میگذاشت دولا شد و دست خان را بوسید. کم مونده بود که پا و جاهای دیگه ی خان را هم ماچ کنه که برزو بلندش کرد و بفرما زد که بشینه رو صندلی. نشست روبروی برزو و گفت: بنده نوازی کردین برزو خان. بالاخره نگاهی به زیر پاتون کردین و حقیر را با امرتون سرافراز کردین! خدا رحمت کنه ابوی محترم، خان والا را. ارادت خاص و مخلصانه ای داشتم به ایشان. ناگفته نماند که آن بزرگوار هم لطف مکرر داشتند به بنده همیشه. در جریان هستید حتما! همین چند تخته فرش نفیس ابریشم که زیر پای شماست خودم برایشان مخصوص، سفارش دادم به بافنده. الحق که هنر دستشان برازنده ی زیر پا و قدوم مبارک خان والا و حالا برزو خان اعلاست. ارزش این قالیچه های ابریشم به نقشه و تعداد رج و تبحر استاد بافنده اش نیست. به مبارکی قدومی است که منت گذاشته و پا بر ترنج و گل و بته اش ساییده….
مردک همینطور داشت مجیز میگفت و دستمال کشی برزو خان را میکرد. اینطور که پیدا بود منفعت خواسته اش از برزو اینقدری بود که همچین براش چرب زبونی میکرد.
برزو گفت: به خاطر مورد دیگری صدات کردم که بیای حاج ایوب. بحث فرش و قالی بماند برای بعد…
ایوب حرفش را نیمه خورد و شال کمرش را کمی سفت تر کرد و گفت: انشالله که خیره. بنده ی چاکر سراپا گوشم. حسب امر شما یکی را فرستادم پی بنده زاده، غلام شما، احد پسرم. انشالله در اسرع وقت میرسه به پا بوسی.
خان گفت: ببین حاج ایوب موضوع فرای این حرفها و نقلهاست. بحث حیثیت من و شما و یک مملکته! اجنبی رخنه کرده از شمال و جنوب. من همین چند روز پیش که شرفیاب شده بودم محضر اعلی حضرت در این خصوص مفصل خدمتشان عرض کردم . نظر ملوکانه ی شهریار هم موافق افکار الکن بنده بود. در خصوص این مسئله که الان خدمت شما خواهم گفت با ایشان مشورت مخصوص کردم. راهنمایی کردند و بعد از من یک اسم پرسیدند. نمیدونم چه شد و چه حکمتی بود که اونجا تنها شخصی که جلوی چشمم آمد و اسمش بر زبانم در مقابل اعلی حضرت جاری شد شخص شخیص شما بودین!
ایوب که هنوز نمیدونست اوضاع از چه قراره و برزو در مورد چی داره حرف میزنه، هم از تعجب داشت شاخ در می آورد و هم از خوشحالی حرفهایی که میشنید روی پا بند نبود و قند توی دلش آب میکردن.
سرش را مث کودنها تکون تکون داد و گفت: خب اعلی حضرت چه فرمودند؟!….

join 👉 @niniperarin 📚

سرش را مث کودنها تکون تکون داد و گفت: خب اعلی حضرت چه فرمودند؟!
برزو گفت: اعلی حضرت گفتند اگر شما تایید میکنی، بلامانع است. انجام شود. من هم اگر مورد تایید نبودین که از اول اسم شما را نمیگفتم خدمتشان!
ایوب بیشتر از قبل گل از گلش شکفت و گفت: شما همیشه بنده نوازی میکنین خان. حتما پیشکش چند تخته فرش نفیس تبریز میفرستم خدمتتان که از جانب بنده تقدیم حضور مبارکشان کنید. البته خود شما که جای خود دارین و حق العملتان محفظ در حجره گذاشته شده!
راستی برزو خان. نفرمودید در چه مورد بود که اسم حقیر را در گوش مبارک همایونی زمزمه کردید!
برزو پا شد از جاش و شروع کرد به قدم زدن. گفت: موردی که میگم خدمتتان جزو اسرار هست و باید همینجا بین خودمان بماند.
ایوب که میدید انگار پاش به مسئله ی مهمی باز شده و بعد از مدتها برزو خان اون را داخل آدم حساب کرده، گوش تیز کرد و سریع گفت: حتما. حتما. خیالتان راحت. سَرم برود، سِرم نمیرود.
برزو نزدیک تر شد و گفت: شاید مسئله ای که میگویم به نظر عادی برسد ولی در پشت پرده مسائل زیادی هست که بعدا سر فرصت میگم خدمتتان. واقعیت امر این هست که ما دوستی داشتیم از امرای دربار که از شما چه پنهون با شاه هم مراودات خوبی داشت و ارتباطات نزدیک. بیشتر پشت پرده بود و مشاوره های خاص را به اعلی حضرت میداد. ولی مشکل این بود که دست خیلی از سفرا و لژیونرهای فرنگی را از تصمیمات اعلی حضرت در خصوص دول شرق و غرب کوتاه کرده بود در بسیاری از امور.
برای همین اصولا فرستاده ها نظر خوشی نسبت به ایشان نداشتند و کم و بیش مورد قهر آنها بود. تا اینکه بالاخره یکی از این سوء قصدها به جانش کارگر افتاد و شاه و ما را تنها گذاشت. البته چون از رفیقان دیرین و دوستان صمیمی بنده بود احساس دین هم علی الاصول از جانب من بیشتر بود نسبت به این دوست فقید و خانواده ی محترمش که بعد از او بی سرپناه بود. این قضیه برای چندین سال پیش بود.
این شد که با اجازه از محضر همایونی و کسب تکلیف قرار بر این شد که همسر و تک فرزند دخترش به قیمومیت بنده درآیند تا زمانی که دیگر احساس شود که از بابت تامین مالی و جانی در امان هستند و میتوانند گلیمشان را خودشان از آب بیرون بکشند.
گذشت تا به امروز که تک دختر امیر بزرگ شد و از آب و گل درآمد. چند وقت پیش در یکی از مجالس که سفرا و مهمانان ممالک خارجه حضور داشتند پسر یکی از این اجانب دختر امیر را دید و پسندید. این شد دردسر عظمی برای ما! ….

join 👉 @niniperarin 📚

از قیافه ی ایوب که حالا خنده به روی لبهاش خشکیده بود پیدا بود که کمی ترسیده از این بابت و هرزگاهی سعی میکرد با نشان دادن دندانهاش خودش را همچنان خنده رو نشان دهد و از تک و تا نیندازد و سر اینکه گوشش شده محرم اسرار مگوی دربار، میدان را خالی نکند که مبادا به گوش شاه برسد که بزدل بود و میدون را وا داد!
منم همچین تو پدرسوختگی خان مونده بودم و چشمم پشت سوراخ دیفال گشاد شده بود که انگار جدی جدی خان داره راست میگه و همچین اتفاقاتی افتاده. اگر صدتا دختر کور و کچل هم داشت برزو حتمی همه را شوور میداد! قبلا از گلاب خدابیامرز شنفته بودم که دروغ را اینقدر بزرگ بگو که همه تو راست نبودنش شک کنن. ولی دیگه این چیزی که خان داشت میبافت به هم بیش از حد گنده بود. اگه حاج ایوب موافقت میکرد و بعدها گندش در می اومد بد وانفسایی به پا میشد و دودش هم تو چشم کسی نمیرفت جز خورشید ننه مرده.
برزو خان ادامه داد: البته شخص شخیص و فهیمی مثل شما حتما در جریان مسائل و مناسک پشت پرده ی حکومتها هستین. در رده های بالا وصلتی اتفاق نمی افته مگر اینکه تزلزلی بین شاهان دو مملکت ایجاد شده باشه و جهت تحکیم روابط و دوری از جنگه. ولی در سطوح پایین نه بحث تحکیم راوبط هست و نه دل و دلدادگی.
ایوب خان که انگار داشت از محرمانه ترین اسرار مملکت مطلع میشد سرش را پیش آورد و آروم پرسید: پس به چه دلیله؟
خان با صدای بلند فریاد زد: پدر سوختگی حاج ایوب! پدر سوختگی! فکر کردی یه سفیر بلا نسبت شما حسود کینه توز مال اندوز، دختر یک نفر مثل بنده را چرا خواستگاری میکنه برای پسر وامونده ی جعلقش؟
ایوب: چرا؟
خان صداش را آورد پایین و گفت: برای ستون پنجمی حاج ایوب. شما که بهتر از من باید بدونی. خیال کردی این سگ بازهای پول پرست که حتی آب کُر هم ندارن برای تطهیر، چرا برای ناموس امرا و افرادی که خاص دربارن مث بنده دندون تیز کردن؟ محض سردرآوردن از امور خاصه ی مملکتی. هرچند من خودم مدتی هست که به ظاهر در دربار سمتی ندارم ولی…..
ان و منی کرد و گفت: این هم فقط به شما میگم. احدی هم از این موضوع خبر نداره. این امر ظاهری است. آن هم به صلاحدید خود شاه!
طوری حرف میزد که انگار دربار شاهی روی انگشت اونه که داره میچرخه و اگه اون نباشه شاه مملکت حتی از مستراح رفتن هم عاجزه!
حاج ایوب باز سرش را مثل دلقک تکون داد و گفت: عجب! خدا به شما عمر و عزت طولانی بده انشالله! کاش میشد این موارد را در کوی و برزن جار زد تا این مردم نمک نشناس قدر یک عالیقدر خدومی مثل شما را بهتر میدونستن. اما چه میشه کرد؟ میدانم که صلاح نیست و شما باید در گمنامی و خفا بمانید.
لجم گرفت از این حرفش خواهر. گمنام من بد بخت بودم که پونزده سال آزگار در خفا هووی اون فخری فیس و افاده ای بودم و جور اون را کشیدم و دم بر نیاوردم. خدمتی که من به اینها کرده بودم شاه به مملکت نکرده بود! چه رسه به این برزو که حالا به عینه میدیدم که یه روده ی راست تو شکمش نیست و برای فرار از رسوایی خودش و دور کردن دخترش از اینجا به هر حیله و حربه ای متوسل میشه. همچین داشت دروغ میبافت به هم که اگه شاخ رو سرم دراومده بود از همون سوراخی که دید میزدم رفته بود تو و ماتحتش را جر داده بود.
برزو گفت: الغرض! با مشورتی که با اعلی حضرت در موارد مشروحه ای که خدمتتون گفتم کردیم، تصمیم بر این شد که این وظیفه ی سترگ اینبار بر دوش شما باشه و شما و آقا زاده ناجی این مملکت باشین و دست اهریمنی این فرنگیهای از خدا بیخبر را که اینبار از آستین پسر سفیر درآمده کوتاه کنین!
حاج ایوب پاشد و تمبانش را کمی بالاتر کشید و آب دهنش را قورت داد، سینه اش را سپر کرد و سعی کرد ترس را درچهره اش مخفی کنه. بعد از چندتا اهن و اوهون و سرفه و نفسی که به زور بالا می اومد گفت: شما جان بخواهید خان! بنده و بنده زاده مالا و جانا در اختیاریم. فقط حقیر دقیقا ملتفت نشدم که بایست چه خدمتی بکنیم؟
برزو خان رفت جلو زد سرشانه ی حاج ایوب و گفت: …..

join 👉 @niniperarin 📚

برزو خان رفت جلو زد سرشانه ی حاج ایوب و گفت: کار علی الحده ای نمیخواد بکنین حاجی. فقط باید دختر اون امیر شهید خدا بیامرز را از این شهر و جلوی چشم این عمال بیگانه دور کنین که جلوی چشم نباشه. والسلام نامه تمام.
ایوب که تا حالا شق و رق ایستاده بود و انگار نفسش را حبس کرده بود با این حرف خان راحت شد و خودش و نفسش را با هم رها کرد. گفت: به دیده منت! همین الان میفرستم پی کالسکه چی بیاد. شب نشده دیگه دختره اینجا نیست!
برزو نگاهش را براق کرد تو چشمهای ایوب و جعبه سیگارش را از روی میز برداشت و همونطور که کبریت میکشید گفت: بیخود نیست حاج ایوب این همه سال ته این بازار گندیده تو یه حجره ی نم گرفته درجا زدی! خودت هم انگار کن خشتهای حجره ات. نم کشیدی! ملتفت حرف نمیشی!
ایوب گفت: جسارت نکردم خان. هرچه شما امر کنین!
برزو یه پک نصفه نیمه به سیگارش زد و گفت: این همه برات مسائل سری و پشت پرده را فاش کردم که جوابت این باشه؟ مگه خودم لنگ کالسکه یا خدم و حشم بودم که تو رو صدا کردم؟
ایوب که عذاب وجدان گرفته بود از حرفی که زده بود گفت: سفاحت بنده را عفو کنین. پیری است و هزار درد و بی حواسی. واضح بفرمایید، اطاعت امر میکنم!
برزو نشست روی میز و لنگش را انداخت روی آن لنگ و گفت: شما باید امید اینها را نا امید کنین. همین جاسوسها را میگم. تنها راهش هم این است که دختر امیر شهید خدابیامرز را از اینجا ببرین. ولی نه همینطور ساده و بی صدا. باید آنها ببینن که دختر شوهر کرد و رفت تا مسئله توجیح داشته باشه. وگرنه همینطور از چنگشان دورش کنیم، این را نشانه ای مبنی بر اعلان جنگ میدانند. به شاهشان اطلاع میدهند و همین فرداست که هرچی لاشخور بیرون این مملکت نشسته همپیمان با آنها قصد حدود ما را کنند و بی امان از شرق و غرب و شمال و جنوب به ما بتازند. آن وقت است که دیگر نه حجره ای برای تو میماند که به طبعش کاسبی کنی، نه امنیتی برای ناموست. از دم همه را تاراج میکنند. آن هم سر چه؟ سر یک دختر!
ایوب دو دستی بر سرش زد و نشست. گفت: خاک بر سرمان شد خان. چه کنم حاصل یک عمر کاسبی با شرافت و یک دو جین دختر را که با آبرو بزرگ کردم؟….
خان صداش را برد بالا و گفت: هنوز نمرده شیون میکنی؟ راه چاره را از وقتی اومدی دارم میگم! به محض اینکه پسرت رسید، مراسمی برپا میکنیم و دختر امیر را عقد پسرت میکنیم و مجلسی هم تدارک میبینیم و سفرا را هم دعوت میکنیم تا خودشان با چشمهای کورشان ببینند. اینطوری هم آب پاکی را روی دستشان ریختیم هم باب سوء تفاهم را مسدود کرده ایم. پسر تو هم که حتی در خواب نمیدید که شوهر دختر خوانده ی شاه شود شاهین اقبال بر سرش نشسته و میشود داماد خوانده ی اعلی حضرت. زمانی هم که آبها از آسیاب افتاد حتمی محض دیدار و رفع دلتنگی، اعلی حضرت مجلسی به پا میکنند و نوعروس و داماد را پا گشا میکنند. آنجاست که تو هم مستقیما به دربار می آیی و دیگر میشوی جزو خواص. هم مملکت را نجات داده ای، هم پسرت به نان و نوایی رسیده، هم مال و تجارتت رونق دیگری میگیرد! بهتر از این توی عمرت دیده بودی؟ به سرت قسم که نه!
ایوب بلند شد و مثل دیوانه ها رفت طرف در. برزو داد کشید: کجا میری حاجی؟
گفت: میروم پیشواز این پدر سوخته که بین راه تعلل نکند. تا سحر نشده آوردمش اینجا. امر کنین عاقد را هم سر راه خِر کش می آورم. صبح علی الطلوع مملکت را نجات خواهم داد.
این را گفت و به دو رفت….

join 👉 @niniperarin 📚

این را گفت و به دو رفت.
پام را که گذاشتم تو حیاط بغض گلوم را گرفته بود خواهر. اگه جدی جدی خان خورشید را میفرستاد تبریز، که میفرستاد، اونوقت دیگه تنهای تنها میشدم. مطمئن بودم خورشید هم روز خوش نمیبینه با این همه اراجیفی که خان سر هم کرد و تحویل حاج ایوب داد. وقتی به این پونزده سال آزگار که قلبم برای این نه دختریم میتپید و تو سرما و گرما، چپ و راست حواسم جمعش بود که سردی و گرمیش نشه و بلغم و صفرا قاطی نکنه، فکر میکردم، میدیدم کم وابسته اش نیستم. حتم دارم اونم همینطور بود. درسته بچه بود و الان سرش باد داشت و عشق چشمهاش را کور کرده بود و شیطنت میکرد، ولی اگه ملتفت میشد چه سرنوشتی قراره آقاش براش رقم بزنه، بعید نبود که یه کاری دست خودش بده. پشیمون بودم از اینکه قضیه را برای خان رو کرده بودم. اون همه چی براش علی السویه بود. من که ننه ی تنها پسرش بودم را باهام اینطوری تا کرد، خورشید که دیگه دخترک فخری بود و خیال خان هم راحت بود از اینکه دسته گلی که به آب داده، خودش خبر نداره که دختر اونه.
تو همین فکرا بودم که یهو خورشید جلوم سبز شد. گفت: ننه، منو وسط خزینه میون این ضعیفه های خاله زنک بی حیا تنها میزاری میری که چی؟ نمیگی …
پریدم تو حرفش و گفتم: کار واجب پیش اومد ننه! اگر نه مرض نداشتم تک و تنهات بزارم….
نگام افتاد تو نگاه معصومش و یهو دیگه دل از دستم رفت و بغضم ترکید. بغلش کردم و شروع کردم به گریه، گفتم: تو دیگه بزرگ شدی ننه، خودت بایست از پس خودت ور بیای. تا ابد که نمیتونم همه جا عقبت راه بیوفتم که. اومدیم و من سرم را گذاشتم زمین امروز. گفت: چی شده ننه؟ چرا گریه میکنی؟
با پشت آستین اشکهام را پاک کردم و گفتم: هیچی ننه. چیزی نشده. یهو دلم گرفت. خواستم سبک بشم. ننه خدابیامرزم میگفت هروقت دلت گرفت با خودت رودروایسی نکن. هر وقت دلت خواست اشک بریز تا سبک بشی. ولش کن. حالا مگه چی شده تو حموم؟
یهو دوباره آتیشش تند شد و گفت: این جیران بیشعور بی حیا با اون زنیکه که همش با هم سرشون تو همه، بعد که تو رفتی اومده یهو بی هوا جفت پستونام را گرفته تو دستش و فشار میده. بعد به اون یکی گفت: “نه زیاد تو دست میاد نه شل و وله، دست نخورده است! گفتم بهت که دختر خوبیه این!” بعدش هم عنر عنر سرشون را زیر انداختن و رفتن.
اینها را که گفت جوش آوردم. گفتم زنیکه های پتیاره فکر کردن همه عین خودشونن؟ بریم حالیشون میکنم. مگه هر کی به هر کیه که هر خری خواست بیاد دختر مردم را محک بزنه تو حموم؟ ….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚