قسمت ۷۱ تا ۷۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتادو یک)
join 👉 @niniperarin 📚
وقتی فهمید سورچیه، گل از گلش شکفت و گفت: سورچی جماعت یه سر داره و هزار تا سودا. از اینطرف تا بصره از اون طرف تا ماچین هر منزل یکی را دارند.حریصن. تو یه سفر یکیشون ما را چاپیددیگه کلاهشم بیافته اینجا آفتابی نمیشه. میدونه به اخیه میکشمش.هر چند سپردم جایی دیدنش آدمش کنن.گفت همینجا میگم پهلوون پی گیر نشین، پیداش نمی کنین. معلوماتی نداره چند جای دیگه چند تا کره پس انداخته و چند تا زن مثل این همشیره تون پی اش میگردن و عاطل و باطلش شدن.
اینها را گفت و در مستراح را بست. همونجا وا رفتم رو جل. گفتم آهِ آباجی گرفتم. یه شب سفید پوش شدم و یه عمر سیاه پوش. دست کردم تو جیب و تسبیح شاباجی را در آوردم. وقتی فکر کردم که یه زن دیگه از اینایی که پستون سیاه گنده دارن یا یه چادری نیمدار دندون موشیِ چرک، یه بچه کون لختی بغل کرده و به خوشی میخنده و عباس هم نگاش میکنه و چشمش به اون دندونای گراز کرم خورده که می افته نیشش وا میشه و من اینجا ایلون و ویلون اون قرمساق چش انگوری شدم، ویرم گرفت و اول حسودی کردم و بعد زدم زیر گریه. زینت اومد و شروع کرد شونه هام را مالیدن و دل داری که غصه نخور آبجی. همه که مثل هم نیستن.حلا شوهر من گیر یه نا تو افتاده، دلیل نمیشه حکم بدی همه اینطورن! صاحب سلطان گفت: یه بز گر گله را گر میکنه ننه. ایشالله که شوور شاباجی زیارتش طول کشیده باشه نه سیاحتش. هر چی قسمته، همونه. قسمتو سیمرغ هم نمیتونه به هم بزنه. پهلوون عصبانی داد زد که دوباره آفتابه را خالی گذاشتین سر راه؟صد بار گفتم خالی میکنین پر کنین این لا مصبو. بگیر پرش کن. بعد آفتابه را از لای در پرت کرد بیرون. صاحب سلطان غر غر کنان کوزه را برداشت، ریخت تو آفتابه. در را نیمه وا کرد و آفتابه را گذاشت تو. بعد هم اومد طرف منوگفت: غصه نخور ننه. شیرت میخشکه. پیدا شد، شد. پیدا نشد، بگو به چپ بچه ام. تو هنوز جوونی. صدتا بعض اون…
پهلوون اومد، عصبانی تر از قبل: آفتابه نصفه میدی دستم. نمی تونم لخت بیام بیرون پرش کنم که. یه بار، جیره امو بنویس، رو یخ، بذار جلوی آفتاب.خوبه ده فرسخ نمیخوای بری سر چشمه پرش کنی بیاری.قمرتاج بیا همین الان اینو پر کن. بعد هم آفتتاب را پرت کرد، خورد به دیوار و لوله اش کند.همه هاج و واج با چشمای وغ زده، پهلوون را نگاه میکردند. صاحب سلطان گفت: چته مرد؟ چرا سر یه آفتابه، صداتو انداختی رو سرت؟ ما که میریم از نصف کمتر بسه مونه . برای تو دوبار دوبار باید پر کنیم؟ خوبه نونمون همیشه سواره است و خودمون پیاده. همین هم که نداشتیم بردی ناقص کردی؟ پهلوون داد زد: همه را مار میزنه ما را خرچسونه. خوب لاکردار، نمیتونستی این حفره ی بلا را بسته نگه داری؟ معقول نیستی به ولله. چرا گفتی این دختر فک و فامیل منه؟ چرا تو هچل انداختیم؟ نادونی و دوناگی اینجا معلوم میکنه.هی گفتی خر زور خر فهم،خوب الاغ، یه یامفتی بافتی به هم که به عقل افلاطون هم نمی رسید.روز خوشمون شد دندون درد. دوماد دسته چپقت هنوز یکی را نگرفته شلوارش دوتا شد.گفته یا دوتاشون، یا هیچکدوم.از بس داد زد، باد افتاد تو بیضه هاشو نشست. زینت دستش رو کول من خشک شد.صاحب سبطان مثل مجسمه ی هزار ساله مونده بود سر جاش.اینو که شنیدم گریه ام بند اومد و چشمام گشاد شد و برق زد. تسبیح آباجی را هل دادم تو جیبم و پیش خودم گفتم: ننه صدیقم گفته بود مهره ی مار دارم. تقصیر من نیست که! خدا خواسته. بنازم به این اقبال و پیشونی! پیشونی منو کجا میشونی! زینت هم بشه هووی من. به جهنم!یکی را میخوام که کت و کولم را بماله و کهنه ی بچه ام را بشوره که! هر چی باشه یه شوور و هوو بعض بی شووری و حرف مردمه. ننه صدیق تالاپی نشست وسط حیاط. الهی به زمین گرم بخوره این قلعه بیگی. بی چشم و رو. نمکم کورت کنه شاباجی! الهی پات میشکست قدرت و این قدم نحس را نمی آوردی اینجا. پدر سگ هنوز شاشش کف نکرده میخواد زن جفت و طاق بگیره؟گورت را گم کن از اینجا بیرون. کاش زبونم بریده بود! زندگیمون به راه بود. مگه تو پهلوون نیستی؟پاشو جل و پلاسشو از این شهر بریز بیرون. یالله. ماهرخ که زار میزد را محکم بغل کرده بودم و مثل چوب خشک ایستاده بودم کنار دیوار.صاحب سلطان داد زد: قمر تاج. بیار خرت و پرتای این زنیکه را. قمر تاج که رنگ از روش پریده بود، چمدونم را آورد داد دست صاحب سلطان و اونم با غیظ پرتش کرد وسط حیاط و بساط توش پخش زمین شد.

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتاد و دو)

join 👉 @niniperarin 📚
صاحب سلطان: یالله …هری… ناموس دزد شوور دزد. رفتم جمعشون کرد، ریختم تو چمدون و اومدم از در بزنم بیرون که، پهلوون گفت .ایسا. محل ندادم. در را وا کردم که برم. داد زد میگم واستا. … از دادش ترسیدم و ایستادم پشت در. رو کرد به صاحب سلطان و گفت: شرط گذاشته. بیاد و نباشه، قید زینت را هم میزنه. گفتم شوور داره. گفت شوورش شوور نیس. خودم شرعا طلاقشو میگیرم. اون که رفته بی خبر، اینهمه وقت… دیگه بیا نیست. بعدم گفت زینت مثل خونه ی شما، زینت خونمه. اینم محض رضای خدا میگیرم. بچه اش یتیم نمونه و خودش زیر دست رجاله…. دست دیگه ای مشکل گشا نیس صاحب سلطان.خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
صاحب سلطان تا صبح ناله و نفرین کرد و زینت دیگه طرف من نمی اومد. تو رختخواب که بود نصف شب، دیدم شونه هاش تکون میخوره. بی صدا گریه میکرد. پهلوون هم تا سحر نسشت تو حیاط و به آفتابه و لوله ی شکسته اش ور رفت و صبح آفتاب نزده رفت بیرون. سه روز غیر قمر تاج که روزها، وقتی چشم صاحب ننه را دور میدید و میومد با ماهرخ بازی میکرد، همه سر و سنگین بودند. شام و ناهار را هم جیره میدادند جدا تو اتاق بغل میخوردم.خودمم نمیخواستم برم سر سفره که یهو یه لقمه بپره تو گلوشونو یه خونم بندازن گردنم. همش خدا خدا میکردم که کی سر و کله ی حاج قلعه بیگی باز پیدا میشه و منو از این جهنم خلاص میکنه. هر کی در میزد، من گوش تیز میکردمو زینت میرفت تو لنگه ی در وامیستادو قمر تاج داد میزد: حاج قلعه بیگیاومد.
ولی نیومد. تا اینکه روز سوم. شب که شد، پهلوون باز در را کوفت و اومد تو. نرفتم بیرون. صداشو می شنیدم که با صاحب سلطان اختلاط میکرد:-از پیر بازار تا سه راه باقرآباد، تک به تک سورچی های شهر شناس و ناشناس را دیدم تو این چند روز …کسی خبر نداشت از اونی که این میگه. دیگه امروزم گاری باشی اومد از زیارت. رفتم سراغش. ندیده بود. نمیشناخت. گفت از اون زمونی که گاریچی بودم تا الان که شدم گاری باشی، چنین کسی ندیدم. صاحب سلطان گفت: خارخسک بسته بودن زیر دمش اون روز. اومد که خودنمایی کنه. بعد یه عمری آبرو …خیر خونه وا کردیم و شدیم جاکش دومادمون. بمیرم برای زینتم که ناکام سیاه بخت شد. مردم چی میگن. کلاهت را بذار بالا پهلوون با این آشی که برامون پختی. اسم زینتم تو در و همسایه افتاد سر زبون. مهر خورد رو پیشونیش ننه مرده. دختر بی عیب و علتم بیخود بیخود، سر حرف مردم، داره سیا بخت میشه. پا پس بکشیم و ندیمش به این الدنگ، تا گیسش مثل دندونش سفید بشه، بیخ ریشمونه. بدیم یه طوره. ندیم یه طوره. بعدم صدای هق هق اش بلند شد. پهلوون گفت: دست روزگاره ..چه میشه کرد. تو این قومی که باهامون تاب خوردن، همه از خودمون بدترن. اینی هم که دستش به دهنش میرسه و طلبکارای جفت و طاق پاشنه ی خونشو از جا نکندن، شد این. باز این، میتونه یه باری از رو دوشمون برداره. برد و آورد و جهاز که گفت نمی خواد. سری تو سرا داره. بقیه که تازه میشن سر بار خودمون. صاحب ننه بلند گفت: سری تو خلا داره.
پهلون: صاحب سلطان چند روز دندون سر جیگر بگذار. خودش که اومد، معقول باهاش حرف میزنیم.زبون تو برّا تره. از دهن تو بشنفه گاسم بیخیال شد. ولی تا نیومده و معلوم نکرده، با این دختره بد تا نکن. زبونم لال فردای روز، با زینت برن زیر یه سقف دق دلی خالی نکنه سرش و روزگارشو سیاه. فردای اون روز…

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتاد و سه)

join 👉 @niniperarin 📚
از فرداش ورق برگشت.پیدا بود که صاحب سلطان با دختراش حرف زده.خودش هم با اینکه سر و سنگین بود آرومتر بود باهام.داشتم کهنه های ماهرخ را عوض میکردم که زینت اومد تو اتاق. اول نگاه نمیکرد.پیدا بود که به دلش نیست.ولی اونم از قضا و قدر میترسید و از اینکه پس فردا هووی هم بشیم و نتونیم با هم سر کنیم زیر یه سقف . کنار سماور چایی ریخت تلخ شروع کرد خوردن. گفت: چای میخوری؟ اول جواب ندادم.ولی بعد که نگاهش کردم دلم سوخت خواهر.چهره ی معصوم و بچه گانه اش را که دیدم، تاب نیاوردم جواب ندم.گفتم بریز.به خوشگلی من نبود، ولی بی صدا بود و کم رو.تا حالا هر چی شده بودفقط خود خوری کرده بود و هیچی نگفته بود. هووی هم که میشد برام علی السویه بود. بدی نکرده بود بهم. به هر حال آدم هوو داشته باشه و شوهر،بهتر از بی کس و کاریه. راضی بودم اونی که سر رو پشتی کنار شوورم میذاره زینت باشه.هر چی باشه، زبونم برّا تر بود و حرفمو میخوند. چون سالش کمتر بود ازم.گیریم چار صباحی دیگه شوور میکردم و بعد میرفت یکی را میگرفت که نمیدونم کیه و چطور باهام تا میکنه و چه آشی برام میپزه بدتر بود تا اینکه جلو چشم بود و شناس. هر کی باشه غیر این، خوابمو پریشون میکنه. گفتم بریز خواهر.اینو که گفتم چپ چپ نگاهم کردو ریخت. هیچی نگفت ولی پیدا بود از لینکه خواهر صداش کردم همچین خوشش نیومده.. یه طوری که انگار خیالیم نیس گفتم: ببین زینت، من که محض شوور تو نیومدم تو این خونه.خیر سرم اومدم ثواب کنم. این ننه مرده-ماهرخ را نشون دادم- یتیم بزرگ نشه تو این وانفسا.اومدم پی آقای گور به گوریش که نمی دونم تو کدوم قبرستون تخت بندش کردن. جای ثواب کباب شد.تو خودت شاهد زنده. من نه کاری کردم نه حرفی زدم به حاج قلعه بیگی، شوورت.اونه که بامبول در آورده.اون روزم که خواستم برم پهلوون نگذاشت. حالا هم تو بگی همین الان بار و بنه ام را میکنم و یا علی. اینو که گفتم پیدا بود هول افتاد تو دلش و ترسید. گفتم الانم اگه موندم فقط محض شرط و شروطیه که شوورت گذاشته.بیاد و من نباشم که دیگه حرف شما را نمیخونه.میگذاره و میره.گذاشتم بیاد تکلیف تو را روشن کنه. بعد بگم من زنت نمیشم.اینا رو که گفتم زبون وا کرد. گل از گلش وا شد و گفت: جدی میگی خواهر؟ خدا عوضت بده.الهی سایه بابا بیاد رو سر ماهرخت.بعدش هم زد زیر گریه و گفت: نمی دونستم دلت رضا نیست.شوورم که سن و سالش قد آقامه.خودمم داشتم پیر میشدم مثل ننه ام.الهی خدا ماهرختو سفید بخت کنه.این چند شب همش خواب میدیم دارم غرق میشم تو دریا.تو هم بودی. هر چی داد کشیدم، هوار زدم،به دادم نرسیدی. دستمو دراز کردم. میتونستی و نگرفتی. گفتی مگه نمیبینی تسبیح تو دستمه و دارم ذکر میگم. خفه که میشدم از خواب پریدم.بعد هم همون طور که اشک میریخت خندید و گفت: میگن خواب زن چیه.همینه دیگه.بعد هم پا شد و دوید از اتاق بیرون. دروغ گفتم بهش. میدونستم که قلعه بیگی که بیاد کار تمومه. تو عدالتخونه خرش برو داره. طلاقمو میگیره.منم بلدم چجوری رامش کنم.صاحب سلطان با با زینت اومد تو اتاق.دوید سمت من.خودمو عقب کشیدم.گرفت اینقدر ماچم کرد که صورتم پر تف شد.گفت: ننه خدا صد در دنیاکرور کرور اون دنیا عوضت بده. زینت برام گفت:دست علی پس سر خودت و بچه ات. ایشالا خدا دلتو شاد کنه که دل یه ننه را شاد کردی اینطور. قمر تاج اومد در اتاق و یه نیگا به من و صاحب سلطان و زینت کرد و گفت: پس ننه تو که گفته بودی کون محلیش کنیم. صاحب سلطان براق نگاهش کرد و لبشو گزید.
پهلوون که فهمید گفت با همه ی زنیّت اش جوونمرده.جوونمردی و پهلوونی که فقط به زور بازو نیست.همینه. ندیده بودم تا حالا. شنفته بودم تو قصه ها. ولی آه …این کاری که تو کردیرستم نکرد. یه هفته از اون روز گذشت.. حالا یه طوری مجیزم را میگفتن و ضفت و رفت من و ماهرخ را میگرفتن که یه قدیسه تو خونه دارن. یه منجی.

🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتاد و چهار)

join 👉 @niniperarin 📚
هر صبحی که غروب میشد، بیشتر دل از دستم میرفت و طاقتم تاق میشد. از نیومدن حاج قلعه بیگی. هر بار در را میزدن دلم هرّی میریخت و با زینت میدویدیم تا اتاق. صحب ننه ام که دیگه کم کم دلش کوچیک شده بود، چند باری زیر پای پهلوون نشست که چی شده و چرا نیومده. اونم گفت خبر گرفتم سرش شلوغه و دستش بند. مهمون فرنگی داره. الکی که نیست. رئیس گمرکات همینه دیگه. بعد هم یه طوری باد به غبغبش می انداخت و میگفت: شاه ممالک خارجه که میان بندر، اینا باس رسیدگی کنن دیگه.الحق و الانصاف که از عهده ی هر کسی ساخته نیست.
روزها من و زینت حنا میگذاشتیم و شبا با هم خیال میبافتم. منم حاج قلعه بیگی را میگذاشتم جای عباس سورچی و براش میگفتم شوورم که پیدا بشه، ال میکنم و بل میکنم. اونم از قلعه بیگی میگفت و منم بی این که بدونه خودمو تو خیالش شریک میکرد.
درخت ها زرد شد و بارون برف شد و یک هفته شد یک ماه و خبرب ازش نشد. کم کم شور افتاد به دل همه. حتی پهلوون. ولی به رو نمی آورد. پیدا بود که دل نگرونه. تا اینکه یه شب صاحب سلطان دست از دلش برداش و کشتیار پهلوون شد که: اخه مرد مگه این فرنگستونی ها خودشون مملکت و زن و زندگی ندارن که اومدن بساط کردن سر اون بدبخت. مهمونم یه روز، دو روز] یه هفته …نه یه ماه. نفسم که بره تو و بیرون نیاد که جون آدم را در میکنه. پاشو برو بلکه بفهمن بسوره اش رفته …حیا کنن. بفهمن اونم زن و زندگی داره.
فرداش پهلوون یه شولای بید زده از تو صندوقچه کشید بیرون با یه جفت گیوه ی مخمل دوز و یه کمر چین. گفت: اینا را گذاشته بودم برای شب عروسی زینت. ولی نباس جلو خلق الله آبروی دوماد را کم و زیاد کنم. همین ها را میپوشم کم محض خاطر ریختم نچزوننش. هر چی باشه پدر زنی گفتن. پهلوونی گفتن. پوشید. صاحب سلطان یه بقچه نون داد دستش و چهار قل خوند و فوت کرد بهش و روانه اش کرد. منم دعا بلد نبود. فقط تسبیح آباجی را گرفتم دستمو تو دلم صلوات فرستادم که بره و به سلامتی با حاجی برگرده.
شبش خواب دیدم خواهر که در خونه پهلوون را زدند. قمر تاج دوید و در را وا کرد. منم پشتش دویدم. دیدم پهلوون تو نشیمن، وردست عباس سورچی نشسته و میخنده . در کالسکه وا شد و حاج قلعه بیگی اومد بیرون. وقتی پیاده شد یه خروار نون از پشت کالسکه ریخت بیرون. اینقدری بود که یک سالم شبانه روز میخوردی تمومی نداشت. همه خوشحالی میکردند. قمر تاج و زینت و صاحب سلطان بغل بغل نون بود که میبردند تو خونه. پهلوون هم پیاده شده بود و کمک اونها میکرد. حاج قلعه بیگی کرواتش را سفت کرد و به نون ها اشاره کرد و گفت: همه ی شهر از پرتو مراحم شما شاباجی بیگم بهره مند شدند.
اومدم چیزی بگم که عباس، دستمو گرفت کشید بالا. نشوندم کنار خودش و بعد قنوتش را تو هوا تکون داد و کوبید رو کپل اسب ها، یهو اسب ها تبدیل شدند به کرور کرور مار و کالسکه را کشیدند. همچین زوری داشتند که صدتا اسب عرب نداشت. مثل باد میرفتند. برگشتم عقب را نگاه کردم.آتیش بود که از کالسکه میریخت و اونها جای نون سنگ بود که بغل میکردند و میبردند تو.حاج قلعه بیگی همون طور ایستاده بود و مدام تکرار میگرد: همه ی شهر از پرتو مراحم شما شاباجی بیگم بهره مند شدند….
صبح به صاحب سلطان گفتم دیشب خواب میدیدم حاج قلعه بیگی براتون نون آورده بود. دستهای خپل و زبرش را با مهر کشید روی صورتم و گفت: دورت بگردم ننه، خیره ایشالله. خوش خبر باشی همیشه …نون برکته. دومادمم که آورده یعنی مشکلمون حل شده خدا بخواد. من را حلال کن ننه که با بد سنگی محکت زدم اول. آدمه و هزار جور نادونی. عیارت طلاس ننه. رحمت به شیر و ذاتت. بعدم داد زد: فمر تاج، حواست به ماهرخ باشه ناآرومی نکنه. تو اون کیشه سفیده تو گنجه، پنج تا بادوم نگه داشتم از پارسال. بیار بشکون حریره درست کنم برای بچه ام.
سه روز بعد همگی نشسته بودیم تو اتاق به اختلاط و صاحب ننه بد طایفه ی پهلوون را میگفت که: تالش که بودیم یه کپر داشتیم چفت کپر خارسوم. بغل کپر ما و خودشونو چاک داده بود یه وجب. شب که میشد، خیر ندیده این سوراخ را وا میکرد…
وسط حرفش صدای قیل و قال از تو کوچه بلند شد. صاحب سلطان محل نگذاشت. گرم آسمون ریسمون بافتن و ناله و نفرین به ننه ی پهلوون بود که یهو قمر تاج پاشد. گوش تیز کرد و گفت: ننه صدای آقامه. آقام اومده و دوید سمت در.پاشدیم پا برهنه دویدیم بیرون. دیدیم پهلوون….
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفتاد و پنج)

join 👉 @niniperarin 📚
در را که باز کردیم دیدیم پهلوان معرکه گرفته و داره دستهاشو می کوبه به هم و داد میزنه. رنگش پریده بود. معقول به نظر نمیرسید.چند نفری هم ایستاده بودند به تماشا و چند تا بچه با شکمهای ورم کرده و مف در اومده و کون لخت ایستاده بودند و میخندیدند. کم کم صاحب ننه و زینت و قمرتاج هاج و واج تکیه دادند به دیفال کنار در. ذل زدن به پهلوون. صاحب ننه هنوز چیزی را که میدید باور نکرده بود. رفتم روبروی اونها و قاطی مردم ایستادم. پهلوون همونطور که دست میکوبید به هم گفت: آهای جماعت جمع شید.امروز براتون معرکه مفتی دارم.قصه ی نو دارم. هر کی منو میشناسه و نمیشناسه بشنفه.پهلوون قدرت اومده برات قصه بگه.آهای باجی، ننه، بی بی، بیا برات حرف دارم. آهای لوتی بیا برات نَقل دارم.کم کم جمعیت زیاد شد غلغله شد. جای سوزن انداختن نبود. یکی بغلم پرسید: چی شده؟ اون یکی گفت:میشناسمش …معرکه میگیره قهوه خونه علی کچل. عقل پا به جایی نداره. چند روز پیش رستمو کشت جای سهراب! باس میرفت شمایل خونی ….جای نقالی.این سری معلوم نیس چه بامبولی درآورده. پهلوون پرده را واکرد و آویزون کرد به شاخ گاوی که سر در خونه زده بود. بقچه را از سر چوبش در آورد و با چوب اشاره کردبه پرده:
-آهای اونایی که اینجایین..آشنا زیاد میبینم بینتون. کیه تو این شهر نشناسه پهلوون قدرتو؟همه تون میدونید نه نا اهلم، نه یاوه گو..امروز نیومدم برات قصه ی شاهنومه بگم.رستم دستون و دیو سپید بگم.قصه ی امروز را بشنفین و برین نقل شب نشینی هاتون کنین.یه روز تو یه شهری یه مردی مراد و مطلبی نداشت. ولی آبرو داشت.نه رستم بود که رخش داشته باشه، نه زال بود که سیمرغ داشته باشه.یه عمر با زور بازوش دستشو ستون زانوش کردو گفت یا علی که آبروش کم و زیاد نشه.تا اینکه ریشش سفید شد.کمرش خم شد. ولی زیر چرخ روزگارابرو خم نکرد و بازم گفت…جمعیت داد کشیدند: یا علی..
تا اینکه یه روز، یه کسی که ناکس بود،اومد سراغش و شد خواستگار دخترش.
اینو که گفت دلم هرّی ریخت.صاحب سلطان تلپی نشست رو زمین و مثل کوفته وا رفت. قمر تاج ننه ننه میکرد و شونه هاشو میمالید. اما زینت گوش تیز کرده بود.
-یه چیزی میگم یه چیزی میشنفی، ایها الناس بیژن و منیژه،توی فصه هاست. اون شیرین بود که فرهاد براش بیستون می کَند…چرا ؟ چون مرد بود.این دوره زمونه مردونگی مرده.برید رخت سیاه تن کنید جماعت..تویی که منو میشناسی میدونی چی دارم میگم.تویی که قبل اینکه بپرسی پهلوون حالت چطوره؟ دماغت چاقه …خرت به چند من؟ گوش تیز کردی و گفتی دومادت چطوره؟…سلام رسوندی به اون قلعه بیگی بی ذات بی ایمون.. با توام.آی باجی، ننه، بی بی.. تویی که چادر نماز سرته، تویی که فکر دین و ایمونتی…این منم …پهلوون قدرت. دارم عربده میکشم. هوار میکشم…تویی که رجاله پسندی.. اون حاج قلعه بیگی گورشو گم کرده.
دهن پهلوون کف کرده بود و چپ و راست میرفت و عربده میکشید.
-بلشویک شده. رفته روسیه. قاطی قزاق ها. خود فروخته شد. بسوزه پدر این بد مروت صاحب ها.پس نگو زینتش بی شور شده …خودم دارم جار میزنم. این طفل معصوم شوور نکرده بود که حالا…
ولوله ای افتاد تو جمعیت.سر جام میخکوب شدم.دست و پاهام میلرزید.همونجا سرپا نشستم.خوابم داشت تعبیر میشد انگار. زینت زد زیر گریه و دوید تو خونه.صاحب سلطان اشک میریخت و ناله میکرد.دو سه تا از خاله خان باجی های محله جمع شدن دورش.منم بی صدا اشک میریختم.هر چی رشتم پنبه شد.
یکی توی جمعیت گفت خدا به دور.آدم اینقدر دریده؟ اسمشو گذاشته پهلوون.بی ناموسی دخترشو جار میزنه تو محل…معلوم نیست چه کاسه ای ریز نیم کاسه شونه.
پهلوون با چشمهای خون گرفته و لبهایی که انگار روش خاک پاشیده بودن، با دهن کف کرده داد میزد: پهلوون قدرت نفسش حقه و حرفش راست.منی که اینجام حاضرم پای برهنه از رو آتیش رد بشم. تویی که دهنتو میخوای به ناحق وا کنی دلشو داری؟ جیگرشو داری فردای قیامت از آتیش جهنم رد بشی؟ دستم بشکنه که نمک نداره.
یکی تو جمعیت داد زد: بشمار. چند تایی زدند زیر خنده.
پهلوون : گول وجاهت ظاهرشو خوردیم. باید میدونستیم. به مرده که رو بدی به کفنش میرینه. تویی که اینجا واستادی…بدون تو دنیا دو دسته هست. بچاپ و چاپیده. اون حکومتی لاکردار، اون حاج قلعه بیگی تخم مول…چاپید ما رو…
به اینجا که رسید……
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
join 👉 @niniperarin 📚