قسمت ۷۲۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و بیست و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
یکی از نوکرهای خان خودش را انداخت تو اتاق و گفت: خان عجله کنین که بدبخت شدیم…
خان از جا جست و گفت: چی شده پدر سوخته که همچین بی هوا میای تو؟ کارت اینقدر واجبه که نمیتونی در بزنی؟ بدم وسط امارت فلکت کنن تا …
پریدم تو حرف خان و رو به نوکرش گفتم: چی شده مث شاش دست پاچه شدی؟ زود خبرت را بگو…
گفت: خان عفو کنین. دستپاچه شدم. پسر کد خدا به تاخت از ولایت اومده و میگه خبر مهمی داره!
خان گفت: پس چرا وایسادی؟ تن لش خودت را آوردی جای اون؟ زود بگو بیاد تو.
اسم ولایت که اومد دلم هری ریخت. خیلی وقت بود که دیگه نرفته بودم اونجا. اصلا یادم رفته بود چه شکلیه. خیال کردم سیلی چیزی اومده، دلم بدتر آشوب شد. درسته سالهای سال بود نرفته بودم اونجا. ولی هرچی بود ولایتمون بود. ننه و آقام اونجا خاک بودن. اگه خرابی بار اومده باشه، قبر اونها هم در امون نمونده…
تو این فکرا بودم که یه دهاتی با چارق و قبا اومد تو. رنگش پریده بود و نفس نفس میزد. یه سلام نصفه نیمه کرد و گفت: خان! آقام گفت عجله کنین. آب دستتونه بزارین زمین و بیاین که دارن دار و ندارتون را تاراج میکنن.
خان کلاهش را رو سرش سفت کرد و راست وایساد. گفت: زود بگو ببینم چه خبره؟ راهزنا هجوم آوردن؟
گفت: نه. راهزن نیس. دوماد یکی از اهالی مدعی شده دار و ندار خان ارث و میراث اونهاست. آدم جمع کرده از دهات بالا و پایین و اومده قلعه را گرفته با چند تا باغها و زمینهای ده. هرچی هم حشم داشتیم ورداشته. با زمینهای ما. بعد از اینکه آقام گفت بیام خبر بدم، اون را هم گرفت زندون کرد تو قلعه. گفته از این به بعد اون خان ولایته و همه بایستی گوش به فرمونش باشن و خراج بهش بدن…
خان را میگی کارد میزدی خونش نمیجست. رنگش شد عین لبو. داد زد: غلط کرده قرمساق. کی هست این بی پدرکه یاغی شده؟ میدم دم قلعه از تخم آویزونش کنن…
گفت: خیلی سال بود نبود تو ولایت. تازه برگشته. اسمش میثمه! دوماد مش صفر خدا بیامرز! گفته کل این ده تو قباله خواهرزنشه که سالهای ساله خبری ازش نیس و همه میگن مرده. گفته ارث اون زنی که مرده میرسه به خواهرش که زن میثم باشه! سر همین آدم جمع کرده و اومده کل ولایت را غصب کرده… تو رو خدا خان. آقام را از چنگش در بیار. ننه ام نای جم خوردن و تاب دوریش را نداره. میترسم محض چشم ترس بقیه هم که شده یه بلایی سر کدخدا بیاره…
تا اینو شنفتم خواهر مث اینکه آب یخ بریزن رو سرم. میثم شوور خواهرم! کی باورش میشد اون با قد نیم وجبیش همچین کاری کرده باشه. سرم را نتونستم جلوی خان بگیرم بالا…
برزو به نوکرش گفت: ببرش یه چیزی بده بخوره حالش جا بیاد. همینکه رفتن بیرون برگشت بهم گفت: این از خودت، اونم از فک و فامیل دله دزدت. پوستی ازش بکنم که تو تاریخ بنویسن…
بعدش هم چوب تأدیبش را برداشت و از اتاق رفت بیرون با عجله. دویدم دنبالش…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…