قسمت ۸۲۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۲۳ (قسمت هشتصد و بیست و سه )
join 👉 @niniperarin 📚
همین حالا وقتش بود که برم سراغ برزو…
تو حیاط با چندتایی که رودربایستی داشت با روی باز خوش و بشی کرد و از مطعمه و اشربه تعارفشون کرد و اومد که بیاد داخل امارت. جلدی رفتم یه گوشه ی خلوت که محل رفت و اومد نباشه و تا پاش را گذاشت تو، صداش کردم. نگاهی به دور و برش کرد و منو که دید اومد طرفم. هنوز دهن وا نکرده بودم که تندی پرسید: برگشته؟
سعی کردم از همین حالا لحن خانوم بودن را تقلید کنم که نگه بلد نیس. خیلی با طمئنینه و سنگین رنگین گفتم: شما رفتین دنبالش خان والا، کنیزتون بی اطلاعه راجع به این پرسش! اگر میدانستم حکما دست و پا بسته مینشوندمش توی مجلس جلوی چشم عوام تا وقتی که شما شرف یاب بشین!
مکث کرد و چند لحظه ای خیره نگام کرد. گفت: چرا اینطوری حرف میزنی؟ دوباره چه خوابی دیدی برام؟
تو همون تاریکی کنجی که ایستاده بودیم یه پیچ و تابی به گردنم دادم و یه عشوه ای اومدم که خوب چشاش ببینه و گفتم: منبعد میخوام درخور و شأن صاحب این منزل حرف بزنم و رفتار کنم. به هر حال غریبه ها اینجا رفت و آمد میکنن، نباید وجهه ی بدی از این امارت به بیرون منتقل بشه. باید همه ی اهالی اینجا از دربون و نوکر و کلفت و استرباشی تا خان زاده و نوه ها و خانم خونه همه زبانزد باشن! باعث سرفرازی شماست!
سری تکون داد و گفت: تو هم وقت گیر آوردی تو این هاگیر واگیر؟ مگه نمیبینی آبروم به خطره؟ شدی ملا نقطی و اطواری؟ ولی گیرش میارم اون پدر سوخته را که منو قال نزاره! حتم دارم همدست داشته وگرنه اون از این جربزه ها نداشت که بخواد تنها فرار کنه!
گفتم: بعید نیست همچین بوده باشه برزو خان. ولی الان علاج این درد چیه؟
سیگارش را آتیش کرد و دود از سرش که داشت اینور و اونور تکون میداد بلند شد. گفت: نمیدونم…
گفتم: من میدونم!
یه لحظه موند سرجاش و تکون نخورد. گفت: بخوای خزعبلات ببافی به هم تلافی اون زنک فراری را تو دلت در میارم. حواستو جمع کن حرف بیراه نزنی…
گفتم: چاره ی کار پیش منه. بریم تو اتاق درست و حسابی برات توضیح بدم.
راه افتادم طرف اتاقی که گلین از توش در رفته بود. دنبالم اومد. در را که بست برگشتم طرفش و چشم دوختم تو چشماش. زیر نور تازه بزکم را دید. چشماش گشاد شده بود از تعجب. باید هم دهنش وا میموند. تا حالا منو اینطوری ندیده بود! حتم داشتم داره تو دلش فحش میده به خودش و میگه یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم….
گفت: چرا همچین بزک کردی؟ سرمه دون را خالی کردی تو چشمات؟ نمیگی مردم وهم میگرتشون با این چشا؟
الحق که نه لیاقت داشت مردک نه سلیقه. خواستم یه چیزی بگم ولی خودداری کردم که به خیر و خوشی بگذره و لج نکنه.
گفتم: ببین برزو خان. چاره ای نداری امشب با این همه دعوتی که دوماد بشی! اگه نگفته بودی به چه دلیلی این جشن و به پا کردی، میشد یه طورایی خلق الله را پیچوند و گفت بابت مطلب دیگه ای این بزم را راه انداختی. ولی الان همه منتظرن که با عروس بشینی بالای مجلس. غیر اینه؟
براق شد بهم و گفت: خب؟ منظور؟
گفتم: اون زنیکه که در رفته و خدا میدونه کی پیداش کنی…
چادر را از سر انداختم و با لباسی که تنم بود یه چرخی جلوش زدم و گفتم: ولی باز من دارم به دادت میرسم. عروس اینجاس حی و حاضر که آبروی برزو خان نره! کسی از اینهایی که اینجا جمع شدن واسه ی مفت خوری چه میدونه عروس کی بوده و کجا بوده و چه شکلی!
خیره موند بهم و هی نگاه کرد. باز همون حالی شده بود که وقتی میرفت تو فکر. دل تو دلم نبود. آشوب بودم و قلبم داشت میومد تو دهنم. اگه میگفت نه….
سرش را تکون داد و گفت: درسته! حرفت حرف حسابه! فقط…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد