قسمت ۷۳۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و سی و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: ها، منم حرفم همینه. ولی چکار کنم؟ این تخم حروم این حرف لق را انداخت تو دهن اهالی! اینها هم که خر و ساده. لابد باور کردن…
خان گفت: مگه نمیگی خرن و ساده؟ اگه حرف اونو باور کردن، حرف من که یه عمره خودم و هفت جد و آبادم خان این ولایت بودیم هم باور میکنن! تو هم هرچی نشستی رو تخمات بسه. پاشو برو اهالی را جمع کن جلو در قلعه همونجایی که این قرمساق را دادم آویزون کردن. خودم شخصا بایست براشون نطق کنم.
کدخدا پاشد و به اون پسره هم که داشت براش مرحم میگذاشت اشاره کرد و دولا دولا و تند تند از اتاق اومدن بیرون که یهو چشمش افتاد به من که بیرون درگاهی نشسته بودم و داشتم آروم اشک میریختم. نشناخت. گفت: زده به سرت ضعیفه؟ سگ صاحاحبش را نمیشناسه تو این هاگیر واگیر اونوقت تو، وقت جُستی اومدی نشستی اینجا که چه؟ نکنه شوورت قاطی این یاغیا بوده که سَقَط شدن؟
دیگه نتونستم بی صدا اشک بریزم. شروع کردم بلند به زاری و گفتم: کاش شوورم اینقدری مرد بود که وسط اینا باشه! مَرد مُرده شرف داره به شوور بی غیرت!
همونطور دولا و دست به کمر صداش را آورد پایین و گفت: حقا که حرفت حقه! وخی بریم خونه ی من ببینم دردت چیه! هرچی باشه من کدخدام اینجا. هم عقلم بیشتر از خیلیها میرسه، هم دستم بیشتر از بقیه به دهنم میرسه. پاشو تا هنوز خر تو خره بریم….
یهو سر و کله ی خان پیدا شد و داد زد: تو که هنوز اینجایی! گفتم مردمو جمع کنی، وایسادی به تخـمات ور میری؟…
کدخدا رنگش پرید و گفت: دارم میرم خان! چشمم به این ضعیفه افتاد گفتم زود بره شوورش را خبر کنه بیاد پا دیفال قلعه.
بعد هم رو کرد به من و گفت: شهر هرت که نیس! گداخونه که نیس قلعه ی خان. وخی زود برو. برگشتم نبینمت اینجا!
بعد هم اشاره کرد به پسرک که دولا بشه و رفت رو کول پسرک. اون هم کدخدا را کول کرد و تندی از اونجا گم و گور کرد خودشو.
خان گفت: بد غلطی کردم تورو همرام آوردم. باید به حرف خسرو گوش میکردم! دست وردار نیستی. هرجا میرم مث کَنه میای میچسبی بهم که آبروریزی راه بندازی!
پاشدم و راه افتادم که از اونجا برم بیرون. گفتم: برزو خان، تویی که داری حرف از آبرو میزنی؟ تو که نه حیا داری، نه مروت! گفتم بزار بی خون و خونریزی تمومش کنم. ترسیدی بگن خان چیزی لا پاش نبود و یه زن را پیش انداخت. بچه های یتیم اون بدبختی که حالا جنازه اش آویزونه سر در قلعه و اومده بود حق منو بگیره، دوتیم کردی و حالا داری از آبروت حرف میزنی؟ خوب کاری کردی گفتی مردمو جمع کنن اینجا….
بعد هم راهم را کشیدم و از تو ساختمون قلعه اومدم بیرون. هرچی برزو داد زد و صدام کرد دیگه محلش نگذاشتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…