قسمت ۱۴۶ تا ۱۵۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وچهل و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
غروب میرزا که اومد، طیبه دوید طرفش. از تو اتاق میدیدم. حسینعلی هم پا به پاش دوید. طیبه پرید تو بغل میرزا و گفت: آش خولدیم.
حسینعلی نزدیک که شد ایستاد. خجالت کشید و سرش را زیر انداخت. میرزا گفت: بدو بیا ببینم تو چکار کردی؟
حسینعلی نرفت. دور زد و دوید تو اتاق و خودشو انداخت تو بغل من. گفت: ننه ! بریم خونمون درخت را آب بدیم؟
هیچی نگفتم. رفت کز کرد گوشه ی اتاق و چمباتمه زد و پاهاش را جمع کرد تو شکمش. بیشتر حواسم به کار و رفتار میرزا بود. می خواستم ببینم اثری از آشی که به خوردشون دادم شروع شده یا نه؟ شوم که خوردیم میرزا رفت تو اتاق رقیه و نیومد اینور. رختخواب را انداختم کنار در. میخواستم اگه صدایی از اون اتاق اومد بشنفم. مدیونی فکر کنی محض فضولی بود خواهر. نه! میخواستم ببینم نسخه ی یعقوب خان چقدر اثر کرده. خوابیده بودم تو رختخوای و گوش تیز کرده بودم. مورچه تو حیاط تکون می خورد میشنیدم. یهو حسینعلی گفت: ننه!
کلافه گفتم : بگیر بخواب ننه نصف شبی. چه وقت ننه ننه کردنه؟
گفت : آقام کجاست؟ من خودم آقا دارم؟ یا میرزا آقامه؟
گفتم: حرفایی میزنی ننه. آخه این از راه نرسیده چطوری آقا توه؟
گفت پس کجاست آقام؟چرا نمیاد منو ببره خونه خودمون درخت را آب بدم؟تونم مث تو رفته زیارت؟
گفتم : آره ننه! اون رفته تو آسمون زیارت.
گفت: مگه اونجا هم امامزاده داره؟ با نوردبون باید بریم؟اونوقت که نبودی، زیارت بودی، بتولی میگفت ننه ات بیکار که میشد چادرش را وارونه سر میکرد میرفت تو امامزاده دوقلو دست به دامنشون میشد.بابام رفته اونجا دست به دامن بشه؟ کجای آسمون رفته ننه؟
گفتم: بتولی غلط کرد ننه. اون خودش چادرش را از هر وری سر کنه وارونه است. بابات هم رفته تو آسمون، اون بالا بالاها. تو بهشت. اگه اون حدیجه بزاره و پا پیچش نشه هی.
گفت : خدیجه کیه ننه؟
گفتم : هیچکی ننه! یکی بود مث همین اکرمی. حالا بگیر بخواب تا خوابت ببره. دیر بخوابی شیطون میاد میشاشه تو گوشت، صبح صدای اذون خروس را نمیشنوی، خواب میمونی.
گفت: ننه آقام چه شکلیه؟ اگه اومد به خوابم بشناسمش.
گفتم : بگیر بخواب ننه، صبح تعریف کن. اگه کسی اومده بود به خوابت بهت میگم آقات بوده یا نه.
من را بغل کرد و چشماش را بست. گوش تیز کردم. خبری نبود. آشی که براشون پختم داشت افاقه میکرد انگار. کم کم خوابم برد. خواب دیدم تو یه باغ دراندشت با میرزا دوتایی قدم میزدیم. درختها همه بار داده بودن. ولی بار همشون انجیر بود. انجیر سیاه. اینقدر رسیده بودن که از وسط چاک خورده بودن. ذوق کردم از اون همه انجیر. میرزا دستش را دراز کرد و یه شاخه که پر انجیر بود را کند و گرفت جلوم. یکی کندم از شاخه و خوردم. تا حالا خواهر به عمرم همچین انجیر شیرینی نخورده بودم. شک ندارم بهشت بود اونجا.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وچهل و هفت)

join 👉 @niniperarin 📚
انجیر که میوه بهشتیه. تو عالم خواب گفتم مرادت را گرفتی کل مریم. این انجیر هم براتش. هنوز اینو نگفته بودم که نمیدونم از کجا یهو خدیجه ظاهر شد جلوم تو هیأت اکرمی. با همون صورت کبود و تن پوشی از کفن. گذاشت دنبالم. لابد میخواست انجیر را ازم بگیره. اون را هم چشش ور نمیداشت. فرار کردم. ولی پدرسوخته مث سگ هار دنبالم می دوید. اینقدر اینور و انور رفتم تا بالاخره در باغ را پیدا کردم. دویدم طرفش . داشت بهم میرسید خدیجه. در قفل بود. شروع کردم به لابه و التماس که در را واکنن. ولی دریغ از یه گوش شنوا. خدیجه داشت میرسید بهم. در را کوفتم. باز نشد. محکمتر زدم. باز نشد. همه توانم را ریختم تو مشتهام و همچین کوبیدم که در را شکافتم و خواستم برم اونطرف که خدیجه رسید بهم و یهو همه چی تیره و تار شد. از خواب پریدم با وحشت. دیدم صدای در میاد. هنوز همه جا تاریک بود. مونده بودم خوابم یا بیدار؟ گوش تیز کردم . درست میشنیدم. صدای در زدن بود و بعدش صدای اکرمی اومد:
– بیا بیرون. بیا بیرون لامصب!
حتم کردم اکرمی بویی برده. خودم را آماده کردم که انتقام خدیجه هم که اومده بود به خوابم را ازش بگیرم. دهن وا می کردم آبرو براش نمیزاشتم. چارقدم را سفت کردم و پا شدم رفتم بیرون.
میرزا گوشه حیاط تکیه داده بود به دیفال و سیگار می کشید. اکرمی هم پشت مستراح داشت می کوبید به در و این پا اون پا می کرد. رقیه از تو مستراح دوید بیرون و اکرمی کورمال کورمال رفت تو و در را بست. رقیه همونجا وایساد پشت در و شروع کرد کوبیدن به در و به زبون خودش یه چیزایی می گفت.
میرزا تا منودید گفت اینا چشونه؟ چی به خوردشون دادی که به تر تر افتادن؟ از نصف شب تا حالا پشت در مستراح صف بستن.
گفتم: همونی را خوردن که منو و تو. چرا ما اینطوری نشدیم؟ چرا طیبه و حسینعلی اینطور نشدن؟حتما ریگی به کفششونه.
صدای به در مستراح کوبیدن همسایه ها هم که از نذری خورده بودن تو اون سیاهی شب پیچیده بود تو محل و صدای در زدنهاشون مثل دهل کوبیدن تا صبح می اومد. اونشب همه تا صبح بیدار بودن.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وچهل و هشت)

join 👉 @niniperarin 📚
یک ماهی از اون قضیه می گذشت. آخرش نفهمیدم چیزی که یعقوب خان داده بود اثری کرد یا نه! می ترسیدم بازم برم سراغش ، همین چندرغازی هم که ته کیسه ام مونده بود بگیره دستم عصا بمونه. میرزا یه روز خوب بود و یه روز بد. میوه های باغ را فروخته بود و جیبش پر شده بود. چندباری متوجهش کردم که فکر نون زمستونمون باشه. نشینه سر بازی همین هم که هست را نیست کنه. گفت: خیالیت نباشه. من حواسم جَمعه. سر نون زن و بچه ام شرط نمیبندم که گشنه بمونن. اصلا گذاشتم کنار بازی را دیگه.
حسینعلی هم کم کم چفت شده بود با میرزا و به تقلید از طیبه، آقا صداش میکرد. میرزا هم حواسش بود بهش. بچه دوست داشت خواهر. اینقدری هم معرفت داشت که توفیری نگذاره بین بچه خودش و حسینعلی. از راه که می رسید یه دستی به سر و گوش جفتشون می کشید. یه کمی باهاشون بازی می کرد. شب هم اگه حوصله داشت دو تایی سوارش میشدن. چارقد گل گلی من را لوله میکردن، مینداختن گردنش که یعنی افسارشه و خر سواری می کردن.
من و اکرمی هنوز چشم دیدن هم را نداشتیم. حرف نمیزدیم با هم، اگر هم میزدیم ، تهش بد و بیراه بود. هوا که سردتر شد کرسی گذاشتیم. دو تا بیشتر نبود. یکی را گذاشتیم تو اتاق من و یکی دیگه هم تو اتاق رقیه. هر چی بود ما واجب تر بودیم تا اون. بچه می خوابید تو اتاق ما. از حق نگذریم، خودش هم اصراری نداشت البته به کرسی. یه اجاق خوراک پزی بود تو مطبخ، رقیه اون را گذاشت تو اتاق اکرمی که از سرما نچاد و هر وقت هم لازم بود می رفت همونجا تو اتاق اکرمی پخت و پز هم می کرد.
یک روز نشسته بودم که در زدن. دیدم اوس حسنه. کم و بیش بهتر شده بود و دراومده بود از بستر. گفت: اومدم کلید خونه را بگیرم برم کارم را تموم کنم. گفتم نمیخواد. من که نیستم، بری هم، اینبار طوریت بشه کسی نیست به دادت برسه خونت میوفته گردن من گردن شکسته. شانس که ندارم.
اصرار کرد، گفت خواب آبجی خدابیامرزم را دیدم. بهش قول دادم خونه را درست کنم مث روز اول. حالا هم تا بارندگی نشده می خوام هم سقف را درست کنم، هم کاهگل بمالم رو پشت بوم که خونه یه باره نشه.
کلید را آوردم. سراغ بتولی را گرفتم. گفت هیچی کل مریم، نمیدونم از رو بیکاریه یا از رو چشم و هم چشمی. از صب تا شب چشم میندازه کجا روضه ای، ختمی، جشنی، چیزی برقراره، میره. هیچکدومشون را وا نمی اندازه. بعد هم خندید و گفت: فکر کنم اونم هوس زیارت زده به سرش. داره دمش را ورمیداره لابد. همین چند وقته است که بیاد بگه میخوام برم پابوس امام.
گفتم: ایشالله. هرچی قسمته. ولی حواست را جمع کن اوستا. آتیشش تنده این بتولی که من دیدم. زیارت هم نصیبش بشه و بره، از حسودی من هم که شده ، میره مجاور میشه و دیگه حالا حالاها برگشتی تو کارش نیست. دست تو هم بهش نمیرسه. حالا خود دانی. اگر هم اصرار کرد بهش بگو اون النگوهاش را بفروشه بده خرج سفر. اینو که بگی هوسش می خوابه.
کلید خونه و مشکلش را گذاشتم کف دستش و راهیش کردم. کلی دعام کرد خواهر.
یه شب که میرزا تو اتاق من بود، داشتیم اختلاط می کردیم.آخه هر شب تو اتاق یکیمون می خوابید. یه روز یهو گفت میخوام عدالت بینتون برقرار شه. به نوبت هر شب میام پیش یکیتون. بعد یه مدت که گذشت بهش گفتم عدالتت تو سرت بخوره. هفته هفت روزه. دو شب، تو هفته میای تو اتاق من، دو شب پیش اکرمی، دو شب هم پیش رقیه سرت را میگذاری زمین. جمعه ها هم که باز میری تو اتاق اکرمی! این چه عدالتیه؟ خندید و گفت آخه جمعه ها تعطیله.
مرده شور برده. همونجا بود که شک کردم دوباره به دعا و درمونی که یعقوب خان داده بود. خلاصه داشتیم اختلاط میکردیم که گفت: کل مریم! حواست به این حسینعلی باشه. دیگه کم کم داره عقلش میرسه. باهار که شد باس بزاریمش مکتب. بیکاریش هم بیاد ور دست خودم تو باغ یه کاری یاد بگیره، چند وقت دیگه که از آب و گل دراومد لااقل دستش به زانو خودش باشه.
گفتم: حرفت حقه. اما میترسم ببریش ، جای باغ بونی بازی یادش بدی.مجبور بشم دوره بیوفتم هر روز تو کوچه باغها از پای قاپ بلندش کنم.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وچهل و نه)

join 👉 @niniperarin 📚
به پیزیش برخورد انگار از حرفم. گفت : تو هم هی زخم زبون بزن. قبلا گفتم، بازم میگم. خیلی وقته دور بازی را خیط کشیدم. حالا هر طور خود دانی. بچه توه.
آخرش هم گفت: راستی ! ممکنه زمستونی بزنم برم سمت جنوب برای کار. اونور ییلاقه الان. چندتایی را میشناسم که پارسال رفته بودن. اوضاع به راهه . شنفتم هندونه میکارن اونجا. بهتر از موندن و تراشیدن سر و ریش مردمه. کسی پول نمیده دیگه برا سلمونی. دست هم زیاد شده. به این منوال پیش بره مجبوریم کل زمستون را بخوابیم مث خرس و لنگمون را هوا کنیم.
گفتم: خیلی هم خوبه. ما هم میایم که تو اونجا تنها نباشی. یکی باشه یه شوم بزاره جلوت و یه ناشتایی بده دستت.
کونش را بهم کرد و خوابید.
چند وقتی که گذشت، دیدم یادش رفته، از دهن یکی شنفته بوده حتما. هوا افتاده بوده به سرش و حالا خوابیده. دیگه حرفی از ییلاق و قشلاق به میون نیاورد. خیالم راحت شد. منم دیگه حرفی نزدم.
برف اول که نشست، بالاخره بعد چند ماه سر و کله ی ننه شوکت پیدا شد یه روز. اومد تو و خوش و بشی کرد و آی و وای گویان به همه جا سرک کشید. هی میگفت: دیگه پا که ندارم ننه. نه پا برام مونده ، نه کمر. با بدبختی تا اینجا اومدم. دیدم هیچکی نیست یه سراغی از این پیرزن بدبخت بگیره، گفتم خودم بیام بلکه به غیرت میرزا بر بخوره که ننه اش با این پای علیل، این همه راه اومده بهش سر بزنه.
جای پاش مثل اینکه هزارپا توی برف کف حیاط راه رفته باشه، همه جا افتاده بود. از بس همه جا را سرک کشید و برانداز کرد که نکنه جایی از قلم بیافته و چیزی از دیدش پنهون شده باشه. آخر سر هم اومد نشست تو اتاق من، زیر کرسی و گفت: کل مریم، درسته یه پسر دارم، ولی تو عروسام، تو یه چیز دیگه ای.
بعد هم قوطی ضمادش را، از جیبش درآورد و داد دستم. یه صبح تا غروب داشتم براش می مالیدم. غروب که شد میرزا اومد. بچه ها از صبح مشغول بودن و یه آدم برفی ساخته بودند. شالی که تازه رقیه بافته بود را داده بود بهشون که انداخته بودند گردنش. اسمش را گذاشته بودند آقا بی کلاه. دوتا گردو هل داده بودند جای چشمش و یه تیکه چوب جای دماغش. شکم آقا بی کلاه، منو یاد شکمبه ی حاج رضا قرمساق می انداخت. تا میدیدمش، حرصم در می اومد. میرزا که وارد شد بچه ها دویدن طرفش که آقابی کلاه را بهش نشون بدن. همین که رسیدند جلو، طیبه جیغ زد و حسینعلی هم در رفت. با رقیه همزمان، از تو اتاقامون دویدیم بیرون. میرزا با صورت کبود ورم کرده و سر شکسته که خونش رو لباساش یخ زده بود، اومد وسط حیاط. داد زدم چی شده میرزا. میرزا دستش را گذاشت رو شونه ی آقابی کلاه و حرف نزده از حال رفت و افتاد.
آقا بی کلاه هم انگار، توان چیزی را که میدید نداشته باشه، هوار شد روی زمین و چشماش افتاد کنار صورت میرزا که تو سفیدی برف به سیاهی میزد.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وپنجاه)

join 👉 @niniperarin 📚
با رقیه دویدیم بالا سرش. هوش نبود میرزا. از جیغ من اکرمی و ننه شوکت هم اومدن بیرون. شوکت، میرزا را که دید تو اون حال و روز که دراز افتاده وسط حیاط شروع کرد به جیغ و ناله: میرزا؟ میرزا ابراهیم ننه؟ آی به داد برسین بچه ام را کشتن…
اکرمی که از آه و ناله ی ننه شوک تازه فهمید اوضاع از چه قراره و برای میرزا اتفاقی افتاده، پابرهنه دوید وسط برفها و کورمال کورمال اومد سمت ما. زمین خورد و چهار دست و پا تو برف صدای جیغ رقیه را دنبال کرد و اومد جلو.
نشست بودم بالا سر میرزا و صداش می کردم. ولی دریغ از یک کلمه حرف. راسیاتش خواهر ، اونجا بود که تازه فهمیدم تو این مدت کوتاه، چقدر دلبسته شدم به میرزا. حسی که تو اون لحظه داشتم را فقط یکبار تو زندگیم داشتم قبلا. اون وقتی که علی مرد. دوستش داشتم علی را. گفتم برات قبلا، زبون زد فامیل بودیم ما دوتا، تا قبل اینکه پای اون خدیجه گور به گوری واز بشه تو زندگیمون. الان هم بالاسر میرزا نشسته بودم و همون حالی بودم که وقتی بالاسر علی بودم تو لحظه ی آخر.
می دونی خواهر، بعضی وقتها درد از غالب آدم زیاد میشه. اون وقته که آدمو تموم میکنه. الان خوره افتاده به جون و تنمون، دست و پا و صورتمون را داره یواش یواش می خوره تا تموم بشیم. ولی این هیچی نیست پیش خوره ای که میوفته به قلب آدم و ذره ذره تمومت میکنه و اونم مث این درد الانمون لاعلاجه. وقتی به خودت میای و میبینی یکی را دوست داری و اون دیگه نیست، یا هست و خریدار حرف و حالت نیست، چشماش تو رو نمیبینه، حرفهاتو نمیشنوه و کارات براش علی السویه است ، اینه که آدمو ضجر میده و خوره میشه میوفته به قلبت و شیره ی جونت را میمکه. اون وقت بود که فهمیدم خیلی کارایی که کردم فقط از سر خودخواهی نبوده، چون دوستشون داشتم این کارا را کردم. هم علی خدابیامرز که گوشش به خاکش باشه و هم میرزا را.
علی الخصوص که اون لحظه نمیدونستم میرزا چرا به این حال و روز افتاده. پیش خودم گفتم حتمی تو بازی باخته، دست به یقه شده و اون نامردهای از خدا بی خبر به این روز انداختنش. فکر کردم حتمی چیز مهمی بوده که اینطور حاضر شده به درگیری. نکنه سر یکی از ماها شرط بسته باشه و بعدِ باخت زده زیرش که این کارو کردن باهاش؟
یه چیزی اومد تو خیالم و رد شد و ردش را انداخت تو کله ام.کی مهمتر از من؟! اگه سر من باخته باشه و جلوشون ایستاده باشه چی؟ یعنی به خاطر من حاضر شده از جونش دست بشوره. با این فکر بیشتر عاشقش شدم. می خواستم همونجا بغلش کنم و التماسش کنم که میرزا، چرا محض خاطر من خودتو به این روز انداختی؟ آخه چرا….
ولی یه چیزی پس کله ام اون رد را پاک می کرد و جاش را میشکافت و می اومد جلو و هی می گفت: اکرمی…اکرمی…اکرمی و حال خوشم را به هم میزد و خیالم را آشفته میکرد.
بی اختیار داشتم بلند بلند گریه می کردم. به خودم اومدم دیدم اکرمی نشسته به سر و بدن میرزا دست میکشه. ضجه میزد. از بخاری که از دهن میرزا میزد بیرون پیدا بود که زنده است. خدا را شکر کردم و به رقیه اشاره کردم. میرزا را با زحمت بلند کردیم و بردیم تو اتاق من و گذاشتیمش کنار کرسی. اکرمی هم همونطور چهار دست و پا خزید و اتاق من. دفعه ی اولی بود که پاش را میگذاشت اونجا. صدای ناله و ضجه و حرفهای ننه شوکت و رقیه و اکرمی با گریه بچه ها تو هم میپیچید و بیشتر هول به دل آدم می انداخت.
معطل نکردم. چادرم را سر کردم و رفتم دنبال طبیب، همه راه را دویدم و با زحمت تو اون سرما از خونه کشوندمش بیرون و آوردمش بالاسر میرزا.
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
join 👉 @niniperarin 📚