قسمت ۷۱۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول👉َ
#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتصد و هفده)
join 👉 @niniperarin 📚

صداش کردم برزو خان…
برنگشت. حتی تکون هم نخورد از جاش. خیال کردم آروم گفتم، نشنفته. دوباره و سه باره صداش کردم. ولی باز جُم نخورد از جاش و همونطور بلند بلند گریه میکرد. یه آن شک کردم نکنه خودش نیست. نوک پنجه رفتم جلو و چماق را بردم بالا که اگه تکون خورد بزنم تو فرق سرش که یهو برگشت. خودش بود و از بس گریه کرده بود چشماش پف کرده بود.
گفتم: خان، خودتی؟
به عمرم اشکش را ندیده بودم! سرش را تکون داد و گفت: خودمم حلیمه…خودمم…
گفتم: چی شده نصف شبی با این ریخت اومدین اینجا؟ بعیده از شوما. نکنه طوری شده؟
سرش را انداخت پایین. این برزو خانی که میدیدم اونی نبود که توی روز با اون کبکبه و دبدبه، عصا قورت داده، به همه امر و نهی میکرد! یه درمونده ی بیچاره جلوم نشسته بود که با موی آشفته و ریش جو گندمیش خیلی پیرتر مینمود. شده بود عین خان والا وقتی که مریض احوال بود.
گفت: میدونی چیه حلیمه. با حرفی که صبح زدی، دیگه حتم دارم که فخری مُرده!!
دلم هری ریخت. هرچی زور آوردم به خودم که ببینم چی گفتم و کجا گاف دادم یادم نیومد. رفتم کنارش، نشستم رو زمین. موهای ژولیده اش را از تو روش پس کردم و گفتم: کدوم حرف؟ چی گفتم مگه؟
گفت: همون خوابی که دیده بودی!
نه فخری، نه کس دیگه ای از هیچی خبر نداشت. غیر مُرده، کسی نمیتونه از راز آدم با خبر بشه…
گفتم: خان، انگار حالت خوش نیس. تو هم خواب دیدی لابد، یا به قول خودت خواب نما شدی نصف شبی! کدوم راز؟
یه آه بلندی کشید و گفت: همین برزخی که تو اتاق دهن وا کرده بود.
بعد هم دوباره زد زیر گریه مرد گنده. همچین بلند بلند گریه میکرد که ترسیدم! زیر کَتش را گرفتم و گفتم: پا شو بریم تو برزو خان. حالت رو به راه نیس. همین مونده که خسرویی کسی صدات را بشنفه بیاد ببینه چه خبره، اونوقته که باز روزگار من سیاه میشه…
بردمش تو. خودش صاف رفت توی همون اتاقی که چاه بود و درست جایی که درِ چاه را کور کرده بودند چمباتمه زد و هی اشک ریخت.
منم نشستم و فقط زار زدنش را تماشا کردم! یکم که حالش جا اومد گفتم: خواب بودم. داشتم همون خواب دیشبی را میدیدم که صدات بیدارم کرد! اگر نه الان فخری….
همون طور که هنوز هق هقش بند نیومده بود، عین تو سری خورده ها، خودش را جمع کرد و بالاسر چاه تکیه داد به دیفال کاهگلی و خیره شد به لکه ی نمناک کف اتاق. گفت: فخری قبل از خورشید هم یکی دیگه زاییده بود!
چشمام از تعجب داشت میزد بیرون. گفتم: یعنی چی؟ قبل از شوما زن کس دیگه ای بود مگه؟
یه آهی کشید و گفت: ….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…