قسمت ۷۳۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و سی و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
رفتم جلو و دستم را گذاشتم تو دستش. گفت: قبلا مشتت را وا کردی جلوم؟ کفت را خوندم تا حالا؟
گفتم: بچه که بودم چندباری خوندی…
تیز نگام کرد. گفت: ننه ام بوده!
نگاهش و چشماش ولی همونی بود که سابق دیده بودم. با شستش رد چروکهای کف دستم را دنبال کرد و گفت: نچ! بیخود وایسادی. ول معطلی!
همون وقت باد، دود و بوی سوختگی را آورد اینور. یه صدای مهیبی اومد و بعدش فریاد و ناله و عربده ی مردها بود که پیچید تو کوه و برگشت طرف ما. درست انگار بیخ گوشمون فریاد میزنن. فهمیدم درِ قلعه که سوزونده بودن واریخته و هجوم بردن تو. دلم ریخت.
زن کولی گفت: اقبالت بلنده، ولی شومه! یه سیاهی هم هست، عجیبه، مث گودال میمونه! هرچی هست عاقبتت گره خورده به اون! راه در رو نداری ازش.
شستش را تف مال کرد و کشید رو چرکهای کف دستم و بعد چشماش را تنگ کرد و دقیق نگاهی انداخت و گفت: تو که نون خودتو میخوردی چرا حلیم حاج عباسو هم میزدی؟! بچه پس ننداخته بودی برای پسا مرگت، که حالا بود و نبودش برات یکی بشه! خریت کردی. باعث و بانی اون سیاهی هم که بهت گفتم همینه! حواست جمع نباشه، عاقبتت خوش نیس…
صدای تفنگها و شیهه اسبها کمتر شده بود و حالا داشت صدای چک و چک شمشیرهایی می اومد که با ضرب تموم به هم میخوردن و بعد هم صدای ناله ی کسی که یا زخم میخورد اون میون و یا جون میداد…
گفتم: ملتفت حرفت نمیشم! بایست برم. شوورم تو کارزاره. دلم مث سیر و سرکه میجوشه…
دستمو ول کرد و گفت: گفتنیا را بهت گفتم. میخوای بری برو. ولی سر شوورت نترس. اون اقبالش بلندتر از خودته! دلت واسه ی خودت شور بزنه. دو وعده ی دیگه یه خبری بهت میرسه که انتظارش را نداری! حواست را جمع خودت کن! سگو که چاق کنن هار میشه!!
یابوش را هین کرد و راه افتاد طرفی که از ده میرن بیرون. سر از حرفاش در نیاوردم. دویدم طرف قلعه و از تپه رفتم بالا. نوک تپه که رسیدم دیدم دود پیچیده توی قلعه و هر یکی از یه وری داره در میره. سرازیر شدم رو به پایین که دیدم با های هوی زیاد یکی را با طناب از سر در قلعه آویزون کردن. از قد کوتاه و هیکل گورزایش فهمیدم که میثمه…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…