قسمت ۸۰۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۰۸ (قسمت هشتصد و هشت )
join 👉 @niniperarin 📚
هم من هم برزو مونده بودیم مبهوت. سوزی توی صداش بود که دل آدم میگرفت و ناخواسته اشکت را جاری میکرد. آروم اسبم را هین کردم و رفتم طرفش. یهو یه صدای نی پیچید توی کوه و شروع کرد به همراهی کردن آوازی که گلین میخوند. دقیق معلوم نبود از کجاست و کی داره با نی گلین را همراهی میکنه. هر کی بود داشت وسط کوه نی میزد. گلین همونطور که گریه میکرد آروم آروم صداش فرو رفت و قطع شد، ولی صدای نی همچنان می اومد. گلین دست برد و از عقب زین اسبش فانوسی را که آویزون بود برداشت و همونطور خاموش سر دست گرفت.
رسیدم کنارش. وسمه ای که کشیده بود با اشک چشماش شره زده بود و یه رد سیاه انداخته بود روی سفیدی صورتش.
گفتم: اینجا بود؟ روزی که آلان را بردن؟ صدای نی خودشه؟
چشمهای نمدارش گشت طرفم، نگاه غریبی بهم انداخت و باز زل زد به کوه. گفت: آلان زنده اس. هر شب صداش را میشنفم. ننه میگه خیالات زده به سرم. دروغ گفت که مُرده…
برزو همینطور که نزدیک میشد گفت: چطوری این افسارو از پشت زین وا کرده؟
بعد هم چپ چپ به من نگاه کرد. گفت: راه بیوفتین. دست دست کنین میخوریم به شب.
گفتم: این صدای نی را میشنفی برزو خان؟ یه عمره چشم به راه این صداست. بزار بره. عوضش را میبینی…
برزو یه نگاهی به چپ و راستش کرد و گفت: زده به سرت؟ دوتایی دست به یکی کردین منو مچل کنین؟ کدوم صدا؟ نی دیگه چیه؟ یه آوازی خوند دلش وا شه، ما هم شنفتیم! حالا هم دیگه تموم. یالا راه بیوفتین…
گفتم: یعنی راستی راستی این صدا را نمیشنفی؟
دستش را تو هوا تکون داد که یعنی نه! بعد هم رفت افسار اسب گلین را گرفت محکم گره کرد به قاچ زین اسبش و راه افتاد. گلین همچنان فانوس را گرفته بود سر دست و زل زده بود توی کوه.
برزو گفت: راه بیوفت حلیمه جا نمونی. اگه هم دوست داری شب تو بیابون بخوابی دیگه خود دانی.
منتظرم نموند بی چشم و رو. داشت میرفت و گلین را هم دنبال خودش میبرد. هنوز صدای نی را میشنفتم. لابد به برزو هم چیزایی گفته بودن در مورد این قضیه که خودش را زده بود به کر گوشی و صدا را حاشا میکرد.
اسبم را هی کردم و به تاخت خودم را رسوندم بهشون. یکم که رفتیم دیگه از صدای نی خبری نبود. ولی گلین هنوز فانوس را روی دست گرفته بود بالا. گفتم: هم این خاموشه، هم روزه. بیخود دستت را خسته نکن. روشن هم بود کسی نمیدیدش.
گفت: اون که باید ببینه چه خاموش باشه چه روشن، چه روز، چه شب میبینه…
یه آهی کشیدم و دلم سوخت به حالش. رفتم کنار برزو گفتم: خوش به حال جفتتون! از هفت دولت آزادین!…
برزو چپ نگام کرد. زورکی خندیدم و برگشتم نگاه کردم به گلین که هنوز صورتش خیس بود. که یهو دیدم یک نفر داره با تاخت از عقبمون میاد…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…