قسمت ۱۳۱ تا ۱۳۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد و سی و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
اینو که گفت خواهر، سیاهی میرزا تو خاکستری اتاق تکیه داد به دیفال و کمرش سر خورد و دو زانو نشست.سیگار بیضی اش را گذاشت گوشه ی لبش و کبریت که زد، پشنگه ی اشکش برق زد که از رو چروک صورتش شره زد و توی ریشهاش گم شد.تازه داشت همه چیز برام روشن میشد.چی فکر میکردم خواهر ، چی شد. خوب کرد گفت.تا حالا داشتم سرنا را از سر گشادش میزدم.محض اینکه میرزا گمون نکنه دستاویزی از اکرمی به چنگم افتاده، منم مثل خودش تکیه دادم به دیوار و سریدم پایین که با ماتحت خوردم زمین.به رو نیاوردم ولی تازه سرم اومد تو حساب که چرا خدیجه ی گور به گوری طاق را سوراخ کرد و منو از خونه ی خودم آواره کرد و مجبورم کرد زن میرزا بشم.

قصدش همین بود که با یکی مثل خودش، سر و کارمو بندازه.روز اول که اکرمی را دیدم تو شکبش خوندم که یه چیزی توش هست که آدمو یاد اون گور به گور شده میندازه.نگو این بوده! همینم مونده بود که هووی یه هرجایی کور بشم. روزگارشو سیاه میکنم. مگه من مرده باشم که راس راس راه بره و کیف دنیا را بکنه و بدنامیش بمونه رو هووهاش!من جهنم.اون رقیه بی زبون چه گناهی کرده؟ خدا یعقوب خان را عمر بده که باعث و بانی خیر شد و جای یه پیاله، یه کوزه از اون آب مخصوص دستم باشه. تا تهش را به خورد اکرمی میدم که کلا مهرش به دل هیچ مردی نیافته.سر لج خدیجه هم که شده، میمونم و اینکارو میکنم. اونوقت ببینم کونش را داره بیاد طاق اینجا را هم خراب کنه یا نه؟
میرزا سیگارشو به دیفال خاموش کردو یه آهی کشید.همونجا که نشسته بود، چمباتمه زد.گفتم : که این طور. پس زن کربلا رفته میخواستی که گناه خودت و اون دگوری را لاپوشونی کنی ، که روز قیامت، شفیع داشته باشی، سر پل صراط مجوز عبورتو بدن؟
گفت: توبه کردم کَل مریم.

تا اکرمی را دیدم،به اون حال و روز، حالم برگشت.اول خواستم کلکش را همونجا بکنم.عباسعلی را دَکِش کردم، بشینه تو چایخونه تا برگردم. دست انداختم دور گردنش که خفه اش کنم!یاد اون روزای خوشمون افتادم تو باغ.فقط من دل نداده بودم. میدونستم اونم منو میخواد اون روزها.یاد اون روزها را میکردم و فشار میدادم گلوشو. نفسش بند اومد و چشمهاش که قلید بیرون، دستم لرزید.خرخره اش را رها کردم.خون که به مغزم رسید، دیدم به عباسعلی دیوث اعتمادی نیست.یه روده ی راست نداره تو شیکم.زدم زیر گریه و اونم خِر خِر میکرد و اشک میریخت. گفتم: کجا بودی اینهمه سال؟خرابم کردی و رفتی که خراب برگردی؟جوابمو بده که اگه بی ربط باشه و حرف عباسعلی درست، خونت را میریزم، چون دوستت دارم. بمیری، شرف داره به اینکه با ننگ بمونی!
گفت: اره بکش!چند ساله که مردم. اون که آقام بود، زنده به گورم کرد، تو که غریبه ای لا اقل جونم را بگیر و نجاتم بده از این ذلت.نمی دونم این مرتیکه چی گفته ولی نجیب نما نیستم.هر چی گفته، درست گفته.خلاصم کن که دیگه طاقت ندارم.ولی بدون تو هم مقصری.
گفتم : حاشیه نرو. بنال بی کم و کاست. بی دوز و کلک.الان من عزرائیلم که نشسته جلوت.خیالت تخت، جونتو میگیرم. ولی به حق!
گفت: اگه تو و اون آقام مرد بودین، الان من اینجا ننشسته بودم جلوت بی عفت و عصمت! اون وقتی که خوش خوشانت بود و دلت هوای لاس میکرد، پلاس میشدی تو باغ در خونمون.با صد کرور ادعای عاشقی، ولی اونوقتی که ضجه میزدم و کوچه ها را بالا و پایین میکردم و به خدا التماس میکردم که هر جا هستی، از راه برسی، آب شده بودی و رفته بودی تو زمین. حتم دارم جایی دیگه مشغول خوشگذرونی بودی. یه پایه لاس پیدا کرده بودی شیرین تر! مزه اش هم بدجوری رفته بود زیر دندونت که جای روزی پنج بار که در خونمون را میزدی، پنج روز گذشت و آفتابی نشدی.
یادم اومد، همون وقتی بود که خام عباسعبی شده بودم و گرفتار قاپ ریختن تو هر پستو و خرابه… اکرم گفت…
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وسی و دو)

join 👉 @niniperarin 📚
آقام شیره ای بود. عملش رفته بود بالا. هر چی کاسبی داشت از دلاکی، میشد خرج دود و دم. حموم هم اگه میرفت، محض این بود که ثنار ته جیبش باشه، شب سر خمار زمین نگذاره. سر گشنه میذاشتیم زمین خیالیش نبود. خیلی وقت بود اجاره را نداده بود و کاسبی نبود که نسیه نکرده باشه ازش تو شهر. تا اینکه یه روز چوب خطش پر شد و ذبیح خان اومد در خونه ، رجز خوند و تهدید کرد. آقام دار و ندارمون را هم میداد سمساری، بدهکاری یه برج ذبیح خان، صاحبخونه مون هم نمیشد. کلی دنبالت گشتم اون موقع. خبری ازت نبود. آقام هر چی دم دستش بود فروخت. جنس خرید، ریخت گوشه ی جیبش و دستمو گرفت و شبونه از شهر فراری شدیم.

هر چی التماس کردم دندون سر جیگر بذاره، به خرجش نرفت. گفت موندن بیشتر یعنی قرض بیشتر. طلبکارها خبر شن، دیگه راه به جایی نداریم. با هزار دربه دری و مکافات، رسیدیم شهر بعدی. صبح تا غروب این ور و اون ور پِلِکیدیم.حال و روزشو که میدیدن، کسی حاضر نبود حتی حمالی کنه براش. میگفتن پاهات تحمل وزن خودتو نداره! بار هم که بلند کنی، زیرش میگوزی. جونت در میره ، خونت می افته گردنمون. غروب بود. خمار بود و حال و روزش کیشمیشی. منو نشوند جایی سر گذر. گفت بشین، میرم زود میام. رفت خودشو بسازه، طول کشید تا بیاد. شب شد و تاریک بود. صدای سک می اومد. میترسیدم. بدتر از اون کفتارهای سگ صفتی که رد میشدن و متلک میگفتن و پیله میکردن.

از ترس جون و ناموسم ، رفتم توی شکاف بین دو تا دیفال و تو تاریکی مخفی شدم.گشنه بودم و تشنه و شکمم افتاده بود به قار و قور. هراس داشتم که صدا به گوش همون کفتارها برسه و بیان سروقتم و عفتم را بدرن. نمی دونم چقدر طول کشید ولی وقتی صدای آقام را شنید، قالب اون شکاف افتاده بود رو تنم و خشک شده بودم اون تو. چند باری صدام کرد به زور بیرون اومدم. حالش خوش بود و یکی همراهش. طرف ضمخت بود و هیکل دار. کله ی کچل تراشیده و ریش خیلی بلند. انگار گردن نداشت و سرش یکراست وصل بود روی تنه اش. نگاهش آزارم میداد. خودمو پس کشیدم. آقام گفت کجایی ذلیل مرده بیا بریم. آقا لطف کردند و صدقه سریشون، جای خوابمون درست شد چند شب. تا بعدش یه فکر اساسی کنیم.

رفتیم. یه جایی کنار جعده ی اصلی. عجیب بود برام. اتاق زیاد داشت و پیدا بود خیلی های دیگه هستند تو اتاق ها. یکی را دادند به من و آقام با یه شام مفصل. از خستگی بیهوش شدم. صبح که پاشدم، آقام نبود. یکی بود بهش میگفتن خاله. رخت نو داد بهم. دعاش کردم. خودش اومد گیسم را شونه کرد و بهم رسید.سراغ آقام را گرفتم. گفت بشین میاد. داشتم فکر میکردم تو این دنیای خراب شده و تو این روزگار وانفسا، بالاخره آدم خوب و خیّر هم کم نیست! کلی دعاشون کردم و خدا خدا کردم که آقامم یه کار درست و حسابی پیدا کنه تو این شهر. سر و سامونی بدیم به زندگیمون. اونوقت میتونیم برگردیم شهر خودمون و بدهکاری ها را صاف کنیم و سرمو بالا بگیرم. تو این فکرها بودم که در وا شد و خاله اومد تو. پشتش هم یه پیرمرد چاص و شکم گنده که از سر و وصع و وجاهتش پیدا بود، مال و منال داره و دستش به دهنش میرسه.
خاله گفت اینه. منو نشون داد. پیرمرد سری تکون داد و گفت: خوبه می ارزه. دست کرد تو جیبش و یه دسته پول کاغذی داد دست خاله. نمی دونستم چه خبره. شور افتاد به دلم، گفتم : آقام کو؟ خاله رنگ عوض کرد و اخلاقش برگشت. گفت: خفه شو بتمرگ سر جات. هی آقام آقام نکن. آقات پولشو گرفت و رفت. حتمی یه جا نشسته پای بساط. خورد و خوراک و رخت و جای خواب که مفت نیس! بایست کار کنی به جاش. سهم تو را هم آقات توافق کرده چند وقت یه بار، میاد میگیره. اگه زودتر خمار نشه و بیاد.

تازه فهمیدم که اون آقای پستم چه به روزم آورده. هر چی داد زدم و التماس کردم، قسم دادم و گفتم کلفتی تون را میکنم، به خرجش نرفت که نرفت. گفت آقات سر اینکه باکره ای، پول یه ماهو برای یک شب گرفته. حالا بگیر بتمرگ. شهر شهر هرت که نیس! هر چیزی حساب کتابی داره. رفت بیرون و در را روی من و پیرمرد قفل کرد…
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد و سی و سه)
join 👉  @niniperarin 📚
اون پیری دیوث که رفت، همه ی تنم کبود بود. حالم وخیم بود و خودم رو به موت. بعضی وقتها مرگ نعمته!شرف داره، به زندگی بی شرف.طبیب آوردن بالا سرم . گفت هفت روز استراحت مطلق. نه که از سر دلسوزی آورده باشن. نه! مثل کرباس نو بودم براشون.پانخورده قیمت داشتم. اگه کرباس کهنه بودم و جر واجر، مثل اونایی که بلا استفاده میشدن یا مریض، می انداختنم تو خرابه. یا تو بیابونهای بیرون شهر سر به نیستم میکردند.هنوز تو بستر بودم و نا خوش احوال. هر آن آرزوی مرگ میکردم.

دو روز نشده بود که یکی را فرستادن تو.چند بار خواستم خودزنی کنم. نشد. سر بزنگاه رسیدن و برگردوندنم. راه فرارم رو بستن. یکبار هم که تونستم و پام از در اون خراب شده رسید بیرون، همون قلتشن که همراه آقام اومده بود، سر راهم سبز شد و مثل گربه، از گردن بلندم کرد و انداختم جلوی خاله.روز و شبم فرق نداشت.شده بود کابوس.کم کم عادت کردم بعد یه مدت.روز و شب برام تاریک بود.

هر کسی می اومد تو اتاق، چشممو می بستم که ریخت کثافتشو نبینم.می گفتم انگار کن کوری!تنها چیزی که چراغ امیدم را کور نکرد، تو بودی میرزا. تو خیالاتم، انگار میکردم که تویی کنارم، تا از عذابم کم بشه.یه روز از پنجره ی اتاق که یه شکاف باریک و دراز بود و مثل پنجره ی زندون چند تا میله ی عمودی داشت کنار هم، خیره بودم به جعده ای که کسی ازش نمی اومد الّا مشتریِ اونجا باشه.یا کالسکه ای که عازم سفر باشه.

درخت ها همه خشک بودند و سر درختها سیاه بود از دسته ی کلاغ ها. دیدم یه نفر با قاطر داره از ته جعده با تاخت میاد اینطرف و پیش که می اومد، کلاغ ها از بادی که میخورد زیر قبای سیاهش و تکون میخورد تو هوا، میپریدن، به نوبت.جلو که رسید، آسمون سیاه شده بود از اون همه پرنده ی پریشون و صدای غار غارشون مثل فحش ناموس پخش میشد تو دشت و هامون و کمونه میکرد از شکاف پنجره و سیلی میزد تو گوش من.
از قاطر پرید پایین و دست بلند کرد.سرتا پا سیاه پوشیده بود و صورتش را با دستار سیاهی بسته بود. خاله توی پنجره پیدا شد و رفت رفت طرفش و یه دسته پول گذاشت کف دستش.زیادتر میخواست. دستار از صورت وا کرد و شروع کرد به چونه زدن. چشمهام را مالیدم و تیز شدم. درست میدیدم! آقام بود!همه ی زجر دنیا را بهم داده بود و با پولش نو نوار کرده بود. از ته وجودم جیغ کشیدم و ضجه زدم. صداش کردم. التماسش کردم که منو از این زندون رها کنه. صدام را که شنید، پرید روی قاطر و بیخیال خاله شد و تاخت.
دویدم از اتاق بیرون که دنبالش کنم. که حق و تقاصم را ازش بگیرم.پامو که از در گذاشتم بیرون، خاله، خونسرد ایستاده بود اونجا و آقام ته جعده بود. شده بود اندازه ی کلاغها. دویدم طرف خاله. دستم به آقام نمیرسید، به اون که میرسید. همین که رسیدم بهش هنوز دستم به گلوش نرسیده بود، که یکی پس گردنم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد.قلتشن بود. خاله یه خنده ی کثیف اومد روی صورتش و گفت: گُنده، خودت ادبش کن دگوری را.
قلتشن خندید و همون طوری که آب از دهنش راه افتاده بود، برد سه روز حبسم کرد تو اتاق خودش و…
به اینجا که رسید خواهر، میرزا اومد کنار من و سرش را گذاشت توی دومنم و های های مثل بچه ها گریه کرد.. با اینکه از اکرمی بدم می اومد و دلم میخواست سر به تنش نباشه، منم طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه و پا به پای میرزا مث ابر باهار اشک ریختم.حالا که حسابش را میکنم میبینم به خاطز اکرمی نبود. حتمی میخواستم دل به دل میرزا بدم… تو اون حال و اوضاع که خودش ملتفت بشه چه بخت و اقبالی نصیبش شده که پای من وا شده تو زندگیش
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد وسی و چهار)

join 👉 @niniperarin 📚
با اون ریش و پشم و سن و سال، نوازشش کردم و با گوشه ی دومنم اشک هاش را پاک کردم.حالش که جا اومد گفتم: حالا غصه نداره میرزا. اتفاقیه که افتاده. این بنی آدم نسیان کاره.خبط و خطا زیاد میکنه.می دونم پشیمونی از اینکه آوردیش اینجا.
اینو که گفتم سرش را از روی دومنم بلند کرد و نگاهش را دوخت تو چشمهام. کون سُره رفت دو قدم اون ور تر. یه وری نشست و سیگارش را آتیش کرد. گفتم منظورم این بود که حالا بقیه اش را بگو ببینم چی شد که آوردیش اینجا.تو خونه ات؟ انگار خودشو زده بود به اون راه. جواب درست نداد اول. گفت: هنوز حرفم تموم نشده بود که عباسعلی پیدا شد. نیشش را وا کرد و گفت: میبینم که پسندیدی. حله؟ معامله خلاص؟ تشر رفتم بهش. گفتم بتمرگ تو چایخونه تا خودم بیام.رفت. اکرم خیره مونده بود به کف کالسکه . گفتم: بعدش؟ نمی خواست بگه. گفتم دلمو یه دل کن.که تکلیفت روشن بشه! گفت: بعد اون سه روز،که از دست قلتشن خلاص شدم، مثل لاش مُرده انداختنم تو اتاق. اگه دو سه تا از اون زنهایی که اونجا کار میکردن به دادم نمیرسیدن که ای کاش نمیرسیدن، جونم راحت شده بود از اون کثافت سرا.
بعد چند وقت هی حالم بد میشد . فهمیدن حامله ام. لابد باباش همون کثافت بود. کسی اونجا حق مادری نداشت. اگه می فهمیدن یا خلاصت میکردند، یا اگه میدیدن هنوز چاهت آب داره و نونی از توش در میاد، بچه ات را خلاص میکردن.خاله خانوم فهمید و منو بستند به جوشنده تخم شوید و زعفرون! پونه و سنبل ختایی!نمی خوردم اول. میترسیدم . ولی بعدش میخواستم تو اون وانفسا، یه چیزی که حس میکردم خودم هم یه سهمی توش دارم، برام بمونه! به زور میریختن تو حلقم. همون چند روزی که حس مادری را فهمیدم، یا فکر میکردم که میفهمم،دنیا یه طور دیگه بود.
یه مدت که گذشت، یه پیرزن کثیف چروکیده، از اونایی که پیدا بود گوشه ی بازار و وسط جعده هم گوش سوراخ میکنه و هم ختنه، آوردن!گفتند یه گوشت زائده ای داری.درش نیاری مُردی! لابه و التماسم نه فایده کرد و نه اثر. حتی به دست و پای قلتشن افتادم. انگار نه انگار. تازه خودش گرفتم که اون زنیکه کارش را بکنه. بچه امو کشت و خودمو ناقص کرد.

گذشت تا اینکه دیشب از پنجره، دیدم که مردم با های و هوی دارن میان. فهمیدم فاتحه ی خاله و دم و دستگاهش خونده اس.تنها راه فرار اتاق خودش بود. فقط اونجا بود که پنجره اش میله نداشت. دویدم تو اتاقش. کنار منقل لم داده بود و پول میشمرد.منو که دید، جا خورد و داد و بیداد راه انداخت. قلتشن را صدا کرد. تامل نکردم. منقل را برداشتم و پاشیدم تو صورتش. یه چادر اون گوشه بود.برداشتم وجستم بیرون. کالسکه ی نجات را دیدم. یواشکی سوارش شدم و منتظر موندم. راه که افتاد، خیالم راحت شد. دراز کشیدم روی نیمکت. خوابم برد. چشم که وا کردم، تو در را وا کردی و جلوم سبز شدی.
میرزا از جاش پاشد. سپیده داشت میزد. رفت پشت پنجره. بازش کرد و یه نفس عمیق کشید و بعدشم آه. گفت: حرفاش را که شنفتم، از خودم بیزار شدم. اگه اون چند روز خام عباسعلی نمیشدم، قسمت جفتمون جور دیگه ای بود. آوردمش بیرون از اون تو و راه افتادیم. عباسعلی دوید دنبالم. چند تومانی ته جیبم بود. پرت کردم جلوش. اکرم را بردم پیش شیخ. گقتم آب توبه رو سر جفتمون ریخت و عقدمون کرد. بعدشم بردمش مسافرخونه.چند روزی گشتم دنبال خونه. پیش ننه شوکت نمیشد بردش. اینجا که پیدا شد، فی الفور جا به جا شدم. رقیه نمی دونست قضیه از چه قراره. تا اینکه…
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت صد و سی و پنج)

join 👉 @niniperarin 📚
رقیه نمیدونست قضیه از چه قراره. تا اینکه… روزش که رسید، رفتم سراغ اکرم. حال و روزش بهتر شده بود . ولی رنج و عذاب اون دوران به خورد صورتش و چشمهاش رفته بود و پیرش کرده بود.گفتم خونه که رفتیم یه طوری رفتار کن که انگار تازه عروسی. خیال کن برگشتیم به همون روزایی که می اومدی تو باغ و الان شدی زنم. میخواستم جبران مافات کنم.صورتش را هم گفتم بزک کرد که جوون تر به چشم بیاد.گفته بودم که زن و بچه دارم. خونه که رسیدیم اکراه داشت بیاد تو. می ترسید.

گفتم شتر سواری که دولا دولا نمیشه. مرگ یه بار ..شیونم یه بار.دستش را گرفتم و بردمش تو. رقیه طیبه را سرپا گرفته بود تو باغچه.اون وقت ها هنوز لال نشده بود. چند کلوم حرف بلد بود. سرش را بلند کرد. تا اومد سلام کنه چشش افتاد به اکرم که دستش تو دستم بود.سین سلامش گیر کرد و از قیافه اش خوندم که سرش سوت کشید و به تته پته افتاد. از اون وقت دیگه زبون وا نکرد.

تا اومدم باهاش حرف بزنم شروع کرد به داد و بیداد و معلوم نبود چی بلغور میکنه. خلفم را تنگ کرد. اکرم را فرستادم تو اتاق و تا اومدم حالیش کنم قضیه چیه، زدبه چاک و رفت ننه ام را آورد.من هم رک واستادم تو روی جفتشون و گفتم زنمه! خلاف شرع که نکردم.چند وقت که گذشت، یکی دو ماه شد انگار، رقیه عادت کرد کم کم به قضیه.هر چند دیگه زبون وا نکرد.پیدا بود اکرم هم گذشته را خاک کرده. زندگیمون داشت می افتاد رو دور و منم دور عباسعلی و قمار را خط کشیدم.چند ماهی گذشت و تازه داشتیم میفهمیدیم این زندگی که میگن مزه داره،یعنی چی که یهو اکرم ناخوش شد.نمی دونم چی، از کجا اومد نشست رو تن این بدبخت و بعد هم زد به چشمهاش.نه فقط اون، روزگار منم تیره و تار شد و فهمیدم زندگی همون مزه ی گهی را میداد که از اول میداد.طالع یکی که نحس باشه، بالا بره، پایین بیاد، نحسه.
اینو که گفت خواهر دیگه دیدم بیشتر از این زبون به کام گرفتن جایز نیست.اول که گفت جای ننه اشم. حالا هم که نه ورداشت و نه گذاشت، منم قاطی شور اقبالی های خودشون کرد.گفتم: شما که بختتون بلنده و پیشونی هاتون تمبکی. اگر نه الان من با این پا قدم سبکم ننشته بودم و عمرم را تلف کنم.چه کنم که خیر پا قدمم به همه خلق الله میرسه الا خودم. این من بدبختم که طالع و اقبال نداشتم که باید گیر شما لشکر کور و کرها بیافتم.
میرزا یه نگاه چپ و چس بهم کرد و یه وری کونی نشست و به روی خودش نیاورد و حرفشو ادامه داد: اکرم که اینطوری شدبدجور بهم ریختم.توبه شکستم و افتادم دوباره تو خط قمار. دیدم عمرم را که باختم.جهنم. مالم هم روش.هر چی ننه ام تو گوشم خوند که بسپارمش جایی، زیر بار نرفتم.همینطوری هم دوسش داشتم.گفت اینکه نه چش داره ببینه نه قیافه که بگیره. ببر تو جعده دستش را ول کن و برگرد.خودش خودشو گم میکنه.

ننه ام زخمم میزد با این حرفاش. ازم بر نمی اومد.اکرم هم با حرفهاش بیشتر خرابم میکرد و چپ و راست میگفت: دنیا زشت بود. خدا کورم کرد که نبینم. دارم جای تو و آقام تقاص پس میدم.تقاص اون چند سالی را که شما باعث و بانی ننگ و گناهش بودین.کاری باهام کرد که دیگه حرفهاش را تاب نمیارم. با اینکه دوسش دارم دهن که وا کنه جن تو جلدم میافته و میخوام چپ و راستش کنم. هر دفعه هم مثل سگ پشیمون میشم از اینکه دست روش بلند کردم.
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع ( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
join 👉 @niniperarin 📚