قسمت ۷۹۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۷۹۴ (قسمت هفتصد و نود و چهار )
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: تاوون چی رو میدی؟ گفتی مردونه حرف بزنیم. ولی زدی تو حاشیه. دهنت میچاد. قصه میگی، شعر میگی، با کنایه میگی، بگو موسی کجاس؟
قلی خان نیم خیز شد. آدمهای اون و قراولهای برزو، گوشتی که به نیششون بود را ول کردن و دست بردن به تفنگها و قداره هاشون و نیم خیز شدن. برزو ولی از جاش تکون نخورد. دهنم خشک شده بود. ولی بایست کاری میکردم. رفتم جلو. گفتم: چایی را بیارم برزو خان؟
با سر اشاره کرد که گوشم را ببرم پیش. بردم. گفت: به خسرو بگو از پشت چادر بره بیرون. نمونه اونجا.
بلند گفتم: چشم خان. الساعه میارم.
رفتم طرف چادر. برزو خان گفت: بشین قلی خان. تا ته حرفم را بشنو، بعد موسی را میسپارم دستت…
تو چادر خسرو هنوز از جاش تکون نخورده بود و داشت از لای درز بیرون را میپایید. خیس عرق شده بود. رفتم چندتا استکان ورداشتم گذاشتم تو یه جوم برنجی و گفتم: برزو خان گفت از پشت چادر بری بیرون. نمونی اینجا. به نظرم خیالاتی داره…
خواستم پوست در چادر را پس کنم که گفت: دایه!
خیلی وقت بود به این اسم صدام نکرده بود. بغض گلوم را گرفت. برگشتم نگاش کردم. تو صورت رنگ پریده ی عرق کرده و چشمهای نگرونش همایون خان خودم را دیدم. شده بود عین بچه گیاش.
گفتم: جان دایه…
گفت: من زدم! گناه منو گردن گرفته خان. آقام خوب زد، تیر من خطا رفت. خودشو انداخت تو دغمسه به خاطر من…
بغضم را قورت دادم و نگذاشتم اشکم بچکه. نبایست قلی خان و آدمهاش شکسته میدیدنم. آروم گفتم: کاری که آقات گفته را بکن. برو بیرون…
اومدم بیرون. چایی ریختم و بردم گذاشتم بین جفتشون روی تخت. از وقتی که همایون اون حرف را بهم زد انگار برزو برام شده بود یکی دیگه. باز ارج و قربش برگشته بود تو نظرم. شده بود مث قدیم…
برزو که داشت حرف میزد مکثی کرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: راست و حسینی قضیه همینی بود که شنفتی. آوردمش اینجا، تو چادر خودم، خواستم به زخمش رسیدگی کنم، ولی دووم نیاورد. دست به زخمش که زدم دماغش تیغ کشید و چشماش رفت و نفسش برید…
تفنگش را که کنار دستش بود هل داد طرف قلی خان که مات با چشمهای خون گرفته زل زده بود بهش. گفت: حالا هم نشستم جلوت، نمک گیرمم نیستی. ولی دمی و صاحب اختیار. خواستی بکش، خواستی ببخش. بکشی، حقته، ببخشی یه عمر مدیونتم. ولی نمیخوام خون از دماغ کس دیگه ای ریخته بشه اینجا. موسی هم تو چادره، برو زخمش را ببین که بدونی بی ربط نگفتم بهت.
قلی خان سرخ شده بود. پا شد.
داد زد: یالا جمع کنین راه میوفتیم! برمیگردیم.
رو کرد به برزو و گفت: نمیگذرم از خونش. جنازه را میبریم. خودت میاریش با اسب خودت. باید همه ایل بدونن قاتل موسی کیه. همونجا تقاص پس میدی…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…