قسمت ۷۶۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و شصت و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
دیدم بی بی پا شده سر جاش نشسته!!
چندتایی این صحنه را که دیدن در رفتن. بقیه هم ساکت شدن. مردک میخکوب شد سرجاش و هاج و واج زل زد به بی بی حکیمه که مه و مات داشت دور و برش را نگاه میکرد. یکم خیره موند به من و اون مردک و جمعیتی که فانوس به دست داشتن نگاش میکردن و بعد عین رقیه شروع کرد اَ…دَ..بَ…دَ.. کردن. اون مرتیکه ی لندهور که تا حالا داشت گنده بار من میکرد، یهو داد زد: یا ابالفضل زنده شد! زنم زنده شد…
بعد هم فاطی فاطی کنان دوید طرف زنیکه. شاباجی اومد کنار دستم وایساد و گفت: مگه بی بی حکیمه نیس؟ چرا فاطی صداش میکنه؟
گفتم: نمیدونم. تو هم اصول الدین میپرسی؟ حلیمه را بگو بیاد ببینم چه خبره!!
شاباجی چشماش داشت برق میزد و نیشش تا بناگوش وا شده بود. خیلی وقت بود اینطوری ندیده بودمش. گفت: حالا صداش میکنم، ولی دستمریزاد خواهر! نمیدونستم از هنرا هم داری! وقتی گفتی میرم دستشونو رو میکنم، باورم نشد…
راستش خودم هم نمیدونستم چی به چیه و چه اتفاقی افتاد که همچین شد! ولی خودمو از تک و تا ننداختم و بلند گفتم: به من میگن کل مریم! من با این چشای ریزم…
حرفم تموم نشده بود که یکی، نمیدونم کی، که نزدیک بود و لابد حرفامون را شنفته بود، یهو از پشت سرم داد زد: کل مریم شفاش داد! مرده را زنده کرد!
برگشتم ببینم کیه که یهو دیدم سیل جمعیت خوره ایها هجوم آوردن طرفم و یه تعداد هم رفتن سر وقت اون زنک فاطی! تا خواستم بی عصا و با اون پای سوخته به خودم بجنبم ریختن سرم و همه ی لباسهام را جر و واجر کردن، محض تبرک. داد و فریاد هم فایده نداشت. کم مونده بود زیر دست و پا ریق رحمت را سربکشم و عوض اون زنیکه، جنازه ام را دراز کنن رو سکوی وسط محوطه. بی حیاها هرچی تنم بود را تیکه تیکه کردن و بردن! فقط چارقدم مونده بود هنوز که افتاده بود دور گردنم و چون جنسش قایم بود و به این مفتیا پاره بشو نبود، هر باری که میکشیدن نفسم را بند می آورد و داشت میشد قاتل جونم. که اونم خودم وا کردم که این قوم تاتار ببرن!
اگه داد و بیدادهای شاباجی و حلیمه نبود معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد. دورمو به زور خلوت کردن و شاباجی یه استغفراللهی گفت و چارقدش را از سر برداشت و انداخت رو بدنم. یه نگاهی انداختم سمت سکو. پیرمردی که اول کار میخواست قضیه ی زن سداصغر را معلوم کنه حالا یه تیکه از شلوار اون زنیکه فاطی را کنده بود و داشت میدوید که اونهایی که چیزی بهشون نرسیده از چنگش در نیارن! دیدم فاطی هم دست کمی از خودم نداره! شوورش هم حریف این جماعت نشده بود.
اونجای پام که سوخته بود داشت گر میکشید و جلز و ولز میکرد. شاباجی و حلیمه به زحمت از زمین بلندم کردن و چارقد را بستن دورم. توپیدم به حلیمه. گفتم: دستمو ول کن. الحق که عین هوومی. همه ی این آتیشا از گور تو پا میشه، حالا خودتو کشیدی کنار؟ نمیبینی آبروم داره میره؟
گفت: من چکار کنم؟ کسی جلودار اینها نبود…
گفتم: جلودار اینها نبودی، جلو دار من که بایست باشی. نمیبینی نا محرم اینجا فت و فراوونه؟ وا کن اون چارقدتو بندازم رو سرم…
غر زد که همه جات بیرونه مونده گیسات فقط؟ اگه دوای دردت اینه بیا…
چارقدش را ورداشت انداخت رو سرم. شاباجی دستم را گرفت و بردم طرف اتاق. تو طول شب هرچی حلیمه اومد حرف بزنه زدم تو حالشو بهش کـون محلی کردم.
فردا صبح که شد در اتاق رو زدن…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…