قسمت ۱۹۶ تا ۲۰۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو نود و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
جهانگیر گفته بود کسی جلوشون وایساد از دم تیغ و تیر بگذروننش. قبل اینکه برسن به ده دو تا از چوپونها که تو کوه داشتن گله میچروندن میبینن که یه عالمه اسب و استر دارن میان اینوری. از میونبر خودشون را رسونده بودن به ده و با داد و بیداد به اهالی گفتن که یه قشون داره میاد سمت ده. ولی نفهمیده بودن حکومتین یا نه. چند تا ریش سفیدها پا شدن رفتن جلوشون. دوتا از مردها هم رفتن رو بلندی کمین کردن و چشم انداختن که از دور ببینن چی میشه. وقتی با هول برگشتن تو ده فهمیدیم که اوضاع پسه. پیرهای ده که رسیده بودن به آدمهای جهانگیر ، تا میان حرفی بزنن، نقش زمینشون میکنن. صدای تفنگشون را هم شنیده بودن که پیچیده بود تو دشت و بعد سه تا پیر بخت برگشته که از رو خر می افتن رو زمین و با اسب از روشون رد میشن. قبل اینکه برسن، چهار پنج تا خانوار بیخیال خونه زندگیشون شدن، دست زن و بچه شون را گرفتن و جونشون را ورداشتن و از جهت مخالف زدن به کوه. ولی بقیه دو دل موندن و فکر زمین و مال و گوسفندشون را کردن و از جاشون تکون نخوردن. منم نه کس و کاری داشتم و نه مال و منال. یه ننه ی پیر علیل فقط کنار دستم بود که تکون به زور میخورد، چه رسه به اینکه بخوام برش دارم و بزنم به کوه و کمر. همین شد که موندم و خودم را سپردم به سرنوشت.
جهانگیر هنوز نرسیده، چند تا از جوونهای ده که اهل معرکه گیری و کشتی بودن و زور بازویی داشتن را گردن زد. چون با داس و بیل رفته بودن جلو قشون و خواسته بودن سد راهشون بشن. بقیه که دیدن انگار قضیه جدیه و شوخی بردار نیست، دیگه تکون نخوردن از جاشون. حتی بعضیا رفتن اسفند دود کردن و گوسفند قربونی کردن جلو پاشون. نصف قشون دم ورودی ده خیمه زدن و بقیه اومدن تو . ولی اون دوتا دگوری بی پدر قاطیشون نبودن. بعدا فهمیدم موندن بین اونهایی که بیرون ده پاتوق کردن. اونهایی که مونده بودن از اهالی همه را جمع کردن وسط میدون ده و جهانگیر رفت رو منبر و حکم صادر کرد. گفت: خوب گوش کنین. شمایی که اینجایین یا با مایین یا علیه ما. هرکی با ماست نونش تو روغنه. زندگیش سر جا و زن و بچه اش تو رفاه. هر کی هم با ما سر جنگ و ناسازگاری داشته باشه به جای نون پاهاش تو روغنه. زن و بچه اش را میدم دست اینا – به قشونش اشاره کرد- ولی هر چیزی یه شرطی داره. هر کی هر چی داره بایست بیاره بزاره وسط. تو دار و دسته ی ما چیزی مال یه نفر نیس. مال تو، مال همه است و مال همه، مال تو. منبعد هم مرد نباس اینجا بمونه. مرد بایست تو میدون جنگ باشه. زمین داری و گوسفند چرانی را میسپارین به زنها و همراه من میاین. الان هم زود پخش شین و مالتون را بیارین همینجا تو میدونی بزارین وسط. آدم میفرستم، کم آورده باشین یا قایم کرده باشین میدمتون زیر چوب فلک. بعد هم چپقش را روشن کرد و گفت: تا این چپق توتون تموم نکرده بایست برگشته باشین اگر نه اینا میان و میارنتون- به قشون یاغیش اشاره کرد- …

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو نود وهفت )

join 👉 @niniperarin  📚
فی الفور همه پخش شدن. هنوز پامون به خونه نرسیده بود، چه رسه به اینکه بخوایم زرت و زبیل تو خونه ها را جمع کنیم که سر و کله ی مردهای جهانگیر پیدا شد. هنوز روشن نکرده، توتون تموم کرده بود. سیاستش بود. ریختن تو خونه های مردم و بود و نبودشون را بردن و مردها را هم فرستادن تو یه آغل که زیر تپه ی کنار ده کنده بودن اهالی برای زمستون. رمه ها را جمع میکردن سرما که به استخون میرسید و همه را نشون گذاشته جا میکردن اونجا که نفله نشن. اون موقع بود که فهمیدیم اینها حالا حالا زحمت را کم نمیکنن. عذاب نازل شده بود کل مریم. مطمئنم از بی ناموسی اون دوتا بی همه چیز بود که اینطور شد و همه گرفتار شدن.
چند تایی از مردهای جهانگیر ریختن تو خونه ی ما. اولش در را وا نکردم. شکوندن. وقتی وارد شدن حتی به ننه ی پیر و علیلم هم رحم نکردن. میگفتن بایست لخت بشه نکنه پولی، جواهری چیزی به خودش آویزون باشه و زیر لباسش قایم کرده باشه. هرچی التماس کردم به خرجشون نرفت که نرفت. داشتن لباسش را جر میدادن که میرزا رسید. پیدا بود که از عصبانیت سرخ شده و رگ گردنش زده بود بیرون. گفت این خونه با من. شما برین سراغ بقیه. اول که نمیدونستم چه خیالی داره. میگفتم سگ زرد برادر شغاله. اینم یه خبیثیه بدتر از اونهای دیگه. ولی اونها را که رد کرد، در را بست و اومد جلو از ننه ام را از زمین بلند کرد و بردش تو اتاق. به من هم گفت برم پیشش و هواش را داشته باشم.
مردها را که جا کردن تو آغل، قشون پر و پخش شدن تو خونه ها. میخواستن چند وقتی بمونن و زنها کنیزیشون را بکنن و خورد و خوراکشون بدن و هر غلطی که دلشون خواست تو اون مدت کردن. دو هفته ای اونجا موندن. میرزا محض اینکه لااقل کسی به ما تعرضی نکنه گفته بود این خونه مال من. ولی از گل نازکتر بهمون نگفت تو اون مدت.
روز که میشد فقط جهانگیر صداش میکرد که بره و تو خونه ی کد خدا که پاتوق کرده بود باهاش بشینه به بازی. یا داشت قاپ میریخت یا نرد میزد. میرزا بهم گفت اینها را.میرزا را اصلا آورده بود دنبال خودش فقط برای همین کار انگار.
دو ، سه شب اول میرزا تو حیاط میخوابید. چون خونه مون یه اتاق بیشتر نداشت. محرم و نامحرمی میکرد. بعد اینکه دو سه بار چندتا از مستهای قشون نصف شب اومدن از لب چینه بیان تو خونه و میرزا جلوشون دراومده بود، از رو حسادت و خود شیرینی راپورت داده بودن به جهانگیر که این به دستورای تو عمل نمیکنه. اونم میرزا را تهدید کرده بود که….
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو نود و هشت)

join 👉 @niniperarin  📚
اونم میرزا را تهدید کرده بود که بیام ببینم حرفشون راسته میدم تو میدون ده اول پوستت را بکنن بعد کبابت کنن. من که فهمیدم دیگه نگذاشتم بیرون بخوابه و آوردمش تو. خودش نمیخواست. راحت نبود انگار. منم گفتم صیغه ی محرمیت بخونه و سرش را راحت زمین بگذاره شب.
حرفش به اینجا که رسید شاباجی، چشمام گرد شده بود. هرچی از میرزا تعریف کرده بود تا حالا و برام بزرگتر و پهلوون تر از همیشه شده بود، با این حرفش مثل پهن گاو، پهن زمین شد. گفتم: خب اون چکار کرد؟ عقلش را داد دست تو؟ مگه خودش کم زن داشت که توی کون نشسته هم آویزونش شدی؟ این همه قصه حسین کرد بافتی به هم که برسونیش به اینجا؟ بگو ترشیده بودم، دیدم میرزا خوب خریه، خودمو بندش کردم. حالا هم پاشدی یه کاره ا.مدی اینجا که چی؟ اصلا از کجا معلوم یکی رو کارت نکرده و حرف و حدیث میرزا را برات نَقل نکرده باشه و اومده باشی محض کلاشی؟ کار ، کار اون عباسعلی بی همه چیز نا رفیقه. بلدم چه بلایی به سرش بیارم….
پرید وسط حرفم و گفت: چرا جوش میاری کل مریم؟ مگه نا حق کردم. اصلا مگه خودت زن سیمش نیسی؟ شاهد میخوای؟ هنوز دهمون سرجاست و زنهاش هم تو زمین سر کارن و مردهاش هم تو قشون جهانگیر، معلوم نیس زنده ان یا مرده. پاشو برو ببین حرفم راسته یا دروغ. برای اینم که خوب بدونی آره. زنش شدم. خودش صیغه خوند. اینم نشونه اش.
چادرش را کنار زد و دیدم شکمش یک کم بالا اومده. اومدنی زیر چادر چاقچورش و ساک تو دستش که گرفته بود جلوی شکمش ندیده بودم. اونقدری هم نبود که پیدا باشه.
گفت: آره. بچه ی منه و میرزا. خودش گفت معلوم نیست سرم به چه سامونی باشه با این جهانگیر و عمرم کفاف بده به این دنیا یا نه. میخوام اگر نبودم یه یادگار اینجا داشته باشم.
داد زدم، زنیکه ی پتیاره ی دروغگو. چشم میرزا را دور دیدی اومدی اینجا مفت بخوری و شکمی که معلوم نیست کدوم بی بته ای برات آورده بالا را بزاری پای میرزا؟ کور خوندی. مگه من مرده باشم که بزارم تو….
رقیه از داد و بیداد من دوید تو اتاق و اشاره کرد چی شده؟
گفتم برو چماق بیار این زنیکه را از خون بنداز بیرون. همین الان…..

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو نود ونه )

join 👉 @niniperarin 📚
رقیه اشاره کرد چی شده چی نشده؟ قضیه را گفتم.
گفتم : این غربتی معلوم نیست از کدوم خلادونی پاشده اومده اینجا که خودشو بند میرزا کنه. شکمش هم بالا اومده. میخواد بندازه گردن میرزا.
رقیه براق شد بهش و سینی که دستش بود را گذاشت لب طاقچه. یه چیزایی سر زنیکه داد و بیداد کرد با زبون خودش و با اشاره گفت چوب میارم گردنت را میشکنم. از این حرکتش خوشم اومد. زیور که دید الانه خونش بیوفته گردن خودش پا شد.
گفت: مگه شما مسلمون نیستین؟ مگه تو کربلا رفته نیستی کل مریم؟ چرا بهتون دروغ گویی به آدم میبندین؟ میرزا منو از دست قشون جهانگیر نجات داد که بندازه دست قوم و خویش شمر؟ میگم این بچه ی تو شکمم مال میرزاست. نشونی هم که بهت دادم.
گفتم: همه میدونستن میرزا این سه تا کفتر به جونش بسته. علی الخصوص اون عباسعلی سورچی با اون چشمهای انگوری هیزش. اینم که قرار بود بریم جنوب را فهمیده بود. میرزا رفته بود پی اش که کالسکه جور کنه. معلوم نیس کدوم قبرستونی بوده اون روز و داشته کلاه کی را بر میداشته که نبوده سر به زنگاه. بعد هم اومد اینجا دید که من اسباب جمع کرده بودم که بریم. الکی گفت کاروان برده برده بوده نمیدونم کدوم قبرستونی و اون روز نبوده. اینا که داری میگی نشونه نیست.
رقیه سری به نشونه تأیید تکون داد و اومد جلدی از اتاق بره بیرون که زیور گفت: اگه اونها نشونی نیست این که هست!
یه دست کرد پر کمرچینش و یه چیزی کشید بیرون. یه تیکه پارچه ی کثیف بود.
گفت: اینو با خودش همیشه داشت. گفت اون روزی که سرم شکسته بود، طبیب که خواست پانسمان کنه پارچه دم دستش نبود. کل مریم یکی از چارقدهاش را از وسط جر داد، طبیب ضماد مالید و بست به سرم. گفت از این خونه همین براش یادگار مونده بوده که تونسته همراش بیاره. جهانگیر و دار و دسته اش نگذاشته بود بیاد خونه محض دیدار آخر.
رقیه رفت جلو، پارچه را گرفت و خوب نگاش کرد. بعد هم آورد دادش دست من. درست میگفت. کسی غیر از من و میرزا و طبیب تو اون لحظه نبود اونجا. ننه شوکت هم بود. تک برگ کوچیکی که دوخته بودم با نخ سبز کنار چارقدم، از زیر خشکیده های ضماد که حالا به چرکی میزد پیدا بود. دست خودم نبود خواهر، بی اختیار اشکم دراومد. یاد اون روز افتادم و دردی که میرزا می کشید، ولی آدمها وقتی درد دارن انگار مهربون ترن. انگار همین دیروز بود. رقیه اشکم را که دید، رفت سینی را از تو طاقچه برداشت. دوتا چایی ریخت و آورد گذاشت وسط. به زیور هم اشاره کرد که بشینه. خودش هم نشست جفت من و تکیه داد به دیفال و های های شروع کرد به زاری. ندیده بودم تا حالا رقیه اینطوری زار بزنه. پیدا بود که اونم دلش تنگ میرزاست.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت دویست)

join 👉 @niniperarin  📚
زیور گفت: من نه اومدم اینجا جاتون را تنگ کنم، نه محض خاطر چیز دیگه ای اومدم. الان هم بگین برو، میرم. اگه اومدم فقط و فقط سر این بود که لطفی که میرزا در حق من و ننه ام کرد را جبران کنم. وقت رفتن ازم خواست بیام و به شما خبر بدم که هنوز زنده است، که تو هول و ولا نباشین. رقیه باز دل رحم شد با این حرفها. اشکهاش را با کنار آستینش پاک کرد و دماغش را با گوشه دامنش گرفت. دراز شد چایی را از تو سینی برداشت و گذاشت جلوی زیور. همون وقت صدای اکرمی اومد که رقیه را صدا کرد: رقیه، کهنه بیار. این بچه خراب کرد!
رقیه پاشد بره سراغ اکرمی. گفتم: یادش بده کورمال کورمال خودش عوض کنه بچه را. دست بکشه، سر و کون بچه معلومه. یه کهنه که بیشتر نیست بخواد بپیچه لای پاش. از همین اول کاری خودتو نده دستش که سوارت میشه، فردا بایست بری کون خودش و بچه اش را باهم بشوری.
رقیه علی السویه یه سری تکون داد و رفت بیرون. یاسین به گوش خر میخوندم خواهر. حالیش نمیشد این چیزا که بهش میگفتم. سرش را مث علم یزید تکون میداد، ولی یه گوشش در بود و یکیش دروازه. آخر کار خودش را میکرد.
رو کردم به زیور. از وقتی دستمال را داد دستم انگار آبی بود رو آتیش. فروکش کرده بودم. هرچی بود یه چیزی از میرزا همراش بود که مال من بود. دیدم میرزا چقدر خاطر منو میخواسته که اینو نگه داشته این همه وقت. حسرت روزایی را میخوردم که بود و قدرش را ندونستم. فهمیدم براش عزیزتر از این عفریته ی جادوگر بودم که حالا داشت پستون تو حلق بچه اش میکرد. منم اگه بچه ام میشد، شکمم زودتر از اکرمی اومده بود بالا. یا این زیور غربتی و رقیه الان میباس برا من بالا پایین میکرد و کاچی بار میذاشت.
اشاره کردم به زیور. گفتم: چایی را بخور نچاد. آبستن هم که هستی. لابد ویار داری و دلت میخواد. بخور. نمیخوام فردا بچه ات یه چشمش میشی دربیاد یکیش ماشی، از چشم من ببینی.
توت خشکه که گذاشت تو دهنش گفتم: باقیش را بگو. میخوام بدونم میرزا چکار کرد؟
چایی را گذاشت زمین. گفت: هیچی. جهانگیر موند اونجا تا خبرچینهاش براش خبر آوردن که یه غافله داره میرسه به نمیدونم کدوم صحرا. همه ی قشونش را جمع کرد تو ده. گفت فردا میزنن به صحرا. آب و آذوقه به اندازه بردارن. به اندازه ی چند روز خورد و خوراک اهالی را گذاشتن و مابقی را بار اسب و قاطر کردن. مردهای ده را هم گفت باید اجباری باهاش برن. یه طوری گرو کشی کرد. که نه مردها خیال آشوب کنن تو دار و دسته اش نه زنها برن راپورت بدن به قشون دولتی. اون دوتا بی پدر را هم آورد تو ده گذاشت بالای سر زنها. که یعنی حواسشون به ما باشه. کلثوم و درخشه را میگم.
شب آخری قبل اینکه برن میرزا…
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉 @niniperarin  📚