قسمت ۴۲۱ تا ۴۲۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت چهارصد و بیست و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

چرا هر جا من میرم تو هم هستی؟ نکنه بپای من شدی تو؟ راستش را بگو گیس بریده. کی گفته دنبالم راه بیوفتی؟
ترسیده بود. رنگش پرید و شروع کرد به التماس: به خدا کسی نگفته، حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام یه سری بزنم ببینم کفترا چاق و چله شدن! یا زاییدن زیاد بشن! میخواستم شب بیام تور پهن کنم در چاه. ننه ام میگه اگه همشون را بگیری برکت میره ازش. بایست بزاری چند وقتی یه بار که زیاد شدن، چندتاشون را بگیری. من چکار کنم هرجا میرم تو زودتر عین عجل معلق رفتی. اصلا خودم بهت نشون دادم اینجا را. مال خودمه همه کفتراش…
عقل درست و حسابی که نداشت. نخود هم تو دهنش نمیخیسید. بنا را گذاشتم که داره راست میگه لابد. گفتم: با هر کی تو این جماعتی که اینجان اختلاط میکنم میگن بلقیس مشنگه. حالا میبنم راس میگن.
عصبانی شد. آستینهای کبره بسته اش را داد بالا و با عصبانیت گفت: کی گفته؟ خودم جرش میدم. مگه شهر هرته؟ صاحاب ندارن اینا. مث سگ واغ واغ میکنن. ننه ام گفته هر کی بهت گفت دیوونه یا مشنگ بزن دندوناش را بریز تو دهنش. میخوای بزنم تو دهنت؟
گفتم: همینه دیگه. وقتی میگن خری، خب خری. من میخوام راه نشونت بدم تو میخوای بزنی تو دهنم.
گفت: راه چی؟
گفتم: مگه نمیخوای برای ننه ات کفتر ببری مدام؟ یه روز خورشتش کنه و یه روز کباب؟ با یه چاه که بارت بار نمیشه. هی بایست صبر کنی تا کفترا بزان.
گفت: همینه که هس. نمیتونم زورکی بزاوونمشون که.
گفتم: خب چرا دو تا چاه را نشون نمیکنی؟ تا کفترای این یکی میان زیاد بشن از اون بگیری، بعد که اینا زیاد شدن باز بیای اینجا؟
یه فکری کرد و گفت: راس میگی. نمیدونستم اینطوری هم میشه. ولی خب چاه از کجا گیر بیارم که کفتر داشته باشه؟
گفتم: قبل اینکه من بیام تو این امارت یکی نشونی بهم داده بود که اگه یهو بی قوت و غذا موندم برم سر اون چاه. میگفت هم کبک داره و هم کفتر.
چشماش برق زد. گفت : کجاس؟ نکنه مردم رفته باشن تور انداخته باشن.
گفتم: کسی خبر نداره از جاش غیر من. اون بنده خدایی هم که بهم نشونی داد دیگه تو این شهر نیست. الان هم بلد نیستم اینطوری بگم. بایست بریم بیرون کوچه به کوچه بهت بگم تا برسیم. فقط الان نمیشه رفت. خان مفتش گذاشته دم در. نه کسی میتونه بره و نه بیاد. بایست بزاریم یه روز دیگه. نمیدونم، شاید تا اون روز یکی دیگه هم جای چاه را پیدا کنه و ترتیب کفتراش را بده!
دیگه رو پاش بند نبود. انگار دنبالش گذاشته باشن، گفت: کون لق مفتش. همین حالا بایست بریم تا یه مفت خوری چاه را مال خود نکرده. بعد تند تند راهش را کشید که بره.
گفتم: کجا میری؟ نه دروازه ی امارت بازه و نه تو راهو بلدی.
گفت: من میبرمت بیرون از اینجا. باقیش با تو! دنبالم بیا.
رفتیم. از چند تا ساختمون نمیه مخروبه ی انتهای محوطه ی پشتی حیاط رد کردیم. رفت توی یکی از این مخروبه ها. دنبالش رفتم. توی یه اتاق خرابه یه عالمه چوب و تخته تلنبار کرده بودن روی هم. چندتاشون را برداشت و انداخت اونطرف. سینه ی دیفال یه کرباس کوبیده بودن با میخ طویله که از پشت چوبها نمایان شد. به زور خودش را از بین شاخه ها رد کرد و کرباس را داد کنار. یه سوراخ توی دیفال بود که یکی مث بلقیس به زور از توش رد میشد. نیشش وا شد و دندونهای زردش پیدا. گفت: منو دست کم نگیر. اینم راه. مفتش سگ کی باشه اینجا را پیدا کنه. جلدی بریم تا کفترا را نبردن. از سوراخ رد شدم و بلقیس هم پشت سرم خودش را به زحمت کشوند بیرون. گفتم: گذر هندیا کجاست؟
گفت: دوره. بایست با خر رفت.
گفتم: بایست بریم اونجا.
گفت: خیلی دوره. گفتم: پس برگرد. هم نون را میخوای هم زردآو را؟ راهش از اونجاست. خر هم نداریم. بایستی پیاده بریم.
یکم من من کرد و بعد راه افتاد. گفت: پشتم بیا گمم نکنی.
بعید بود از اون هیکل با این سرعت راه رفتن. گفتم: تو هم ناقلایی بلقیس. راه در رو را از کجا بلد بوددی؟ خودت ساختیش؟
گفت: نه، ایاز بلد بود. اون نشون داد.
گفتم: کدوم ایاز؟ همونی که جنازه اش…
تند تر کرد قدمهاش را.
گفتم: تو را با ایاز چه کار؟ برای چی راه را یادت داد؟
حرفی نزد. تند تر کرد باز.
گفتم: مگه دنبالت گذاشتن؟ چرا حرف نمیزنی؟ من نمیتونم تندتر بیام. گمم کنی، کسی نشونی نداره بهت بده.
ایستاد. رسیدم بهش. صورتش سرخ شده بود و رگ گردنش زده بود بیرون و تند تند نفس نفس میزد. گفتم: چی شده؟ ….

join 👉 @niniperarin 📚

گفتم: چی شده؟ چرا مث بند تمبون داری در میری؟ این همه غیظت برای چیه؟ نکنه تو هم ناراحتی از اینکه ایاز مرده؟ ناراحت نباش. مرگ حقه. میگن این شتریه که در خونه همه میخوابه. حالا اون …
پرید تو حرفم. گفت: نه! برای چی ناراحت باشم؟ اصلا خدا نیامرزتش. بره به درک اسفل السافلین!
دهنم وا مونده بود از حرفاش. گفتم: خوبیت نداره بلقیس اینجور حرف زدن پشت سر اموات. نبایست به مرده فحش داد. ننه ات اینو بهت نگفته؟
راه افتاد. گفت: ننه ام گفته، خوبم گفته. خیلی چیزا بهم گفته. همه فکر میکنن من خرم ولی ننه ام همیشه میگه تو عقلت خوب کار میکنه ننه، خیالم راحته از این بابت که اگه یه روز مردم تو دیگه از پس خودت ور میای. منم کفتر میگیرم براش که نمیره. طبیب بهم گفته کفتر بخوره ننه ات براش خوبه. سر همین منم همه کفترای مسلم کفترباز را گرفتم دونه دونه دادم ننه ام خورد. بعد هم که مسلم اومد داد و بیداد کرد یه فصل کتک بهش زدم. جیگرم حال اومد. بعد هم مجبور شد از محله مون رفت.
گفتم: یکی میزنی شرق و یکی به غرب چرا؟ ایاز را داشتی میگفتی که راه در رو را بهت نشون داد! چرا به هیچکی یاد نداده این راهو؟
دیدم هی در و دیوار و مردم را تماشا میکنه و خودش را زده به کری. نمیخواست جواب بده انگار. گفتم: ببین بلقیس، تو خواهر داری؟
سرش را انداخت بالا. گفتم: داداش چی؟
باز سرش را انداخت بالا. گفت: ننه ام فقط تونسته منو بزاد. کار راحتی نیس که. اگه یکی دیگه هم میزایید با هیکل من که میمرد.
گفتم: پس از این به بعد منو انگار کن خواهر خودت. اصلا به من بگو آبجی حلیمه. منم به تو میگم بلقیس. خوبه؟
نیشش وا شد. بدش نیوده بود از این که خواهرش باشم. گفتم: خواهر محرمه. بگو چی شده!
پیچید تو کوچه خلوت و پرید از سر یه درخت که شاخه هاش آویزون بود توی کوچه یه سیب کال کند. مالید به لباس چرکش و بعد گاز زد و گفت: من که کاری باهاش نداشتم. اون میومد در مطبخ. چند بار کمک من چوب آورد برای اجاق. من بهش نگفته بودم بیاره. خودش آورد. هر وقت من میرفتم چوب جمع کنم ایاز هم میرسید. یه روز که خلقم تنگ بود و نرفته بودم کفتر برای ننه ام ببرم، دید که ناراحتم. نمیتونستم از در امارت برم بیرون تا گلاب نمی اومد سفارش کنه به دربون. ایاز اومد نشست کنارم. گفت چی شده غصه میخوری؟ براش گفتم. بعد گفت که گریه نکن جونم. دست کشید رو گیسهام و نازم کرد. اشکهام را هم پاک کرد. حتی ماچمم کرد.گفت این که غصه نداره. من راه مخفی بلدم. شب بیا بریم نشونت میدم. منم ذوق کردم. گفت فقط به هیچکی نبایست بگی. اگر نه راهی که بلدم بسته میشه. گفت یه چیزی بلده، میخونه راه وا میشه. شب رفتم یواشکی. منو آورد همینجا که الان اومدیم. گفت اگه وایساده باشم وردی که بلده عمل نمیکنه. برم دراز بکشم کنار دیفال. یه کرباسی انداخته بود اون گوشه. منم رفتم دراز کشیدم روش…

join 👉 @niniperarin 📚

منم رفتم دراز کشیدم روش. گفت چشمات را ببند. بستم.
بعد شروع کرد یه آروم چیزایی خوندن. دیگه صداش نیومد بعد یه ذره وقت. چشمام را بسته بودم و منتظر بودم که راه واز بشه که دیدم آروم دست کشید رو صورتم. چشمام را باز کردم. یه نشگون از بالای پام گرفت. دلم یه حالی شد. پاشدم تندی.
جست عقب و گفت: الان باز شد. وقتشه بریم. این نشگون هم که گرفتم جزو کاره. اگه نه راهی واز نمیشه. پاشدم رفتم جلو دیفال نگاه کردم. خبری نبود. گفتم طوری نشده که. از کجا بایست بریم؟ گفت راه تو اتاق بغلی واشده. رفتیم تو اتاق بغلی. راست میگفت. یه سوراخ وا شده بود تو دیفال. رفتیم بیرون. دستم را گرفت، گفت شبه میترسم گم بشی. رسوندم تا در خونه ننه ام. بعد هم گفت صبح آفتاب نزده برگردم. چون آفتاب بیاد بالا دیگه سوراخ از بین میره. خودش هم رفت.
ننه ام تا منو اون موقع دید تو خونه چشماش چهارتا شد. گفت چطور اومدی این موقع؟ براش تعریف کردم. زد زیر گریه. گفت کار دیگه ای نکرد ایاز؟ گفتم نه. چکار مثلا؟ بعد یه چیزایی برام گفت که خیلی حالیم نشد. کلی هم فحش داد به ایاز. گفت اگه هر مردی دست بهت زد یا ماچت کرد بزن جرش بده. صبح آفتاب نزده برگشتم. از همون راه. ایاز روزا میومد سراغم. یه بار نازم کرد دوباره. زدم تو گوشش. رنگش پرید.
گفت چرا همچین میکنی؟ گفتم ننه ام گفته کسی دست بهت زد بزنش. خندید. بعد دیگه کم میدیدمش. تا اینکه چند وقت پیش رفتم تور انداختم در چاه. کلی کفتر گرفتم. باز دلم تاب نیاورد. رفتم بهش گفتم میخوام برم ننه ام را ببینم. پشت کرد بهم. گفت دیگه راه وا نمیشه. یعنی برای تو یکی وا نمیکنم. کلی التماس کردم تا رضایت داد.
شب کفترها را ریختم تو بقچه و اومدم طرف همین جایی که راه هست. ایاز هم رسید بهم. باز همون اتفاقات افتاد. ولی اینبار گفت اگه بد قلقی کنی راه که وا نمیشه هیچی سقف هم میاد رو سرمون. هر کاری کردم نه چشمات را وا میکنی نه صدات در میاد. منم قبول کردم. شروع کرد یه چیزایی خوندن. بیشتر از اون بار. منم چشمام بسته بود. از صداش پیدا بود نزدیکم شده. خواستم چشمام را وا کنم ولی ترسیدم سقف هوار بشه رو سرم. منتظر بودم که یهو شنفتم صداهای عجیب غریب داره از خودش میده و انگار دست و پا میزنه. یهو یه صدای دیگه شنفتم که گفت….

join 👉 @niniperarin 📚

یهو یه صدای دیگه شنفتم که گفت: پاشو ذلیل مرده. چه غلطی داری میکنی؟
صدای گلاب بود که با صدای کفترای تو بقچه که داشتن تقلا میکردن قاطی شده بود. چشمام را واکردم. دیدم لچکش را از سر برداشته، انداخته دور گردن ایاز و داره از دوطرف میکشه. ایاز فقط شورت پاش بود و دستاش را انداخته بود به لچکی که دور گردنش بود و هی زور میزد. گلاب خاتون گفت: مگه کوری زورم بهش نمیرسه. بیا کمک تا با ترکه نزدم سیاهت کنم و تن لشت را بندازم جلو ننه ات.
پا شدم دویدم جاو و یه سر لچک را من گرفتم و یه سرش را گلاب. گفت: از سر شب چشمم بهت بود. چه غلطی میکردی اینجا نصف شبی با این مرتیکه؟
قضیه را براش گفتم. ایازهم هی دست و پا میزد. ولی صداش در نمیومد که بشنفم چی میگه. گلاب هم کلی فحش داد به ایاز.
گفت: بی همه چیز قرمساق به بی عقلی این نگاه کردی فکر کردی هر گهی میتونی بخوری؟ بی ناموس …
بعد هم اون سر لچکش را داد دست من و گفت محکم میگیری و تا نگفتم ولش نمیکنی. یه تف هم انداخت تو روش و رفت بیرون و با یه چراغ نفتی برگشت و یه راست رفت تو اتاق بغلی که سرک بکشه. ایاز میخواست در بره از دستم چند بار و هی لگد مینداخت. ولی سر اینکه گلاب با ترکه بیوفته به جونم سفت دو ور لچک را گرفته بودم و میکشیدم. یه دوتا لگد زد به بقچه ی کفترا. گره اش وا شد و همه شون پریدن بیرون و شروع کردن سرگردون تو تاریکی بال زدن. دو سه بار هم همونطور کور که میپریدن خوردن تو سر و روم. بیشتر لجم دراومد و محکمتر چارقد را کشیدم. گلاب که برگشت زور ایاز هم کم شده بود.
رو کرد بهم و گفت: خب الدنگ بی عقل سوراخ که تو دیفال هست. حالیت نیس با ورد و جادو سوراخ درست نمیشه؟ خاک تو اون سرت که حالیت نیس داشت خرت میکرد که همه چیزت را به باد بده؟
منم بهش گفتم: غلط کرده که خرم کنه. اما همه چیزم را به باد داد مرتیکه ی خر. همه شون را پروند. معلوماتی نداره بتونم دوباره جمعشون کنم.
گلاب برگشت که یه چیزی به ایاز بگه. ولی انگار ترسید. داد زد ولش کنم. ولش کردم. شاشیده بود به خودش ایاز. نجس کرده بود کف زمین را. تلپی افتاد تا ولش کردم. گلاب چند تا کشیده زد بهش. ولی حالش جا نیومد. زد تو پیشونیش و گفت: خیلی فشار دادی. خفه شده.
رفتم بقچه ام را برداشتم و خواستم کفترا را بگیرم باز. دعوام کرد گلاب. گفت نطقت در نمیاد که امشب چی شده. بفهمم دهن لقی کردی میدمت دست خان بندازتت تو سیاه چال بعد هم جلوی همه فلکت کنه. قسم خوردم براش که نمیگم به کسی.
بعد هم گفت باید دست و پای ایاز را بگیریم ببریم اتاق خودش. به زور بردیم اون تن لشش را دو تایی تا در اتاق. گلاب گفت آدم تو اتاقش هست. بریم تو بیدار میشه. باید بندازیمش جلو در. انداختیشم و یواشکی فلنگ را بستیم. منو برد اتاق خودش و کلی باهام حرف زد. چیزایی گفت که روم نمیشه بگم برات. حالیم کرد که ایاز میخواسته چکار کنه. گلاب که گفت تازه فهمیدم کار بدی میخواسته بکنه، خاک برسرش کنن. الان هم به هیچکی نگفتیم. یعنی گلاب گفت بفهمه حرفی زدم به کسی میکشه منو. منم فقط به تو گفتم چون میخوای خواهرم باشی و جای این کفترا را بهم نشون بدی!
join 👉 @niniperarin 📚

چشمام داشت سیاهی میرفت. دیگه ایاز و بلایی که سرش اومده بود برام مهم نبود. فقط تو فکر زغال بودم و اینکه فکر کرده بودم به خاطر من سر ایاز را کرده زیر آب. اونم رفیق این ایاز بوده. نکنه …. از فکری که کردم چندشم شد. نبایست راحتش میکردم به این زودی. حقش بود میموند و این زندگی نکبت را ادامه میداد.
دیگه توان راه رفتن نداشتم. بلقیس که پیچ کوچه را پیچید، ایستادم. دستم را گرفتم به دیفال و بالا آوردم. کاش مونده بودم تو ده پیش ننه ام. همونجا نشستم کف کوچه. بلقیس را صدا کردم. جواب نداد. انگار اصلا پشت سرش را نگاه نکرده بود که نیستم. منتظرش شدم. ولی خبری نشد ازش. یه صدای همهمه ای بلند شد و بعد داد و بیداد. پا شدم و راه افتادم. رفتم تو کوچه ای که بلقیس رفته بود. به اندازه ی دو تا خونه بیشتر نبود کوچه و بعد دوباره میپیچید. رفتم جلو و پیچیدم . وا میشد تو جعده ی اصلی. رفتم جلو شلوغ بود و پر از همهمه. جمعیتی جمع شده بودن وسط جعده و زنها جیغ میکشیدن. رفتم جلو و از بین جمعیت رد کردم. بلقیس خونین و مالین افتاده بود کف جعده مردم دورش حلقه زده بودن. دویدم بالاسرش و صداش کردم. خون از همه جای صورتش میزد بیرون. یه لحظه چشماش را وا کرد و به زور حرف زد: کفترای ننه ام…
صداش فرو رفت تو گلوش و پلکهاش افتاد رو هم. اشکهام که میریخت رو صورتش و میرفت پایین انگار داشت خون گریه میکرد بلقیس. یکی گفت: انگار تو هپروت بود بی نوا. همینطور از تو کوچه در اومد و رفت جلوی گاری که با تاخت میرفت.
یکی دیگه گفت: دیدم که زیرش کرد قرمساق. ولی بی همه چیز انگار سر میبرد، وا نستاد لااقل. فهمید که زیرش کرده ولی همونطوری تازوند.
یکی زد سر شونه ام. گفت: آبجی، میشناسی این دختره را؟
به زور پاشدم از جام. داشتم پس می افتادم.نگاش نکردم که کیه. بی جون جواب دادم: دیده بودمش. تو امارت خان والا کار میکرد…
گفت: بازخدا پدرت را بیامرزه که سبب خیر شدی جنازه ی بنده خدا نمونه رو زمین. بعد هم رو کرد به چند تای دیگه و گفت: یالا بیاین کمک کنین ببریمش. کلفت خان والا بوده انگاری….
یه پیرزن اومد بالاسر بلقیس چادرش را برداشت انداخت روش. چندتایی اومدن و بلندش کردن و همونطور که فاتحه میخوندن و لا اله الی الله میگفتن بردنش و چندتایی از جمعیت هم به دنبالشون راه افتادن. برگشتم تو همون کوچه ی باریک. خواستم برگردم امارت. دیگه جونی نمونده بود برام. نمیتونستم. در یک خونه را زدم به زور. یه باجی اومد دم در. دید که رنگ به روم نیست و حالم بده. خواست ببرتم تو. نرفتم. گفتم یه لیوان آب بیاره. خدا خیرش بده. قندآب آورد. نشونی ای که فخری داده بود را پرسیدم ازش. گفت که کجا بایست برم. زدم از تو کوچه ی باریک بیرون و راه افتادم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ📚