قسمت ۱۷۱ تا ۱۷۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو هفتاد و یک)
join 👉 @niniperarin📚
الهی خیر نبینه خواهر. از اون ضربه هایی که زد، یک هفته تموم علیلم کرد. افتادم تو بستر. رقیه هم کم نگذاشت. هم خورد و خوراک درست میکرد، هم طبیب صدا کرد اومد بالا سرم، دوا داد برای سر شکسته ام و سنگ باد برای ورم دست و پام. دو سه روز اول تکون که میخوردم آه از نهادم در می اومد و بعدش هم که تونستم جم بخورم با هزار زور و مکافات میرفتم تا مستراح و برمیگشتم. انگار کن میشد سفر قندهار برام، این یه خلا رفتن.
روز هفتم عصر بود که در خونه را زدن. مثل همیشه صدای کلش کلش پای رقیه اومد که رفت و وا کرد. میشناختم صدای راه رفتنش را دیگه. بعد یکم اومد در اتاق و انگار که هراسون باشه هی با دوشاخه ی انگشتاش اشاره کرد به چشمش. گفتم چی شده؟ گدا اومده؛مث اکرمی کوره؟ ردش کن بره. کی از ما محتاج تر؟
اشاره کرد نه! هرچی گفت نفهمیدم. گفتم: اگه با من کار داره بگو بیاد تو، اگر هم نه، بهش بگو هرّی. خوش گلدی. یه سر داریم و هزار سودا. اونم با این روز و حال.
رفت. بعد چند لحظه صدای یه مرد شنفتم که یالله یالله گویان اومد تو. چارقدم را کشیدم رو دستمالی که به سر شکسته ام بسته بود و خودمو جمع و جور کرد. رقیه اومد دم اتاق من به یارو بفرما زد. تو درگاه در که پیداش شد شناختمش. عباسعلی سورچی بود. عنق هام رفت تو هم و رو ترش کردم. به رقیه اشاره کردم و بلند گفتم: مگه نگفتم اگه گدا بود ردش کن بره؟ تازه آوردیش تو خونه؟
عباسعلی ارسی از پا کشید و اومد تو، گفت منم زن میرزا. عباسعلی رفیق میرز ابرام. کم لطفی میکنی یا راس راسی به جا نیاوردی؟ بعد هم یه اشاره به سرم که بسته بود کرد و گفت: اگه هم نشناسی حق داری آبجی. منم که مردم اگه اوضاعم این بود حالم بعض این نمیشد، شوما که زنی جای خود.
اشاره کردم به رقیه. رفت.
گفتم: حرف را یه بار میزنن به بچه ی آدم. سابق اومدی در خونه، گفتم دیگه اینورا نیا، همون وقتی که میرزا را معلوم نیس کجا گم و گورش کردین. یاسین نخوندم به گوشت که حالا باز روت را زیاد کردی. پاشدی عنر عنر اومدی اینجا که چی؟ بوی گوشت خورده به دماغ گربه؟ نه داداش. اشتباه اومدی. این قبری که سرش گریه میکنی مرده توش نیس. خودمون هم لنگیم.
گفت: زبونت تنده زن میرزا. عقرب هم اینطور نیش نمیزنه که تو. اومدم اینجا، صرف رفاقتم با میرزا. همین و بس. اگر نه چه کارم به کار شوماس؟
گفتم: روز روزش براش رفیق نبودی. حالاکه شوم تاره و میرزا معلوم نیس کجا. کسی چه میدونه زنده است یا مرده. ننه اش خدا بیامرز تا روز آخر چشم به راش بود و آخرم از غصه اش دق کرد. ما که اهل و عیالشیم که دیگه بدتر. خصوصا من. میبینی که تو نبود میرزا به چه حال و روزی افتادم.
گفت: ایشالله که همیشه سر سلامت باشین. منم قصدم خیر بود آبجی. یه چیزی به گوشم رسید از میرزا، اومدم خبر بدم. گفتم حقه که بدونین. اگه قید میرزا را زدین که دیگه هیچی. یه سلام و الانم والسلام. عزت مزید.
اینو گفت و رفت از اتاق بیرون. بعد چند ماه این اولین باری بود که باز یکی داشت از میرزا میگفت. نیم خیز شدم از پشت کرسی. داشت ارسی هاش را میپوشید که بره.
گفتم: وایسا! چی گفتی؟ خبری شده از میرزا؟
گفت: بیخیال آبجی. انگار شوما نه حوصله ما را دارین نه حال شنفتن. ما میخواستیم یه ثوابی بکنیم و یه اطلاعی بدیم. همین و خلاص. حالا هم خدافظ شوما.
گفتم: چه زود هم به تیریج قبات بر میخوره. به اسب شاه که نگفتم یابو. اگه حرفی داری بیا بشین تو، نقلت را میشنفم.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو هفتاد و دو)

join 👉 @niniperarin 📚
بعد هم هنوز حرفی از دهنش در نیومده داد زدم: رقیه، مهمون داریم. یه چایی دم کن.
اینو که شنید موند تو رودربایستی. ان و منی کرد و باز اومد تو. تعارفش کردم همون پایین اتاق نشست و هی به در و دیوار نگاه کرد. بعد هم کیسه ی توتونش را درآورد و شروع کرد سیگار پیچیدن.
گفتم: میگی یا الکی میخوای روز را شوم کنی.
منتظر همین حرف بود.
گفت: راسیاتش آبجی….
پریدم وسط حرفش و گفتم: من آبجی تو نیستم. هی الکی آبجی آبجی نکن به من.
گفت: چقدر سخت میگیری. چی بگم خب؟ ننه؟ زن میرزا؟ هوی… چی؟ بگو همونو میگم.
گفتم: به من میگن کل مریم. ولی تو نگو. همون زن میرزا را بگو!
گفت: باشه! زن میرزا. عارضم به خدمتت که خیلی وقت بود نبودم. دیشب غروب بود که از راه رسیدم باز. رفته بودم با چند تا ارابه و کالسکه ی دیگه کاروان برده بودیم طرفهای جنوب.
اسم جنوب که اومد، چشمهام برق زد و درد دست و پام یادم رفت. گوش تیز کردم و براق شدم بهش. گفتم: خب؟…
گفت: آره. هیچی. ما بودیم و یه عالمه دیگه، شناس و ناشناس.بعد دو هفته که رفتیم یه شب رسیدیم یه کاروونسرا. همیشه اون راهو که بریم، میمونیم اونجا چند روز. یکی بود سابق که خبر میرسید که کاروان داره میاد خودشو از تو ده می رسوند اونجا و رسیدگی می کرد به امورات اسب و استرها و کسی چیزی می خواست براش مهیا میکرد. ممر درآمدی بود براش. اینبار نبود. سراغ گرفتم، گفتن عمرش را داده به شوما ولی یکی دیگه اومده جاش. بارها را که انداختیم رو بارانداز وسط کاروونسرا و مسافرها پر و پخش شدن تو اتاقها، اسبها را از گاری واز کردم و قبل اینک ببرمشون تو طویله گفتم یارو را صدا کنن بیاد که هم تیمارشون کنه هم یه پنج سیری اگه هست ردیف کنه برا ما. تا اومد شناختمش. قیافتا البته. خوش و بشی کرد و اونم منو شناخت. غریبه که نیستی زن میرزا! از اونهایی بود که سابق تو چندتا پاتوق تو همین شهر دیده بودمش. میومد پای بازی، ولی هیچ وقت هم مال درستی نداشت که بشینه تو بازی بزرگ. همون کم را هم که داشت هی می باخت. بعدا دیگه فقط تماشاچی بود. تو یکی همین پاتوق ها شد جزو خدمه. یا چایی میریخت یا می و میداد دست هر کی نشسته بود. بعد کلی چاق سلامتی و این حرفها، ما را برد و نشوند تو دخمه ی خودش و حرفمون گل انداخت. نقلمون کشید به میرزا. گفت: تو که رفیق شفیقش بودی و یار غارش، نبودی اون روز چرا؟ گفتم : کدوم روز؟ گفت: همون بازی آخر را میگم.
نشونی که داد فهمیدم همون روزی بود که پی من میگشت و بعدش گم شد.
گفتم: مگه دیدیش؟ خبر داری ازش؟ من همون روز تازه از سفر رسیدم. هر چی گشتم نبود!
گفت: هه! ما را باش که به کی میگیم رفیق. مگه خبر نداری؟ مگه بهت نرسوندن؟
گفتم: نه والله. همه جا را زیر و رو کردم و از هر کی رسیدم خبر گرفتم. ولی کسی خبری نداشت.
گفت: بند را آب ندادن برات. اگر نه همه اونایی که اون روز تو پاتوق بودن خبر داشتن.حیف! مرد ندیدم مث میرزا.
گفتم : بنال! جون به سرم کردی. زنده است؟
گفت: راستش اون روز….
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو هفتاد وسه)

join 👉 @niniperarin 📚
گفت: راستش اون روز من بودم، با چندتای دیگه. نصرالله و ماشالله هم بودن، همون تلکه گیرها. آق جهانگیر نشسته بود پای بازی. میشناسیش که؟
گفتم: همونی که چند وقت بود اومده بود و دوتا نوچه داشت قلتشن؟
گفت: آره. خودشه. زدی تو خال. شرطهای عجیب غریب میبست. تو نبودی اکثرا. ما هم که بودیم خیلی سر از کارش در نمی آوردیم. ولی خیلی هفت خط بود. جلوش کی نشسته بود؟ مسیب…
– همون خالتوره؟
– آره. همون. نشسته بود جلو آق جهانگیر و قاپ می انداخت. اولش حالیش کردیم که نکنه. چند روز بود رو باخت بود. جهانگیرم که میدونی مث ما شرط خورده نمی بست، سر کفتر و اسب و یابو و نمیدونم زرت و زبیل. یا نمی بست یا درشت میبست. با اون نوچه هایی هم که داشت، کسی می باخت تا قرون آخرش را میگرفت، میدادی که هیچی. نمیدادی به زور میگرفت. خلاصه مسیب نشست پای بازی، قبلش گفت ما چس چس می بازیم، چس چس هم میبریم. کار درست را این میکنه.- آق جهانگیر را میگفت.- درشت میبنده. هول میندازه تو دل طرفش. سر همین هم بردش بیشتر از باختشه. اینبار میشینم جلوش، وقتی بردم میگی ناز شستت. هرچی به گوشش خوندم به خرجش نرفت. ما هم گفتیم کون لقت هر غلطی میخوای بکنی بکن. هی سفارش دادن، منم هی بردم براشون. جهانگیر چایی میخورد و مسیب می. آخر کار که پاشد از سرِ بازی، فقط تمونش مال خودش بود. همون وقت بود- آخرهای بازی اونا- که سر و کله ی میرزابرام پیدا شد. اومد پیش من، از تو پرسید، ولی چشمش به اونها بود. گفتم ندیدم عباسعلی را. اومد بره، ولی گرفتار بازی اونها شد نمیدونم چرا. نشست رو تخت دم پله های زیر زمین و رفت تو بحر اونها و پیدا بود حرص تو دلی میخوره از اینک مسیب خالتور داره دار و ندارش را پشت هم میبازه به اون. آق جهانگیرم وسطهای بازی زیر چشمی می پایید میرزا را. حواسش بود بهش. من که میرفتم با سینی و می اومدم میدیدم که حواسش به اینور هم هست. بازیشون که تموم شد، مسیب مثل نفله ها نشسته بود یه گوشه و زار میزد. میرزا از حرص قرمز شده بود. پا شد که بره.
جهانگیر گفت: نصرالله! چرا هر بچه ای را راه میدی اینجا. اونی که پا میزاره این تو بایستی جیگر داشته باشه. لاپاش یه چیزی باشه که اسمش مرد باشه. مگه تیارته یا تماشاخونه که هر خاله خانباجیی که از راه میرسه زرتی سرش را زیر می اندازه میاد تو؟ تویی که اینجا حق مکان میگیری باس حواست باشه به این چیزا.
نصرالله گفت: نامرد نمیبینم. اینجا همه مَردن. هر کی اومده، نشسته پای بازی هم بردش را گرفته، هم باختش را داده، هم دستخوش ما را ریختن تو کیسه. این وسط منظورت به کیه؟
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو هفتاد و چهار)

join 👉 @niniperarin 📚
میرزا برگشت. گفت: منظورش منم. بهش بگو دست شستم از این کار. اگه هنوز غیظ باخت تو آسباد را داره بگو یخ بزاره روش داغیش بخوابه. دیگه بازی نمیکنم. نه با تو نه با نامرد تر از تو.
جهانگیر پاشد. نوچه هاش قمه کشیدن. اومد جلو میرزا و گفت: حالا که باختیم ولی باختمون را هم دادیم. با شرط و شروط روش. – بعد عم یه نگاه انداخت به سر دستمال بسته ی میرزابرام و ادامه داد- اینقدری دارم و بردم تو هر شهری که پا گذاشتم، که هر جا بری و سراغ بگیری لااقل یه محله اش مال آق جهانگیره. اون روز هم رحمت کردم. ناخوش هم بودم. اگر نه مال این حرفها نیستی. یه بار نشستی و شانست گفت. خیالت دیگه تمومه؟دیگه اوستا شدی؟ دیگه هرجا بشینی تاست خوش میشینه؟ نه داداش. همون یه بار بود. به من میگن آق جهانگیر.
میرزا گفت: شوما خیال کن اینطوره. ما هم میگیم باشه. به یکی بگو که ندیده باشه و سر بازی بهت نریده باشه. برو تو بازار مسگرا بگوز که لافت رو نشه! نه اینجا که همه تنشون گوش و چشمه و تو بهر تو.
جهانگیر گفت: مردی بشین پای بازی تا همه ی اینهایی که اینجان بشینن پای قضاوت بازی. اون وقت معلوم میکنه که مرده و کی نامرد. کی اوستاس و کی زن اوستا.
خلاصه اینقدر گفت و واگفت جهانگیر،که اونی که میخواست شد. میرزا خونش جوش اومد و نشست پای بازی که روش را کم کنه. هرچی هم تو گوشش خوندم و گفتم که اون مقصودش معلومه، خامش نشو، توبه نشکون به خرجش نرفت. یه لیوان آب خنک دادم دستش بلکه آتیشی که جهانگیر به جونش انداخت بخوابه و سر عقل بیاد. ولی فایده نکرد. رفت نشست جلوش. جهانگیر شرط گذاشت اول کار.
گفت: سه بار بازی. هر بار شرط بعد را باخته میزاره برای بازی بعد. شرط اول هم شیر و خط می اندازیم. قبول؟
نصرالله گفت: چی بهتر از این. منصفانه است.
میرزا قبول کرد. شیر یا خط انداختن، افتاد به میرزا که شرط اول را بخونه. یه نگاه کرد دور و برش و گفت: شرط اول سر هر چی که این باخته.
به مسیب اشاره کرد.
گفت: باختش را تموم و کمال چشم میپوشی. انگار کن نه خانی اومده، نه خانی رفته. منم باغم را میزارم تو بازی.
بعد هم رو کرد به مسیب و گفت: اگه بردم مرد باش و دور این کار را خیط بکش.

شرط را قبول کرد جهانگیر و شروع کردن. کلی کَت زدن، آخر کار میرزا بود که برده بود. مسیب سر از پا نمیشناخت. اومد دست و پای میرزا را ماچ کرد و مث سگی که ول شده، نفهمید با سر از اونجا رفت بیرون یا با کون. حتی نایستاد ببینه باقی بازی چی میشه. ترسید باز شرط را رو اون ببندن و باز برگرده سر خونه ی اول.
شرط دیم را باخته گذاشت. یعنی آق جهانگیر.
گفت: سر باغت و خونه ات و زمینی که ازم بردی اون دفعه با یه ضربه ی چوب تو سرت. منم دو برابر همینو میزارم وسط.
میرزا گفت قبول و شروع کردن. نصف العمر شدم تا آخر بازی. ولی باز هم میرزا برد. ولی جهانگیر انگار نه انگار . خیالیش نبود. حتی خم به ابرو نیاورد. میخندید فقط.
تا اینکه رفتند سر بازی آخر و جهانگیر شرط گذاشت. همه انگشت به دهن مونده بودن از شرطش.
گفت : …..
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صدو هفتاد وپنج)

join 👉 @niniperarin 📚
تا اینکه رفتند سر بازی آخر و جهانگیر شرط گذاشت. همه انگشت به دهن مونده بودن از شرطش.
گفت : اما بازی آخر، سر هر چی تا حالا باختم بهت و خونه و باغ و زن و بچه ات! منم دوبرار همینی که گفتم!
اینو که گفت میرزابرام از کوره در رفت.رگ گردنش قلید بیرون، پا شد و داد و بیداد راه انداخت.
گفت : شرط باطل نمیبندم. شرطی که ناموس توشه شرط نیست.مالت، مال خودت. هر چی بردم میبخشم. ولی سر یه تار موی زن و بچه ام هم باشه بازی نمیکنم، حتی اگه کرور کرور زر بریزی اینجا یا کل دنیا را بزاری وسط. حرفت نا حقه نیستم. تو بگو نصرالله، تو که اینجا میون داری و تلکه گیر. سالهاست داری بساط بازی راه میندازی. شرطش باطله. بگو بهش که باطله.
راسیاتش منم اومدم بگم که این شرط شرط نیس. دیده بودیم تا حالا طرف زنش را باخته باشه ، ولی نه زن و بچه اش را و مالش را باهم. نصرالله تا اومد ذهن وا کنه، نوچه های آق جهانگیر قمه از غلاف کشیدن و میرزا را نشوندن سرجاش به زور و جهانگیر هم چشم غره رفت به نصرالله. اونم ترسید حرف بزنه، مث من. همه دست را تو رفتیم.
نصرالله گفت: من نمیدونم. فقط باس شرط قابل اجرا باشه.
میرزا که قمه گذاشته بودن بیخ گلوش گفت: بازی نکنم برد و باختی هم تو کار نیس. خیط خیطیم هم کنی، کاردم هم بزنی، حتی اگه دستمو قلم کنی قاپ نمیریزم. شرط را عوض کن، میشینم پای بازی، مرد و مردونه. دار و ندارمو میزارم وسط، همه چی! غیر زن و بچه ام.
جهانگیر اشاره کرد، نوچه هاش کشیدن کنار. گفت: باشه. قبول. سر هرچی غیر زن و بچه ات؟
میرزا سر تکون داد.
جهانگیر خنده ی کثیفی اومد رو صورتش. گفت: شرط را حکم میکنم، بزنی زیرش نمیزارم آب خوش نه از گوی خودت بره پایین نه از گلوی زن و بچه ات. اونوقته که صبح تا شوم باس از سایه خودتم بترسی. اگه باختم همونی که اول گفتم را میدم، اگه بردم بایس تا آخر عمر اجیر من باشی. بی خیال زن و بچه ات. هرجا رفتم میای، هرکار گفتم میکنی. بی کم و کاست. زندگیت مال من، در اختیار من. از همون لحظه که ببازی. حق خونه رفتن هم نداری.اگه مردش نیستی بگو و قال را بکن. زدن زیر شرط یعنی باخت. منم آدم میفرستم همونی که از اول گفتم را ازت بگیرن.
دهنم وا مونده بود از این شرط. ماشالله و نصرالله هم از ترس، هم سر مال و منالی که بهشون میرسید سر این بازیهای جهانگیر، زبون به سق گرفتن و لال شدن. خودشون را زدن به کر گوشی. میرزا با بد کسی طرف شده بود. نه راه پیش داشت نه راه پس. قبول میکرد و نمیکرد براش در یه عرض بود. بایست بین خودش و خونواده اش یکی را انتخاب میکرد.شرط آخری ا قبول کرد و نشست. دستهاش میلرزید و تو اون سرما عرق از چاک و چوکش میچکید رو زمین. دو سه بار تا دم برد رفت و نمیدونم چه سری تو کار بود که آخرش باخت.
بازی که تموم شد گفت: مرده و حرفش. من در اختیار تو، ایناییم که اینجان شاهد. ولی مردی کن و بزار یه تک پا برم خونه، یه نظر زن و بچه ام را ببینم برای بار آخر. خودت و این قلتشن هات هم بیاین دم در که مطمئن باشین. فقط یه خداحافظی باهاشون بکنم.
جهانگیر مستانه و دیوانه وار خندید، بعد هم یهو خنده اش را وسط کار خورد و براق شد به میرزا و گفت: نچ! همین که از اول طی کردم. از الان، از همینجا راه میوفتی دنبال من. دیگه اختیار دست خودت نیست. بنده که میفهمی یعنی چه؟ هان؟
میرزا نگاهش را دوخت بهش و گفت: نامرد که میگن، یعنی تو.
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
join 👉 @niniperarin 📚