قسمت ۷۷۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و هفتاد و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
بعد هم رو کرد به من و با ذوق و شوق و خنده گفت: برا جادو جنبل سیرابی را میخوای دیگه؟ هان؟
گفتم: از تو بعیده این حرفا خواهر. جادو جنبل کار یعقوب خان بود که مُرد. کل مریم جادو جنبلی نیس! برعکس اون هووی گور به گور شدم که یه پاش تو خونه ی خودمون بود و یه پاش هم تو دخمه ی یعقوب خان. خبراش بهم میرسید که یا دنبال پیه خوک بود که منو دنبه گداز کنه، یا دم آهنگری که نعل بگیره لا آتیش کنه! فکر کنم قد یه گله اسب، روز به روز نعل خریده بود. علی شوور اولم، بنده خدا نمیدونست که قضیه از چه قراره! هی مث خر کار میکرد، سر آخر هم کم می آورد! میگن آخر و عاقبت نداره این کارا! واسه همینه. چی شد آخر؟ هیچی. جادوش به خودش گرفت. شب خوابید و سحر پا نشد. تا چند وقت بعد مردنش هم باز اثر جادو جنبل و دعاهایی که کرده بود موند. باطل السحر هم گرفتم از همین یعقوب خان، افاقه نکرد! چند وقتش بعدش شوورمم سر همین کارای اون خدیجه ی گور به گور شده تخته بند شد!!
شاباجی با چشمهای گشاد خیره شده بود بهم. گفت: مطمئنی خواهر که داری درست میگی؟!
شروع کردم سرفه کردن و پریدم تو حرفش. چشم غره بهش رفتم و عارض شدم بهش. گفتم: آره مطمئنم! تو غیر این بلدی که بخوای تعریف کنی؟
شاباجی یه ابرویی بالا انداخت و گفت: آهاااان. ملتفت شدم. خدا ازش نگذره. عجب مردمونی بودن! من پاشم برم پی سیرابی. حالا تو این خراب شده از کجا گیرم بیاد، خدا میدونه!
پا شد و لنگ لنگون رفت طرف در. گفتم: سیرابی تمیز کرده و شسته بگیر. تیکه اش هم نکنی. سالم بیار.
سرش را تکون داد و رفت. دراز کش کشدم همون بغل دیفال و اشاره کردم به قوطی ضماد. گفتم: بیکار نشین خاتون! اینو بمال تا شاباجی برگرده. هزارتا کار داریم.
مشغول که شد چشمام سنگین شد. مدام قیافه ی اون زنیکه میومد جلو چشمم که نیمرخ نشسته بود جلوم. اونطرف صورتش که رو به من بود سالم بود و خوشگل. ولی روش را که بر میگردوند و صورتش که کامل دیده میشد اون یه طرفش تو ذوق میزد. بعد هم دوباره نیمرخ میشد و باز روش را کامل میگردوند طرفم. هر بار اینور صورتش که سالم بود خوشگل تر و مقبول تر از قبل میشد و اونطرف صورتش بدتر میشد. تا جایی که از اون یه طرف دیگه چیزی نمونده بود غیر یه حفره که جای دهنش بود. منم همینطور زل زده بودم بهش. تا اینکه دفعه ی آخری که نیمرخ شد یهو جا خوردم. دیدم خدیجه است. بزک کرده و ترگل ور گل. عین روز اولی که خودم عروسش کردم و آوردمش تو خونه ام که بشه زن شوورم! قیافه اش همونی بود که وقتی نشسته بود کنار علی، من داشتم زیر چشمی نگاشون میکردم و حرص تو دلی میخوردم. انگار برگشته بودم به همون روز. ناغافل به این فکر افتادم که تا کار از کار نگذشته و نشده هووم بزار جلوش را بگیرم. بگم خودم یه غلطی کردم اومدم خواستگاریت، حالا هم میزنم زیرش. غیر از علی منم باید بخوامت که نمیخوام! صداش کردم، هرچی تو دلم بود را بهش گفتم. گفتم نمیخوام هووم بشی. نمیخوام بیای اجاق علی را روشن کنی و آتیش بزنی به زندگیم… همونطور نشسته بود و تکون نمیخورد. اصلا انگار دیگه کر شده بود و صدام را نمیشنفت. هرچی بیشتر سرش داد میزدم کمتر تکون میخورد. خونم به جوش اومد. خواستم از جام بلند شم برم یقه اش را بگیرم و بندازمش بیرون که یهو برگشت طرفم. خشکم زد. نصف صورتش خدیجه بود و اون نصفه ای که خوره داشت و هر دفعه بدتر میشد، جاش صورت خودم بود. ترسیدم و جیغ کشیدم…
حلیمه گفت: چته خواهر؟ چرا نا آرومی میکنی؟
همون موقع شاباجی با یه سیرابی تو دستش اومد تو اتاق…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…