قسمت ۳۶۶ تا ۳۷۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت سیصد و شصت و شش تا سیصد و هفتاد)
join 👉 @niniperarin 📚

رو قالی درازکش لم داده بود رو پشتی. منو که دید تندی پاشد.
گفتم: سلام.
بیشتر دیگه نتونستم بگم. اون همه حرف موند پشت بغض تو گلوم و زودتر از اینکه حرفام بریزه بیرون، اشکم دراومد. نتونستم خودمو نگه دارم و پقی زدم زیر گریه. نمیدونم خواهر از خوشحالیم بود یا ناراحتی. گاسم هردو با هم بود.
برزو که دید این حالم اومد جلو و خواست یعنی بهم دلداری بده. گفت: چته حلیمه؟ پس چرا اشکت دم مشکته؟ لابد از دلتنگیه. گفته بودم که میام. حالا هم که اینجام. پیشتم.
انگار حرفاش آبی بود رو آتیش دلم. اومد جلو و دست انداخت دور کمرم و بردم نشوند رو قالیچه اش و انگار که بخواد نوازشم کنه دست کشید رو سرم. چارقدم لیز خورد و گیسهام که نمایون شد انگشتهاش را شونه کرد لای گیسهام که بلند بود و آروم کشید تا پایین. بعد هم سرم را گرفت تو بغلش و گفت: دل ناگرونی نکن حلیمه خاتون جان. خان والا ناخوشی داشت. نشد زودتر بیام. سر رفع و فتق امور باید میموندم شهر. رفت و اومد زیاده. کسی هم جز من یا خان والا قادر به رفع و رجوع امور نیست. وگرنه منم دلتنگت بودم.
خوب که گریه کردم و دلم سبک شد گفتم: دست خودم نیست دلتنگی. رفتی که زود بیای. زودتر از اینها. خیلی دیر کردی. سخته دوری برام. لااقل یکی را روونه میکردی یه پیغومی بیاره، یه پسغومی بگیره. بی خبر نمونیم این همه وقت از هم‌. دلم پوسید. قبلا تا دم در خونه میشد برم. از وقتی شوور کردم همین را هم نمیزاره ننه ام. میگه یهو یکی بویی ببره برزو خان ناراحت میشه.
گفت: غصه نخور حلیمه. درست میشه بالاخره همه چی. یکم زمان میخواد. بایست حوصله کنی. بزار یکم بگذره، اگه خدا بخواد و حرف فخری درست در نیاد و اجاقم کور نباشه دیگه جون توهم راحت میشه.
اینو که گفت، گل از گلم شکفت. گفتم: هر خری که گفته اجاق شوور من کوره، چشاش کور شه ایشالا. لابد خودش یه مرضیش هست که عیب رو شوور من میزاره.
خندید و گفت: ولش کن. حالا تو هم نمیخواد از آب گل آلود ماهی بگیری و دق دلی سر فخری خالی کنی. اونم یه چیزی میپره از دهنش گه گاه…
پریدم تو حرفش. گفتم: همینه دیگه برزو خان. فخری برات مهمتره تا من. همچین بدت هم نمیاد انگار. سرکوفت زدنهاش مال اونه، دوری کشیدن و خون دل خوردنش با من؟ عجب ….
گفت: اینطوریا هم که فکر میکنی نیس. یه چیزایی این وسط هست که تو نمیدونی. الانم وقتش نیس. به وقتش برات میگم…
گفتم: تو هم خودت تو همین ولایت زاییدنت. بعدها رفتین شهر. چرا فکر میکنین شما شهریا که ما دهاتیا حالیمون نیس؟ غیر اینه که این چند وقت فخری هر شب تو بغل تو بوده و خوشحال یا ناراحت درد و دلش یا همون سرکوفتش را به تو میگفته؟ من چی خان؟ تا صبح بایست به خودم دلداری میدادم و با خیالت میخوابیدم و با عشقت پا میشدم. این اولاش بود. بعد که همه اش شد خون دل. حتی ننه ام هم دیگه حاضر نبود به درد و دل دخترش گوش بده. حرف میزدم میگفت چسناله نکن ور دل من. تا اینکه بالاخره یکی پیدا شد که شبا ور دلم بخوابه و به حرفام گوش بده و روزا هم نگذاره تنهایی و دلتنگی بهم نمود کنه و شد همدمم.
برزو اخمهاش را کشید تو هم و چشماش رک شد و صداش عوض شد یهو و محکم پرسید: کی؟ دهن لقی نکرده باشه آوازه مون بپیچه تو ده به گوش آقام یا فخری برسونن؟
گفتم: نترس. فعلا فقط میشنفه. زبون حرف نداره.
گفت: اگه لاله طوری نیس. زبون درازی نکنه فقط که روزگار جفتمون سیاه میشه.
گفتم: اتفاقا اومده که از این بدبختی منو در بیاره. حالا هم اینجاست.
یکم خودش را جمع و جور کرد و راست نشست و گفت: چرا از اول نگفتی؟ هر وقت مهمون داری از قبلش بهم بگو. صداش کن بیاد تو ببینمش.
بلند صدا کردم، آهای بیا تو برزو خان میخواد ببینه تو رو.
برزو پاشد از جاش و نشست رو صندلی. اشاره کرد منم بشینم بالا. پاشدم نشستم رو صندلی کنارش.
گفت: گفتی فقط لاله. نکنه کر هم هست؟ چرا نمیاد تو؟
گفتم: نه کره نه لاله. فقط طول میکشه بیاد. بایست یکم صبر کنی. به اندازه نه ماه که دندون سر جیگر بزاری میاد تو و میبینیش.
چشمهاش گرد شد از این حرفم و دهنش وا موند. نیم خیر شد از رو صندلی و گفت: شوخیت گرفته الان؟ برزو خان را دست میاندازی دختر؟

گفتم: نه والا. شوخیم چیه تو این حال و اوضاع برزو خان؟ دارم جدی حرف میزنم!
گفت: راست و پوست کنده بگو ببینم چه خبره؟ میخوای بگی که…
پریدم تو حرفش: آره. راستش اینه که حامله ام. حسینیش هم اینه که سه هفته ای میشه الان. فکر کردی بیخود اینقدر چشم به راهت بودم بیای؟ خواستم خودم اولین نفر باشم که این خبر را میزارم کف دستت. اجاق تو نیست که کوره. اجاق اون فخری فیس و افاده ای قرتیه که کوره. اگر نه اونم همون شب اول مث من شکمش اومده بود بالا. حالا میخوام ببینم کی میتونه…
خان از جاش پاشد و مث بچه ها شروع کرد چول دور اتاق دویدن و فریاد کشیدن و قهقهه زدن. سر از پا نمیشناخت دیگه. کارایی میکرد که بعید میدونم دلغک آقاش هم همچین کرده بود تا حالا. مرده بودم از خنده. یه دقیقه میومد سراغ منو گوشش را میگذاشت به شکمم و چند لحظه گوش میکرد بعد دوباره مث بند تمبون از جا در میرفت و انگار بچه را جلو چشمش داره میبینه قربون صدقه اش میرفت. به پرده که میرسید دوتا انگشتش را تا میکرد و انگار که دماغ بچه را بین انگشتاش بگیره، چین پرده را میگرفت لای انگشتاش و صداش را مث بچه ها میکرد و میگفت گوگوری مگوری بابا…
شاباجی چشمهاش را یوری کرد و با چپش یکی زد پشت راستش و زبونش را با دندون گزید و گفت: خدا به دور! مرد گنده. این دیگه چه کاری بوده میکرده؟ والا ما هم زاییدیم دیگه نه خودمون نه شوورمون از این بساطها راه ننداختن عین ندید بدیدها. بچه اس دیگه. همه میزان. درسته کل مریم؟
از این حرفش بهم برخورد. قصه ام را خوب می دونست. با اینکه جای سوختگیم کم کم داشت به خارش می افتاد و خلقم را تنگ میکرد، دیدم نمیشه حرفش را بی جواب بزارم. گفتم: مگه تو که همون یه شیکم را زاییدی شوورت بالا سرت بود؟ مردا همینن. چشمشون که به بچه شدن بیوفته یا بفهمن دارن بچه دار میشن عقلشون هم زایل میشه. فکر کردی چرا زن میگیرن؟ میخوان یه توله بندازن جلو چشم مردم که مردیشون را ثابت کنن. بدبختیش مال ماهاست کیفش مال اونا. زن هم تا نزاییده برا شوورش عزیزه، بعدش دیگه هزارتا حرف و حدیث توشه. از قدیم و ندیم گفتن زن تا نزاییده دلبره بعد که زایید مادره!
شاباجی که فکر نمیکرد همچین جوابی ازم بشنفه خودشو ضفت و رفت کرد و بی اینکه آره یا نه کنه باهام رو کرد به حلیمه و گفت: خب! بعدش چی شد؟
حلیمه گفت: هیچی. خان داشت میزد به سرش از خوشحالی. اونم مث من هزارتا خیال بافت برا خودش و هزار جور حرف زد. اما جنسش با مال من فرق داشت. به قول خودش الان وقتش بود که خیلی چیزا را به فخرالملوک و خاندانش ثابت کنه. به اونا که صبح تا شوم به فخری القاب میگذاشتن و به برزو سرکوفت میزدن. انگار بچه ی من شده بود مدرک اثبات عدم مجرمیت برزو خان.
بعد هم گفت: بایست جشن بگیریم. ننه و آقات را هم میگم بیان. مطرب هم که دارم تو دستگاه. تو هم از این به بعد حق نداری نه چیزی وردار و بزار کنی نه اینکه به خودت درست و حسابی نرسی. آدم میزارم اینجا دم دستت باشه وقتی نیستم. هرچی عشقت کشید میگی محیا کنه. نمیخوام بچه ام تخمی و ضعیف دنیا بیاد!
خلاصه یک هفته تموم کارمون شده بود خوردن و خوابیدن و بیانبینش هم مطرب پشت پرده داریه و دمبک میزد و ما هم اینور قر میدادیم. شبها هم مست میکرد و میرفت رو پشت بوم قلعه و تا صبح عربده میکشد و خدارا شکر میکرد بابت همایون خان پسر کاکل زریش که قرار بود هشت، نه ماه دیگه من براش بزام.
بعد یک هفته باز آدمهاش را جمع کرد که بره. گفت : زیاد نمیمونم اینبار چون میخوام برم خبر بدم به خان والا که نوه ی کاکل زریش تو راهه. با حالی که خان والا داره تامل بیشتر جایز نیست. ولی زود برمیگردم. اینبار که بیام جفتی با هم برمیگردیم شهر. دیگه قضیه تمومه. میرم همه چی را برای خان میگم و فخری را هم یکم آماده میکنم که جا نخوره. زود میرم، زود هم میام. بارت را ببند کارهاتم بکن که بریم شهر دیگه حالا حالا برنمیگردیم اینجا تا بچه به دنیا بیاد…

نمیدونستم باید اینبار هم از رفتنش خوشحال باشم یا ناراحت. مردها را که میشناسین، تو حرف یه چیز دیگه میگن، تو عمل یه چیز دیگه از آب درمیاد.
اسبش را هی کرد و رفت. دار و دسته اش هم به دنبالش. اینبار ولی دلم روشن بود که زود میاد. چون گفته بود بمونم تو قلعه تا برمیگرده و همه چی هم محیا کرده بود برای خودم و ننه ام و آقام. یه خر و یه قاطر گذاشته بود برامون بمونه تو قلعه و یکی هم گذاشته بود وردستمون باشه، که اگه کاری پیش اومد، انجام بده. اسمش زغال اخته بود. نه اینکه سرخ و سفید باشه مث زغال اخته یا آدم خوشمزه و خوش مشربی باشه که اینطور صداش میکردن. نه! خیلی هم بد عنق بود بیچاره. بعدا فهمیدم که چون هم سیاه بود و هم اخته اینطور صداش میکردن. ننه ام که ته و توه درآورده بود فهمیده بود، بچه که بوده میخواسته نمیدونم سیب یا پرتقال را نصف کنه، بدجایی میزاره و چاقو را فشار میده. هم سیب را حروم میکنه خلاصه و هم خودش را ناکار. البته الله اعلم. این چیزی بود که سرهم کرده بودن و گفته بودن به ننه ام. حرف راست که کم از تو دهن این ملت در میاد. خدا میدونه راستی چه غلطی کرده بود که شده بود زغال اخته.
از وقتی خان رفت، یکی دو روز نگذشته بود هنوز، که انگار برام شده بود عین همون چهل روز. حتی بیشتر از اون موقع احساس دلتنگی داشتم. به ننه ام گفتم: بریم خونه ی خودمون. بی خان اینجا یه طور دیگه است. آشنا نیس برام در و دیفال. خونه ی خودمون باشیم کمتر غربت آدمو میگیره.
ننه ام گفت: وا! دیگه اینقدرم زن نبایست شوور ندیده باشه و تبش تند. خیال کن حالا برزو چوپون بود و حیوون برده بود تو صحرا و بایست یه هفته میموند تو دشت. باز میخواستی همین کارا را بکنی؟ بعدش هم خونه ی تو دیگه یا اینجاس یا تو شهر. تا ابد که نمیشه بیای ور دل من و آقات هر روز! یکم دندون سر جیگر بزار. بعد هم برزو خان گفت زود برمیگرده. بیاد ببینه اینجا نیستی همچین ظاهر خوشی نداره که از اول حرف مردت را بگیری باد هوا.
نمیدونم خواهر این دندون سر جیگر گذاشتنا کی تموم میشه! از اول عمرمون تا حالا که یه پامون لب گوره هرچی گفتیم و هرکاری خواستیم بکنیم هی گفتن یکم دندون بزار سر جیگر. والا نگاه کنی دیگه لابد شده مث یه تیکه جل بید زده ی زنبوری! از بس جیگر به دندون گزیدیم این همه سال.
بعد اینکه خان رفت، حال خودمو نمیفهمیدم خواهر. یه دقیقه حس و حالم این بود که خوشبخت تر و خوش اقبال تر از من خدا نیافریده، یه دقیقه هم هول می افتاد تو دلم و ترس ورم میداشت که حالا خان والا و فخری بفهمن چی میشه؟ نکنه روزگارم را سیاه کنن؟ اونوقت بود که فکر میکردم بدبخت تر و بداقبال تر از من کسی نیست. بیشترش هم سر حرفایی بود که گلاب خاتون تو اون چند روزی که اینجا بود با خان بهم گفت. چند باری صداش کردم اومد تو اتاق من. نشستیم به حرف و اختلاط. چشم ترسم کرد از فخری. قبل اینکه بفهمه آبستنم میگفت: بپا خام خان نشی یهو بهت بگه بریم شهر، تو هم قبول کنی زود. این فخری که من دیدم تو این چند وقتی که برگشته بودیم، غیر اون فخری سابقه. طرفش نمیشد رفت. در حال عادی نمیشد مرغ اینها را کیش کرد. حالا که حال و روزش انگار همچین به راه نیس. خودمم دیدم طبیب آوردن بالاسرش. سر همین بی قراریا و داد و بیدادهای بیخود که یهو راه میندازه. من که آشپزباشی مطبخم میترسم برم دم پرش. بفهمه هوو سرش اومده که دیگه هیچی. میدونی چکار میکنه باهات؟
ولی باز فرداش میومد و میگفت: البته شاید با دوا درمونی که طبیب براش داده بهتر شده باشه و دیگه همچین هم مث خروس جنگی نباشه. خدا میدونه. ننه اش هم که اومده بود سر به دخترش زمزمه اش را داشت میکرد که برن پیش یه دعانویسی چیزی. بلکه افاقه کنه به حالش. اگه اینطور باشه اونقدرا هم لازم نیس که بترسی.

خلاصه هر روز یه چیزایی برام تعریف میکرد از اونجا. تا اینکه برزو خان خواست بابت آبستنی من جشنی به پا کنه و دیگه نمیشد که به گلاب خاتون نگم و ازش مخفی کاری کنم. همچین که فهمید بیشتر از ننه ام قربون صدقه ام رفت. گفت: الله اکبر. بنازم حکمت پروردگارو. تا بود قبل اینکه زن خان بشی بایست وردست خودم میشدی تو مطبخ و انیس و مونسم، حالا هم که شدی زن خان، بچه ات باید بشه اسباب خانومی خودت و رهایی من از دست اون فخری فیس و افاده ای. همینکه تو بزای میشی خانوم اول خونه. دیگه اونوقت من از دست این دستورهای فخری نجات پیدا میکنم. نمیدونی چیا میگه و چه چیزای عجیب غریبی به سرش میزنه. ما یه عمره قرمه سبزی و فسنجون درست کردیم؛ خانوم یهو امروز هوس نمیدونم یه کوفت فرنگی میکنه که ما تاحالا اسمشم نشنفتیم. بگمم نه که میره یه کاره میزاره کف دست خان والا و منو بیچاره میکنه. الهی خدا خودت و بچه ات را نگه داره. دیگه از این به بعد بایست طبق سلیقه تو بپزم نه اون زنیکه ی هاشار پاشار عقده ای.
نمیدونستم سر چی اینقدر با فخری چپ افتاده بود. ولی همینکه این حرفا را می‌شنیدم و اینکه من میشم خانوم اول خونه کلی حس غرور بهم میداد و احساس بزرگی میکردم.
کلی با بچه ام یعنی همایون خان- این اسمی بود که برزو انتخاب کرده بود و میگفت منبعد باید با این اسم صداش کنیم- حرف زدم که مواظب خودش باشه اون تو. حس مادری من سر جای خودش. ولی حالا دیگه اون فقط مال من و خودش نبود. باعث و بانی از فرش به عرش رفتن چندتای دیگه هم شده بود. احساس بزرگی میکردم. حس و حال خیلی خوبی بود که یهو به خاطر اون طفل معصوم از همه جا بی خبر که تو شکمم بود بشم همطراز خونواده ی خان و یه شبه برم قاطی اشراف. دیگه خودم را به چشم یه دهاتی نمیدیدم و لحن حرف زدنم هم عوض شد کم کم و مث اونها امر و نهی میکردم به زغال اخته و اونم بی چون و چرا میگفت: چشم خانوم. الساعه انجام میشه.
منم باز حس بزرگ بودن و خانوم بودن و زن خان بودنم بیشتر میشد و باد تو غبغبم هم بیشتر. حتی از لحاظ هیکل هم حس میکردم بزرگ تر از بقیه شدم. خدا از گناهم بگذره ولی همچین رفته بودم تو جلد اونها که ننه و آقام را هم به چشم کم میدیدم.
روزا هم سعی میکردم دلتنگی نکنم و غصه دوری خان را دیگه نخورم تا یهو خاطر بچه ام پریشون بشه و بخواد آشفته پا بزاره تو این دنیا.
یکهفته از رفتن خان نگذشته بود هنوز. توی حیاط قلعه داشتم برای خودم قدم میزدم و خیال میکردم دارو و درخت دور و برم فک و فامیل خانن و تمرین میکردم که چطور بایست وسطشون راه برم و حرف بزنم که در قلعه باز شد و زغال اخته با عجله اومد تو و با اون صدای نازکش داد زد: خانوم، خانوم کجایین؟
ندیده بود منو. داشت میرفت تو ساختمون قلعه که صداش کردم: چی شده؟ من اینجام.
دوید طرفم. پیدا بود کلی دویده. با پشت آستینش عرق را از روی صورت کوسه اش گرفت و گفت: خانوم به سلامتی برزو خان دارن میان.
باور نمیکردم به این زودی برگرده. هول کردم از شنفتنش. یعنی به این سرعت؟ گفته بود بار و بندیل کنم و آماده باشم. هیچ کاریم را نکرده بودم. گفتم: مطمئنی؟ خودت دیدیش؟
گفت: رفته بودم براتون از تو باغ بالا یکم چیز بچینم که سر و کله ی رحیم و چندتای دیگه پیدا شد. گفت خان داره میاد. اومدیم زودتر براشون میوه سر درختی بچینیم و قلعه را آماده کنیم تا وقتی میرسن کم و کسری نباشه.
به خودم گفتم دیگه تموم شد. از فردا پسفردا که برم شهر اونوقته که همه میفهمن اون همه خون دلی که خوردم و حرفایی که شنفتم سر شوور یعنی چه. اونوقته که میفهمن یه چیزای دیگه هم هست که بتونه رو دست اصل و نسب یکی مث فخری پاشه…

رفتم و یه بزک دوزکی کردم که وقتی برزو اومد بیشتر به چشمش بیام. خرت و پرتهام را هم ریختم تو چندتا صندوقچه و چمدون که حاضر باشه و وقت رفتن معطل نشیم. خان که امشب را حتمی میموند. قرار هم بود راه بیوفتیم می افتاد به فرداش. منم میتونستم یه دل سیر، ننه و آقام را ببینم. چون میرفتیم دیگه با حرفی که خان زده بود لااقل نه ماه رو شاخش بود که برنگردم. دلم تنگ میشد برای ده و خونه مون و حتی این قلعه. ولی چه میشد کرد؟ راه رفتنی را باید رفت. تا آخر عمر که نمیتونستم گیر و گرفتار اینجا و فک و فامیلم باشم. آدم وقتی شوور میکنه دیگه نه افسارش دست خودشه نه میتونه دلبخواهی عمل کنه. به قول ننه ام، هر چیزی یه آدابی داره بالاخره.
رفتم و ننه ام را پیدا کردم. تو اتاقی که داده بودیم به اون و آقام که تا وقتی اینجا تو قلعه ان سر کنن توش، نشسته بود و برای خودش یه چیزی زمزمه میکرد و لنگه جوراب آقام را وصله میزد. از وقتی آقام چلاق شده بود کار ننه ام تو وصله پینه کردن کمتر شده بود. فقط یک جورابش را سوراخ میکرد، یا یه پاچه از شلوارش پاره میشد. ملتفت من نشده بود هنوز. یکم دم درگاهی اتاق وایسادم و نگاش کردم. هنوز نرفته و دور نشده دلم براش تنگ شده بود. همه ی این قضایایی که تو این چند وقت اتفاق افتاده بود خیلی طول نکشیده بود، ولی حس میکردم خیلی بزرگتر از اونی شدم که باید. داشتم کم کم میفهمیدم اینکه میگن آدم پخته میشه یعنی چه.
صداش کردم، روش را که برگردوند و نگاهش که افتاد بهم دیگه تاب نیاوردم. دویدم طرفش و خودمو مثل وقتی بچه تر بودم و لوس میکردم انداختم تو بقلش. سرمو گذاشتم رو دومنش و بغضم ترکید. تا حالا نفهمیده بودم اینقدر دوستش دارم.
همونطور که از رو چارقد دستهاش که حالا فکر میکردم پیرتر از قبل شده را آروم میکشید رو سرم گفت: چته ته تغاری ننه؟ چی شده یهو اینحالی، سر زده اومدی خودتو برام لوس کردی؟
گفتم: دوستت دارم ننه. حتی با همه فحشایی که راه و بیراه بهم دادی و ترکه هایی که در کونم زدی و سوزنهایی که پشت دستم فرو کردی بازم دوستت دارم. دلم برات تنگ میشه.
یه بامچه محکم زد رو کپلم و خندید. گفت: بزار ایشالا ننه بشی، اونوقت حالیت میشه اگه ننه ی آدم چیزی بهش بگه یا بزنه، اول دل خودش کباب میشه برای اولادش. اگه نزده بودم که یاد نمیگرفتی چیزی ازم که بعدش بیای تو دم و دستگاه خان و شوور کنی به پسرش و عاقبت به خیر بشی! این حاصل هموناس که حالا برا خودت یه خانوم شدی و کلفت و نوکر زیر دستته!
گفتم: برزو داره میاد ننه. زغال خبرش را آورد الان. همین فردا پسفرداس که بایست از پیشت برم. هی خدا خدا میکردم که زود بیاد، حالا انگار برعکس شده. تو راهه ولی دلم میخواد دیرتر برسه که بیشتر پیش تو و آقام باشم.
گفت: بالاخره از حرف خارسوش حساب برد. گفتم بهش زود برگرده. باریکلا! تو هم که سفر قندهار نمیخوای بری ننه. ما هم میایم سر بهت میزنیم اگه آقات بهونه ی پاش را نکنه.
بعد هم شروع کردیم از خاطراتم و بچه گیم و کارایی که کرده بود و کرده بودم هی تعریف کردیم و هی خندیدیم. تا اینکه سر و کله ی زعال اخته پیدا شد و ورود برزو خان را به قلعه اعلام کرد. ننه ام زود خودش و جمع و جور کرد و گفت تا من گیسم را خار کنم و حاضر شم و بیام تو زود برو پیشوازش.
پاشدم و فرز رفتم بیرون. برزو مثل همیشه سوار اسبش نبود اینبار. نشسته بود توی کالسکه. گلاب هم پشت گاری مخصوص خدمه بود. دیدم که اومده. با دوتا وردست جدید.
حدس زدم اینه کالسکه ای که باید تا شهر منو برزو را ببره. همون راهی که چند بار با فخری اومده بود و رفته بود. حالا اینبار دیگه من کنارش بودم جای فخری. سوگلی برزو خان. ننه ی همایون خان. وارث مال و منال و منصب و جاه طایفه ی خان والا.
سرم را بالا گرفتم و با غرور رفتم جلو و به برزو خان سلام کردم. جواب داد. یه چیزی توی چشماش بود که نمیتونستم بفهمم. انگاری تو یه آن هم خوشحال بود و هم ناراحت. اومد جلو و بغلم کرد و یه دستی به شکمم کشید و حال همایون را پرسید.
گفتم: بارو بندیلم را همونطوری که گفته بودی بستم برزو خان.
سرش را تکون داد. بعد رحیم را صدا زد و گفت: من و حلیمه خاتون میریم تو پنج دری. کسی مزاحم نشه تا صدا نکردم. بعد هم رو کرد به من و گفت: بریم تو. حرف دارم برات خیلی.
از حرفش هول افتاد تو دلم. گفتم نکنه خان والا یا فخری نه آورده باشن تو کار و منو سیاه بخت کرده باشن؟
گفتم:…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ