قسمت ۸۰۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۰۵ (قسمت هشتصد و پنج )
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: چند بار از ننه ام پرسیدم. میگه نه به سن و سال تو قد میده نه به عقلت…
گفتم: پس تو هم نمیدونی…
گفت: چرا. میگه به عقلم قد نمیده، ولی هزار بار برام تعریف کرده! گلین آبجی کوچیکه ی ننه موساست. ته تغاری بوده. ایلماه بیگم هنوز گلین را شیر میداده که میمیره. تو کوچ بهاره مار تو جوالشون بوده، پاش را میزنه. نیشتر میزنن، زهرش را میکشن، ولی غروب نشده جون میده. میگن حتمی یکی مار انداخته بوده تو جوال، اگه نه سر خود که نمیره اونجا لونه کنه. ننه ام میگه خیلیا چشم دیدنش را نداشتن، میگه هرچی این گلین را میبینی ننه اش کرور کرور خوشگل تر بود. بعد از ایلماه، ننه موسی گلین را بزرگ کرده. واسه همین هم هست که آبجیش را ننه صدا میکنه!
یه دستی به برو روش کشیدم و گفتم: تو از گلین خوشگل تری گُلک! اسمت چی بود؟
نبود. هیچکدومشون بر و روی گلین را نداشتن. چشمهای بچه گونه اش از حرفم برق زد و لپهاش گل انداخت، شوری تو وجودش افتاد. گفت: راستی میگی خاله؟
سر تکون دادم. با ذوق گفت: اسمم چیمه اس… گفتم: اسمت هم قشنگه، قشنگ تر از ایلماه، حتی قشنگ تر از گلین… راستی مگه همه نمیگن خوشگله، چرا همینجا تو ایل شوورش ندادن؟ چرا بین این همه مرد ننه موسی دادش به برزو؟ اونم سر خون پسرش؟ بعید میدونم خواهان نداشته. مقبول بوده، درست مث تو، حتم دارم همه ی این پسرا که اون وسط شلنگ و تخته میندازن و چوب میکوبن به هم، میخوان خودی به تو نشون بدن…
قند تو دلش آب شد و سرخ شد از خجالت. گفتم: ایرادی داره؟ نکنه زن نیس؟
جا خورد. گفت: نه به خدا. زنه. خودت که دیدی چقدر پستون داره. حتی بیشتر از آبجی سایدای من که داره بچه شیر میده.
گفتم: خب؟
به یه حالت بچه گونه ای گفت: تورو خدا به کسی نگی من بهت گفتما…
گفتم: من دارم میرم از اینجا. کسی را نمیبینم که بگم…
گفت: ننه ام میگه همسن من که بوده، آلان، گلین را میخواسته. میاد خواستگاریش. از ایل و طایفه ما نبوده. ایلشون خیلی بزرگتره. گلین قبول میکنه. عاشق هم بودن. ننه ام میگفت شبها آلان چند فرسخ راه میومد با اسب، میرفت سر تپه تا صبح برای گلین نی میزد. گلین هم فانوس روشن میکرد آویزون میکرد بیرون چادر که یعنی بیداره. تا وقتی فانوس روشن بوده صدای نی هم میومده. دم صبح که فانوس را خاموش میکرده، صدای نی اون هم قطع میشده. چند وقت به این منوال بوده. همه منتظر که آقای آلان که رفته بوده جنوب برگرده و بیان کار را تموم کنن. تا اینکه یه شب گلین فانوس را روشن میکنه و آویزون میکنه بیرون چادر. ولی صدای نی نمیاد. نه فقط گلین، همه ایل که به صدای نی اش عادت کرده بودن منتظر بودن. ننه ام میگفت انگار این نی از یه عالم دیگه بود. صداش آدمو جادو میکرد…
گلین طاقت نمیاره، دم صبح راه میوفته پای پیاده میره طرف ایل آلان. طرفای ظهر که میرسه میبینه آلان را رخت دومادی پوشوندن و دارن میبرن. میگن بزرگ ایل که خویششون بوده، مجبورش کرده بوده به خاطر خون بس یه دختر دیگه ای را از یه ایل دیگه بگیره. اینطور که ننه ام میگفت پای آقاش در میون بوده. به خاطر آقاش مجبور به این کار میشه.
هرچی گلین گریه و زاری میکنه، پسش میزنن و برش میگردونن. سه روز گلین گم میشه. بعد هم که بر میگرده میگن مجنون شده بوده. هر کی هم میره خواستگاریش گلین با تفنگ جوابش را میده. من که خودم با چشمام ندیدم. ننه ام میگه حالا دیگه آروم شده. ولی بعضی وقتها میزنه به سرش و وقت کوچ راه میوفته که تنها بره توی کوه. وقت کوچ دست و پاش را ننه موسی میبنده به اسب و نمیزاره تکون بخوره…
گفتم….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…