قسمت ۴۴۱ تا ۴۴۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت چهارصد و چهل و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

رفتم کلبه. چند تا تیکه خرت و پرتی که داشتم را جمع کردم اومدم پیش گلاب. البته نه سر اینکه به خاطر حرفهای برزو ترسیده باشم از تنها موندن. میخواستم بیشتر کنار گلاب باشم، اینطوری هم مزه ی دهن اون بیشتر میومد دستم که چند مرده حلاجه تو این معرکه، هم اگه به در بسته ای میخوردم لااقل چارتا پیرهن بیشتر از من پاره کرده بود تو این بلبشوی زندگی و میتونست یه راهی بزاره جلوی پام.
تو این چند روز به هر دوز و کلکی بود نون را میرسوندم به فخری و خودم از خوردنش طفره میرفتم. یه بار نون نصفه بهش میدادم و میگفتم ما تو مطبخ زود دست به کار میشیم و زود بایست ناشتایی بخوریم، نون را جای چاشت خوردم، یه بار میگفتم حالم خوش نیس الان بخورم بدتر میشم. خلاصه هر دفعه یه بامبولی جور میکردم. ولی سر اینکه شک نکنه، به اندازه یه لقمه را گه گاه از سر نون خودش میکندم و جلوش میگذاشتم دهنم. گلاب هم میگفت: نترس، این که نونه. اگه زهر هم بود با یه لقمه آدم چیزیش نمیشد. برزو هم که تو این مدت بیشتر اوقات نبود و شده بود گماشته ی اون چند تا کچل فرنگی و زنهاشون که دومنهای پف کرده تنشون میکردن.
روزها راه می افتادم دنبال فخری و میشردم که هفت در و هفت پله را کم و زیاد نکنه. یکی دو شب هم مجبور شدم برم دم در مستراح و آفتابه هایی که پر و خالی میکرد را بشمارم. ولی راضی بودم هر کاری بکنم تا تهش بیوفته از چشم برزو و خان والا.
گلاب هم شبها مینشست به اختلاط با من و برای اینکه دلداری بهم بده و دلم قرص باشه میگفت: نکنه کاری که شروع کردی را نیمه تموم بزاری. اصلا هم ناراحتش نباش. چشمش کور. اگه میخواست وارث برای خان پس بندازه چرا زودتر این کارو نکرد؟ گذاشت تو بارت سنگین بشه بعد؟
داشت هفت روز تموم میشد ولی فخری هر روز انگار مصمم تر به کارش ادامه میداد و ککش هم نمیگزید. حالش بد که نمیشد هیچ تازه انگار بهش ساخته بود و تن نازپرورده اش روز به روز گوشت می آورد و حرکاتش فرزتر از قبل میشد.
شبش به گلاب گفتم: خاتون! من دهاتیم و عادت دارم به بالا پایین رفتن و کار سخت کردن. این که تو پر قو هیکل گنده کرده انگار داره از من پیش می افته تازه. جون اومده به تنش و گوشت به استخونش. آب زیر پوستش رفته. نکنه خدعه ای که کردم کار ساز نشه؟ پسفردا که مهلت هفت روز تموم بشه سراغ دعانویس را میگیره. از کجا همچین کسی بیارم. یه چیزی سر هم کردم اونوقت، که حرفم را بخونه و کاری را که میگم انجام بده. دردسر نشه آخرش؟
گفت: دعانویس که زیاده. ولی بایست آشنا باشه هر کی هست. فردا میرم از چندتا آدم مطمئن سراغ میگیرم ببینم کسی هست کارت را راه بندازه یا نه. تو هم قبل از اینکه منار را بدزدی بایست چاهش را میکندی. تازه یادت افتاده و کاسه ی چه کنم دست گرفتی؟
گفتم: خدا خیرت بده ایشالا. این قضیه به سلامت به آخر برسه قول میدم به همایون خانم بسپارم خودت و آشناهات را تا عمر دارین هواتون را داشته باشه…
روز هفتم شد. تیکه آخر نون را دادم فخری خورد، هفت تا پله را باهم رفتیم و از هفت در رد شد. ولی خبری نبود. قرار شد شب هم برم همراش که دیگه کار را تموم کنه و هفت تا آفتابه را بریزه تو مستراح. تا شب حواسم بهش بود. سر و مر و گنده تر از قبل مینمود. شب اومد بیرون توی حیاط. داشتیم میرفتیم طرف مستراح که….

join 👉 @niniperarin 📚

داشتیم میرفتیم طرف مستراح که فخری قدمهاش را آهسته کرد. اول ملتفت نشدم. پیش افتاده بودم ازش. تو فکر بودم که فردا را چکار کنم که صدام کرد. برگشتم. دیدم چند قدم عقب تر داره یواش میاد. بعد هم یهو نشست. دویدم طرفش. باورم نمیشد، تا چند دقیقه پیش انگار نه انگار که چیزیش باشه. دستش را دراز کرد. گرفتم. عرق سرد نشسته بود رو پیشونیش. گفت: حلیمه، نمیدونم ناغافل چم شد. چشمام سیاهی میره و حال تهوع دارم. تو بدنم میبُره و تو دلم یه حالیه. خوبه برگردیم.
یه ایولا به خودم گفتم. بالاخره طبابتی که کرده بودم جواب داده بود. دلشاد شدم. بیخود نیس میگن دود از کنده بلند میشه. قدیمیا یه چیزایی میدونستن که میگفتن این کارو بکن، این کارو نکن. قربون ننه ام برم با اون توصیه هایی که بهم کرده بود. ولی بایست اطمینون حاصل میکردم از اینکه زحمتم ثمر داده. خوب براندازش کردم. پیشونیش شبنم عرق زده بود و رنگش پریده بود و سخت و تند نفس میکشید.
گفتم: دردت به جونم خانم جان. چی شد یهو. حالتون که خوش بود تا الان.
با صدایی که بیشتر شبیه به ناله بود گفت: نمیدونم حلیمه. از دم غروبی کم کم حس میکردم حالم بده. به رو نیاوردم. تا اینکه حالا یهو بدحالی غالب شد بهم.
بایست تیر آخر را رها میکردم و خیال خودم را تخت میکردم. گفتم: بعد این همه زحمت، حیفه الان کار را نیمه تموم بزارین. این همه بدبختی و این هفت خوان را تحمل کردین برای همین. حالا ناغافل بخواین کار را تموم نکرده پا پس بکشین که همه چی را بایست از سر شروع کنین.
گفت: نمیتونم. بر پدر پدرسگش لعنت اون کسی که ما را به این حال و روز انداخت…
گفتم: کمکتون میکنم که کار را تموم کنین. بعد هم خودم میبرمتون تو اتاق. ولی نزارین همه چی به باد بره با این همه زحمتی که کشیدین.
هر چی گفت یه چیزی جواب دادم تا بالاخره راضی شد. بردمش دم مستراح. آفتابه ها را خودم آب میکردم و میدادم دستش، اونم با هزار زور و زحمت بلند میکرد و وارو میکرد. پیدا بود جون نمونده تو تنش و قوه نداره که رو پا بمونه. ولی دست برنداشتم. مجبورش کردم که این کار را بکنه. خوشم اومده بود از خودم و اینکه الان میتونستم بهش فرمون بدم. چند بار حالش بد شد ولی باز ادامه دادیم و کار را تموم کردیم بالاخره. زیر بغلش را گرفتم و سلانه سلانه بردمش تا توی اتاقش. تا رسیدیم دیگه حالش داشت رو به وخامت میرفت. داشت بیهوش میشد که گفت: برزو را صدا کن.
اول خواستم بیخیال بشم و بزارمش به حال خودش. بعد دیدم اگه اتفاقی براش بیوفته و بمیره، با وجود این مفتش مافنگی تو امارت، ممکنه خودم این وسط گرفتار بشم. رفتم و برزو را پیدا کردم و آوردمش بالاسر فخری…

join 👉 @niniperarin 📚

رفتم و برزو را پیدا کردم و آوردمش بالاسر فخری. قبل از ورود از کم و کیف اوضاع پرسید و اینکه چی شده؟
گفتم: والا بی خبرم. داشتیم قدم میزدیم تو حیاط به رسم این چند شب که یهو حالش ناخوش شد! بعدش هم گفت بیام خبرتون کنم.
پیدا بود خیلی باورش نیومده. پرسید: محض اطمینان خودم میگم. تو که دخالتی نداشتی تو بدحالی فخری احیانا؟
نگاه طلبکارانه و دلخوری بهش انداختم. اشاره کردم به خودش و گفتم: تا وقتی میخ طویله ی فخری قایمه کی جرأت دخالت تو حال و اوضاعش را داره؟ من خیر سرم نو بودم و اومدم به بازار، ولی جای کهنه شدم دل آزار. اینقدری که حواستون ملتفت اونه، اگه خُمسش، یه احوال پرسی هم از همایون خانتون میکردین بد نبود لااقل، حال حلیمه که پیش کش.
گفت: بهت گفتم قبلا حلیمه. ولی باز نادلگرونی میکنی. بایست یکم دندون سر جیگر بزاری تا ببینم به کجا داره میره این موج تا بتونم تکلیف را تعیین کنم. شاید خیلی نتونم خودم بیام محض دیدنت یا پیشت باشم. ولی روحم با تو و همایونه. همین که گاهی میام و تو و فخری را میبینم که نشستین کنار هم و جفتتون حالتون خوبه، برام مایه ی انبساط خاطره.
گفتم: البته که مهم شمایین و خاطر مبارک! ولی محض اطلاعتون میگم برزو خان! من یه دختر دهاتی و ساده ام. شیله پیله ای ندارم. بلد هم نیستم. حالا هم رک و راست دارم میگم که بدونین، اگه ور دست فخری موندم با اینکه هوومه و هر کس دیگه ای بود میخواست سر به تنش نباشه، ولی همونقدری براش دل میسوزونم و دل به دلش میدم که اگه هووم نبود.
گفت: میدونم حلیمه. به دل نگیر حرفی را که زدم. میخواستم همین را بشنوم که خیالم راحت بشه. اگه میدونستم اینطور که میگی نیست نمیگذاشتم کنار هم و با هم سر کنین. یکی را میفرستادم مشرق و یکی را مغرب تا رو تو روی هم نیوفتین!
همینه رسم زمونه خواهر! پاری وقتا روزگار و اتفاقاش بره را هم گرگ میکنه. دلم به حال فخری که نمیسوخت هیچ، اگه دستم میرسید و پای اون مفتش و شک و شبهه ی برزو و حساسیتش نسبت به فخری و تک و طایفه اش نبود، همونوقتی که افتاد تو بستر کاری میکردم که ریق رحمت را سر بکشه و جونم را راحت میکردم. ولی خب نمیشد به این راحتی.
بالاسرش که رسیدیم برزو دوید و دستش را گرفت. انگشت گذاشت رو رگش. گفت نبضش پایین میزنه. بعد هم دوید و داد کشید که یکی بیاد. بعد دادی که برزو زد، رحیم مث جن تو سه سوت سر و کله اش پیدا شد. برزو فرستادش پی طبیب.
فخری چشماش را واکرد. رنگ به رو نداشت و صداش به زور در می اومد. با این حال برزو را صدا کرد. برزو نشست کنارش و دستش را گرفت تو دستش. پیش خودم فکر میکردم اگه الان من جای فخری بودم هم همین کارا را میکرد؟ برای من هم همینطور آشوب میشد و به این در و اون در میزد؟
فخری گفت: برزو! صدام را میشنوی؟
برزو همونطور که اشک تو چشماش حلقه زده بود و داشت دست فخری را فشار میداد گفت: میشنوم! نگران نباش فخرالملوکم. فرستادم پی حکمت الدوله ی حکیم باشی. میاد الساعه.
گفت: خیلی وقت بود اینطوری صدام نکرده بودی یکی یک دونه ی خان والا.
جفتشون یه طور غریبی تو اون حال آشفته ای که داشتن خندیدن. پیدا بود یه چیزایی بوده بین خودشون از روزای خوشی. همون روزایی که برای من دوومی نداشت. میخواستم بشمارم به شماره انگشتهای دست هم نمیرسید!
فخری گفت: فکر کردم دیگه افتادم از چشمت. یادت نمیاد اون روزگاری که داشتیم و اون حرفا و خلوتها. گفتم حواست پرت یکی دیگه شده لابد!
برزو زیرچشمی یه نگاهی به من انداخت! سرم را زیر انداختم و وانمود کرده که نگاه نمیکنم و گوشهام هم کره.
گفت: چه حرفایی میزنی سوگلی. مگه با وجود تو مجالی برای حواس پرتی میمونه؟ اگه پرت هم شده، پرت تو شده به وقت میتینگ و جلسات درباری…
نمیدونم چرا خواهر! ولی به دلم افتاده بود، حرفایی که برزو میزنه همچین بی ربط هم نمیگه و داره از ته دلش میاد بیرون. آتیش گرفتم. نمیدونستم دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت ابوالفضلش را. تا قبل اومدن تو اتاق و دیدن فخری یه چیز دیگه به من میگفت و حالا یه طور دیگه بود. میخواستم برم و همه چیزم را فریاد کنم و خالی کنم سر جفتشون و تموم کنم این معرکه ی خیمه شب بازیو. ولی جرأتش را نداشتم. هر چی بیشتر پیش میرفت ، بیشتر دلم برای خودم و همایون خانم میسوخت. حس کردم بد نارویی خوردم این وسط. ناخواسته تموم نفرتم و غضبم اشک شد و با هق هق شروع کرد از چشمام جوشیدن.
فخری که تازه ملتفت من شده بود انگار تو این گوشه ی اتاق گفت: …

join 👉 @niniperarin 📚

فخری که تازه ملتفت من شده بود انگار تو این گوشه ی اتاق گفت: ناراحت نباش حلیمه. من از تو راضیم. خیال نکنی چون کنارم بودی و این اتفاق افتاد تقصیری داری. من ازت راضیم خواهر!
دیگه نتونستم تحمل کنم. با صدای بلند زدم زیر گریه و دویدم از اتاق بیرون. فخری خیال خوش کرده بود که اشکم به خاطر اون سرازیره و دلم محض خاطر حال اون خونه. توی راهرو که رسیدم تعلل کردم. برگشتم و چشم انداختم به پشت سر. خیال خامم این بود که برزو شاید با دیدن این حال و روز و بی تابیم لااقل دو قدمی پشت سرم برداره. موندم! نیومد. صبر کردم. حتی صدام هم نکرد. کاسه ی صبرم لبریز شد. لج کردم. گفتم حالا که من این وسط شدم گوشت قربونی، کاری میکنم برزو خان، که آرزوت را ببری به گور. داغدارت میکنم، حتی اگه به قیمت داغداری خودم باشه. چشمت کور. به همون زن دگوریت برس که تو بستر مرگ افتاده. از اون که دیگه آبی برات گرم نمیشه. زور زده و خودش را جر و واجر کرده تا بعد این همه وقت حامل یه توله سگ شده برات و حتم دارم که امشب به سحر نرسیده جفتشون واصل شدن به درک. داغ همایون خان را هم به دلت میزارم که یه عمر از پشیمونی صدای سگ پاسوخته بدی و تف و لعنت کنی به قلم شومت که چطور یه قدم برام برنداشتی امشب! دویدم توی حیاط و شلنگ انداز رفتم طرف مستراح. تو دلم یه حالی بود، انگار داشت تُل تُل میزد همش. یه چیزی تو وجودم میگفت که همایون بو برده از قضیه. انگار داشتم میدیمش که همونجایی که تو دلم جا خوش کرده داره شست از دهنش میکشه بیرون و با همون دستش میزنه به در و دیفال دلم و التماسم میکنه. لابد اون هم میشنید حرفای اونی که داشت تو وجودم تلاطم میکرد. گفتم: نه ننه! بیخود التماس نکن. گوشم بدهکارت نیست دیگه. خونت گردن اون آقای بی وجودت. اگه زورم نمیرسه بلایی سر اونا بیارم و دلمو خنک کنم، سر خودم که میتونم بیارم. من به جهنم. محض خاطر تو هم که بود بایست یه قدمی پیش میگذاشت. اصلا لابد دل خوش کرده به کره ی اون فخری! تو هم از چشمش افتادی! گیرم که جون به در ببری و منم تو را بندازم رو خشت. کیه که تو را بداره؟ یه انگ حرومزادگی میبندن بهت و اگه مث اون زغال خواجه ات نکنن، با این رفت و اومدی که راه انداختن به دربار، میفرستنت قاطی غلامبچه های امارت شاهی! نه ننه! تو هم اقبالت دست کمی از خودم نداره. همین دردی که من میکشم بسه! نمیخواد خریدار عذاب تو هم بشم دیگه! سر زده و بی وقت تو دلم لونه کردی ناز شستت، ولی خوش موقع جلو بدبختیت را میگیرم که هم تو پاسوز این زندگی نشی، هم آقات کون سوز رفتن تو بشه! داغت را میزارم به دلش!

join 👉 @niniperarin 📚

همینطور که با خودم و همایون کلنجار میرفتم و گه گاه بلند بلند هم حرف میزدم، رسیدم دم مستراح. همونجایی که فخری هر شب میومد و آفتابه را پر و خالی میکرد به نیت دلبریدن برزو از اون زنی که فکر میکرد. دیدم همچین طبابتی هم که کردم بی اثر نبوده. برزو دل بریده بود، ولی از من!
حوضچه جلوی مستراح لبالب پر بود. نصف این آب را هم میکشیدم و میریختم تو مستراح، کار تموم بود. دومنم را کشیدم بالا و پته هاش را گره زدم بالای کمرم. آستینم را لوله کردم تا آرنج. آفتابه دست گرفتم و مشغول شدم. به نظرم میومد که همایون داره دست و پا میزنه و میخواد خودش را خلاص کنه. ولی این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود. خشک و تر با هم بایست میسوخت. هر آفتا به ای که فرو میکردم تو حوض و صدای قلپ قلپش میومد انگار داشتم سر بچه ام را فرو میکردم زیرآب و بیرون که می آوردم فریادش را میشنیدم که با شُر شُر سر ریز آفتابه قاطی میشد و تبدیل میشد به نعره و تو سرم مث زنگ زنگوله ی بزهای چموشی که با آقام میبردیم به صحرا میپیچید. خودم هم بی اینکه صدام در بیاد از تو داشتم فریاد میزدم. با همه چیز و همه کس لج کردم بودم. علی الخصوص خودم و همایون خان. گفتم همچین میکنم که حال منم بشه بدتر از فخری. ببینم همون ادا اصولی که برای اون درآورد برای منم در میاره؟ همینقدر فرز برام طبیب احضار میکنه؟ نبض منم میگیره تو دستش؟ حتی اگر دروغکی هم بکنه من راضیم. ولی این کارو بکنه! تو هرچی برام کم گذاشته در مقابل فخری، ولی این یکی را میخوام. بقیه اش بخوره تو سرش. همایون دیگه فریاد نمیکشید. التماس میکرد. از حال خودم میفهمیدم. سه، چهار تا آفتابه بیشتر آب نکرده بودم، ولی دیگه تاب و توان نداشتم. قوه نمونده بود تو بازوهام و پاهام داشت میلرزید. هیچ وقت اینقدر زود تحلیل نرفته بودم. آفتابه را که انداختم توی حوض دیگه نتونستم بکشم بالا. زانو زدم لب حوض و دو دستی زور زدم. انگار جای آب توش سرب ریخته باشن. کم مونده بود بهم زور بشه و خودم را بکشه پایین. تقلا کردم که نگهش دارم. نشد. رها شد از دستم و یور غرق شد و صدای خفه اش که خورد کف حوض را شنفتم. همایون هم دیگه جونی براش نمونده بود. دیگه التماس هم نمیکرد. خسته شده بود دیگه حتی نای حرف زدن هم نداشت، تا چه رسه به فریاد و التماس و زاری. به پشت خودم را انداختم کنار حوض و زل زدم به ظلمات آسمون. عجیب بود. امشب حتی یه ستاره نبود اون بالا. دیگه به هیچی فکر نمیکردم. حتی به ننه ام هم فکر نمیکردم. چشمام داشت دو دو میزد و دنبال یه ستاره میگشت تو اون ظلمات. یا حتی یه چیزی که برق بزنه و دلم خوش بشه. شرط کردم! به همایون خان گفتم اگه یکی، فقط یه ستاره امشب ببینم تو آسمون، حتم دارم که اون ستاره ی اقبال توه! اونوقته که دست میکشم از این کار، اگر نه که غلت میزنم و خودم را غرق میکنم کنار همون آفتابه ی توی حوض! تو هم چشم بنداز! چشمهای منم سهم تو.
شروع کردم چشم گردوندن تو آسمون. هر چی بیشتر نگاه کردم، بیشتر مطمئن شدم که امشب لحاف آسمون بی بته جقه شده! چشمهام را بستم. عهد کردم با همایون که برای بار آخر چشمهام را وا میکنم، اگه چیزی نباشه دیگه دیدارمون به قیامت!
انگار همایون داشت میگفت ذرع کرده پاره نکن. هنوز همه چی تموم نشده…دلم نمیخواست چشمام را باز کنم، گفتم کاش تو همین حال خوابم میبرد، ولی مجبور بودم! عهدی بود که با خودم و همایون کرده بودم. باید لااقل این کاری که شروع کرده بودم را تموم میکردم و به برزو نشون میدادم که اگه اون جنم نداره، ولی این دختر دهاتی که سر اثبات مردی خودش به فخری به این روزش انداخته، جنمش را داره. حتی اگه قرار به مردن باشه.
چشمهام را محکم به هم فشار دادم و بعد آروم وا کردم. دوتا گوله ی سیاه براق جلو چشمم دیدم که برق میزد. رحیم با چشمهای از حدقه دراومده اش که جلوی صورتم بود زل زده بود تو چشمام!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚