قسمت ۷۴۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و چهل و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
یهو داد زد: ناصر! بی پدر! بیا اینجا ببینم. تو هم مث همین آقات میخوای یه عمر نون کـون گشادیت را بخوری! اونوقت فقط هیکل گنده کردی و کاری که بهت سپردم را پشت گوش انداختی؟
ناصر آفتابه را گذاشت زمین و همونجا دم ایوون نشست و هیچی نگفت.
رفتم طرف بی بی حکیمه و گفتم: جوونه و عجول بی بی! تعجیل کرده ملتفت نشده خونی ریخته نشده. لابد همینکه گفته به مردم یکی آقاش را کشته همه خیال کردن خونی ریخته شده. سر همین منو اسیر کردن!
بی بی حکیمه براق شد بهم. اینقدری عصبانی بود که تو تاریک روشنی اتاق هم میشد دید که صورتش سرخ شده. بهش حق میدادم. هرچی بود هم شوورش مرده بود و هم قاتلش هر کی بود داشت راست راست برا خودش میگشت و از همه مهمتر حالیش شده بود که منو بی گناه اینجا حبس کردن.
رفتم پتور را ورداشتم انداختم رو جنازه و گفتم: حالا که دیگه منو آوردن تا اینجا، تو هم که دست تنهایی اینجور که پیداست، وا میستم کنارت تا اون نامردی که این کار رو کرده پیداش کنی…
یه نگاه عجیبی بهم انداخت. ترسیدم از چشماش. بعد هم بی اینکه چیزی بگه عصبانی از اتاق رفت بیرون. دنبالش راه افتادم و همینکه اومدم پام را از اتاق بزارم بیرون برگشت تو روم و گفت: کجا راه افتادی؟
دستش را گذاشت تخت سینه ام و هلم داد تو اتاق و باز در را از پشت چفت کرد. داد زدم و چند باری صداش کردم. محل نگذاشت. همینکه ساکت شدم دیدم داره صدای پچ پچ میاد. گوشم را چسبوندم به در اتاق.
بی بی حکیمه گفت: آدم بشو نیستی! آخه احمق، فردا هر کی این جنازه را ببینه که حرف همین زنیکه را میزنه. تو که بی عار و سر به هوایی و نمیتونی یه لقمه نون فردا دهن خودت بزاری، میخوای بی مواجب آقات که حالا دیگه خبری ازش نیس چه غلطی بکنی؟
سدناصر گفت: من نمیتونم ننه! هرچی باشه آقامه! ازم برنمیاد. چرا خودت همچین کاری نمیکنی؟
بی بی حکیمه: سگ تو روحت برینه که زبون نفهمی مث همون آقات! اون روزی که اون مرتیکه که خودش را ملا جا زده بود و اومد اینجا نشستن با آقات تا صبح پای منقل و نقشه و برنامه چیدن که چطوری اهل ده را بچاپن، هی تو گوش آقات خوندم که گوش به حرفش نده و با طناب اون مردک، ملاصفی، نره تو چاه. به خرجش نرفت. با پشت دست زد تو دهنم که خفه شو و حرف نزن. بعد هم که رفتن دوتایی چاه را مسموم کردن و کل ده مریض شدن و ملاصفی هم خودش را زد به مریضی و دو روز بعد رفت وسط ده جار زد که سدمنصور دستش شفاست و دوای درد را داره. آقات سید نبود! اون مرتیکه گفت سیده، همه هم از اون به بعد وقتی اومدن دوای دردی که خودشون انداخته بودن به جون مردم را بهشون دادن، گفتن سیده و دیگه آقات شد سدمنصور، بازم بهش گفتم نکن. سیدی حرمت داره تو مردم. شجره نومچه ات را دربیارن که میفهمن سید از خر جسته ای نه سید راستکی، بازم زد تو دهنم. گفت خودم عقلم میرسه. باز هیچی نگفتم. با ملا وابستن که دوایی که به مردم میدن یه نخود تریاک بندازن توش تا همه مجبور بشن هر هفته بیان سراغ دواشون. تریاکش را ملاصفی می آورد و پولش را از آقات میگرفت. گفتم نکن روا نیس همه ی اهل ده، پیر و جوون و زن و مرد عملی بشن. باز زد تو دهنم. بار تریاکش را هم که آقات میرفت با یه عالمه آشغال دیگه به اسم دوا از همون مرتیکه میگرفت می آورد. بعد از یکماه هم که ملاصفی خواست گورش را گم کنه باز رفت تو میدون ده و مردم را جمع کرد به بهونه ی خداحافظی و گفت این سدمنصور مرد خداست. همه ی مردای خدا هم شهید میشن. اگه یه روزی این سدمنصور از این دنیا بره، شهید از دنیا میره. اونوقته که میفهمین حرفش حق بوده و مرد خدا و هرچی بهش دادین قبل از مرگ و هرچی نذر کنین براش بعد از مرگ، برای سلومتی خودتونه و خونوادتونه! آقای احمقت هم وایساد به تأیید کردن! بعدش هم اومد به من گفت اگه یه روزی مُردم بایست خونم را بریزی که مردم ببینن شهید شدم! گفتم هرچی تا حالا گفتم زدی تو دهنم، این یکی را نمیکنم. باز زد تو دهنم. گفت میرم یه زنی میگرم که کاری که میگم را بکنه. مجبورم کرد زبونی قبول کنم! حالا هم من سر حرفم وایسادم. نمیکنم این کارو. وارث کثافت کاریاش تویی. چشمت کور. یا بایست بری خنجر بزنی بهش که بگن شهید شده، یا یه عمر تف و لعنت به خودت و آقات میکنن و دیگه کسی چیزی نمیاره عوض دوا که بتونی شکمت را باهاش سیر کنی….
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…