قسمت ۵۶ تا ۶۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پنجاه وشش)
join 👉 @niniperarin 📚
حکایتم به اینجا که رسید،چند لحظه ای سکوت محض شد. دیگر تاب گفتن نداشتم. شاباجی خانوم پاشد و قلیون که دیگه خاکسترش سفید شده بود را برداشت و لنگ لنگان رفت و گذاشت لب طاقچه. صدای سگ ها از دور شنیده میشد. از بس گرم اختلاط بودیم تا الان ملتفت اش نبودیم. پنجره را وا کرد. سیاهی شب که از پشت شیشه بور میزد، حالا از توی قاب پنجره ی باز، مثل یک مخمل سیاه براق شد که کشیده باشند جلوی پنجره. شاباجی ایستاد و خیره شد توی سیاهی. خودمو عقب کشیدم و تکیه دادم به دیوار. اشک را روی گونه هاش دیدم. گفت اون شب که آسد مرتضی خبر آورد که کسی عباس را شمال دیده، تا صبح پلک نزدم. کنار پنجره ذل زدم به ظلمات شب و هر چه حساب کردم که چرا یک شبه به سرش زد و رفت عقلم به جایی قد نداد. از هر طرف سر رشته را گرفتم، آهر نداشت. زندگیم مثل یک کلاف کور پیچیده بود توی هم. هزار جور فکر و خیال کردم ولی دست اخر، میرسیدم سر خونه ی اول. هر چه هم بوده، نباید تازه عروسش را میگذاشت و خودش را نیست میکرد. حتی دورا دور، خبری نگرفته بود که بفهمه من زاییدم و صاحب اولاد شده.تصمیمم را گرفتم. باید خودم دست به کار میشدم. شاباجی اینها را که گفت پنجره را بست، آمد و تکیه داد به مخده و یک پایش را ستون دستش کرد و تسبیح سیاهی که به زردی میزد را از جیبش در آورد. همان طور که دونه های تسبیح را تق و تق رو سر هم می انداخت ادامه داد، صبح که شد مریم خاتون زدم بیرون. ای کاش پام شکسته بود و نرفته بودم. سمساری آوردم و چند تا دیگ مسی و جوم سماور و یک اجاق نفتی را دادم بهش و پول سفر را جور کردم. سراغ گرفتم. گفتند، درشکه های گیلان، دروازه دولت می ایستند. یک ساک چرمی داشتیم. مال آقام خدا بیامرز بود. یک قفلش هم خراب بود. چند تکه رخت و لباس و کهنه ی بچه برای خودم ماهرخ-دخترم را میگم- ریختم توش و سه تا نون برداشتم و یک تکه پنیر هم گذاشتم لاس و بستم توی بقچه و راه افتادم. ظهر که شد، دروازه دولت بودم. چند تا درشکه و کالسکه استاده بودند، مسقف.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پنجاه وهفت)

join 👉 @niniperarin 📚
بوی شاش و پشگل اسب ها پیچیده بود توی هوا. پشت یکیشون چند تا چمدات بود که با طناب محکم بسته بودند و روی سقفش یک گونی گذاشته بودند که هر آن آدمیزاد فکر میکرد الان است که سقف هوار بشه پایین. چند گزمه چوب به دست آن طرف جعده یک مسیر مستقیم را میرفتند و باز بر می گشتند. سه تامرد مو نارنجی که شبیه هم بودند، کنار کالسکه ایستاده بودند و داشتند با لهجه ی گیلکی حرف میزند. رفتم جلو و گفتم: آقا خدا خیرت بده. میخوام برم گیلان کجا سوار بشم. یکی که ریش و سیبیل بلند حنایی داشت، گفت: او گیلان؟ کجای گیلان. یه طوری میگی میخوام برم گیلان که انگار یه دهاته. بعد هر زدند زیر خنده. یکیشون که مسن تر بود گفت: گیلان برای خودش مملکتیه آبجی. بگو مجاش میخوای بری؟ تا بچه به بغل نری ویلون و سرگردون بشی. گفتم نمی دونم. گفتند گیلان. گفت تو که خودت نمی دونی کجا میخوای بری، اصلا برای چی میخوای بری؟ اصلا مردت کجاس؟ بزرگترت کو. نکنه… . یکیشون گفت دنبال شر نگرد سالار. این گزمه ها حی و حاضر. صدا کن خودشون میان ته و توشو در میارن. اسم گزمه که اومد ترسیدم. نمی دونم چرا؟ هول کردم. با التماس گفتم نه آقا ترا خدا… میرم دنبال مردم. چند وقتی هست که گم و گور شده….ردش را زدند گیلان بوده. آسد مرتضی گفت. بچه مونده رو دستم بی خرجی. خبری ازش نشده. سورچیه. مثل شما. میرم پی اش. بلکه چشمش به این طفل معصوم بخوره و دلش نرم بشه. خدا از برداری کمت نکنه. حالا که معلوم شده کجاست سنگ نندازین جلوی پام. حق نیست بچه بی آقا قد بکشه و من بی سایه ی بالا سر. یکی شون گفت: سورچی؟ اسمش چیه؟ گفتم عباس. قدش بلنده و رشید. چشاشم زاغه. کاروان میبرد زیارت کربلا. حالا گفتند رفته گیلان. گفت ندیدم تا حالا با این مشخصات. نمیشناسم. اگه کاروان میبره، حتمی از رشت میبره. گفتم آره از رشت میبره. لابد از رشت میبره. نمی دونم که اخه. هر چی شما بگین. اون که مسن تر بود گفت همین که بار و بنه داره میره رشت برو سوار شو، بلکه یه خیری هم به ما رسید. رفتم سوار شم . گفت: حسابش اول کاره. تومان را بده بعد برو بالا. پولشو دادم و بعد سوار شدم. یه زن و مرد میون سال نشسته بودند یه طرف و یه پیرزن موحنایی روبروشون. پیرزن سرشو زیر انداخته بود و مدام حرف میزد و غر و لند میکرد. براش مهم نبود که گوش اونها بدهکارشون هست یا نه. پیدا بود که فامیل بودند با هم. چاق بود. به زحمت خودم را جا دادم کنار و ساک را گذاشتم جلو پام و ماهرخ که بیدار شده بود را گذاشتم روی پام. صدای خنده ی اون سه تا بلند شد. از نه دل قهقهه میزند. چندشم شد. ماهرخ به گریه افتاد. صدای خنده ها که قطه شد کالکسه راه افتاد. ته دلم میترسیدم. ولی آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. باید پیداش میکردم. کالسکه از شهر که دور شد، اول دشت بودو صاف بود و راه مستقیم.
بعد کم کم پیچ و خم راه اضافه شد و دشتها بالا آمدند و کوه و درخت ها زیاد شد و تکان های مرکب هم بیشتر. هوا که تاریک شد، جایی بین راه ایستاد. کالسکه چی، که همان مرد میان سال ریش حنایی بود، در کالسکه را باز کرد. گفت انجا استراحت میکنیم، سحر راه می افتیم. پیاده شدیم. یک کلبه ی چوبی بود که جلوش آتش روشن کرده بودند. پیرمردی غوز کرده با چشمانی گرد جلوی آتش نشسته بود. یک چوب نازک را آتش زد و چپقش را روشن کرد. سرش را بلند کرد و ما که از کالسکه پیاده شدیم برانداز کرد. رو به کالسکه چی کرد و با یک صدای گرفته و خشن گفت: چی آوردی برامون سالار. دستت پره. خسته شدم از بس با سوسک و شپش قاپ انداختم. بعد هم زد زیر حنده. صدای خنده اش پخش شد توی بیشه ی پشت سرش و لای درخت ها گم شد. یه طوری میخندید که تن آدم میلرزید.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پنجاه وهشت)

join 👉 @niniperarin 📚
من اول پیاده شدم. بعد هم مرد و زنی که کنار هم بودند. پیرزن خواست پایین بیاد ولی نتونست. شروع به ناله و نفرین کرد.
-الهی تخته بند بشی. ذلیل مرده،بگیر این دست صاب مرده مو. (به سینه اش زد و گفت)آتیش بگیره اون پستونی که شیر تو حلقت کرد. میبنی پا ندارم، هی دنبال کون اون موس موس کن.
از ظهر از بس تو فکر بودم و هول داشتم، به صرافت هیچکدوم نیافتاده بودم.چارقدش را نیمه کشیده بود تو روش و یه ور صورتش را قایم کرده بود. مرد رفت و دستش را گرفت تا از کالسکه پایین بیاد. نور آتیش صورت پیرزن را روشن کرد. یه چشمش سرخ بود و قی کرده متورم شده بود. مشهود تراخم داشت و پیدا بود که دید نداره. مرد،چهل سالی داشت و یه شلوار دبیت به پا داشت و کلاه نمدی به سرش. وقتی مطمئن شد که پیرزن پاش به زمین رسیده، رهاش کرد و رفت پی زنش. از وقت سوار شدن مدام جیک تو جیک هم بودند. پیرمرد قوزی داد زد:مستراح اینوره.با دست کنار کلبه را نشان داد. آفتابه و لولهنگ هم داره. خالیش کردی، خیر سرت، خودت پرش کن آفتابه را. حواست به حصیرم باشه نشکنیش. شومم جیگرکی داریم. دوزار،با دنبه. اضافه هم خواستی هست.
زن که دامن چین دار بلندی تنش بود و یه شلیته رو دوشش، دوید سمت مستراح و حصیر ناقص و شکسته که جلوش بود را کنار زد و رفت تو. مرد هم ایستاد پشت در. انگار که محافظ خزانه ی مملکتی شده. پیرمرد قوزی یک چراغ بادی روشن کرد و رفت توی کلبه جایی آویزون کرد. داخل روشن شد.سالار، یوغ از گردن اسب ها باز کرد و کمی آن طرف تر با فاصله،بستشان به درخت و یک سطل آب هم گذاشت. شلاق سر چرمی گره دار را که توی راه بی وقفه به کپل اسب ها میکوبید را، محض استراحت، هل داد پس کمرش توی شلوار. ماهرخ بیتاب شده بود و گریه میکرد. از ظهر که پستان دهنش گذاشتم دیگه هیچی نخورده بود. حتما اون هم مثل من، از تکون های گاری حال عق داشت. پیرزن جلو اومد. نگاهی به من و ماهرخ که تکونش میدادم کرد. انگار که برای بار اول باشه که منو دیده. گفت: کجا میری دختر؟
-گیلان.
-بچه ی خودته؟
-آره ننه..ماهرخ
-هوووم
سرش را چرخوند. ماهرخ را با دقت نگاه کرد و گفت: ننه اینقدر بی فکر؟ یه ببین و بترکی، نظر قربونی ای چیزی، بنداز گردنش. اشاره کرد به پیرمرد قوزی. ببین اگه این مرتیکه تخم مرغ داشت، یکی بگیر براش سیاه کن. چش شور زیاده. زن از مستراح اومد بیرون و چیزی به مرد گفت. مرد کتش را در آورد و انداخت روی شونه های زنک. پیرزن با تأسف سری تکان داد و گفت: نیگا، سر کچل و عرقچین، کون کج و کمرچین. مردم مردای قدیم. نره خر یعنی پسرمه. الهی فکش بیافته.بعدم راهش را کشید و رفت به سمت کلبه. رفتیم تو.
باد که می آمد، تیرهای دود گرفته سقف، غژ و غژ ناله میکرد. پنجره ای بود که شیشه نداشت و یک کرباس کهنه را با میخ، زده بودند پشت پنجره که جلوی باد را بگیرد. هو هوی باد ولی، می اومد. سه تا تخت کنار هم چیده شده بود که جل و ژنده روشون انداخته بودند. پایه هاش تار عنکبوت بسته بود. پیرمرد گفت: هر تخت دوعباسی. کف میخوابم و میرم تو گاری میخوابم هم نداریم.
رفتم روی تختی که کنج بود نشستم رو به دیوار. پشتم را کردم به بقیه و پستان گذاشتم دهن ماهرخ که آروم بگیره. پیرزن اومد روی همون تخت و پشت به من نشست روی لبه.اون دو تا هم رفتند روی تخت آخری. سالار در را وا کرد و اومد تو. گفت: پیری! یه پیاله چای بریز، پنج سیخ جیگر، دو سیخ دنبه، یه پنج سیری هم کنارش. دو سیخ دنبلان هم بگیر رو آتیش. اون بساطت را هم بیار،روتو کم کنم. پیری باز از اون خنده های چندش آور کرد، که همه ی تنم لرزید و ماهرخ به گریه افتاد. گفت: بزار زمین، عرقت بچاد،خستگیت در ره. ببینم اینا چی میخوان، میام سراغت. مرد و زن که باز سر تو سر هم بودند، سفارش دادند. پیرزن گفت: من دندون جیگر خوری ندارم. دوتا تخم مرغ عسلی کن. یه دونه هم خام بیار برای این. منو نشون داد.
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پنجاه ونه)

join 👉 @niniperarin 📚
پیرمرد، عنق، گفت: بنه که زمین گذاشتین، جر دادم خودمو، عربده کشیدم جیگر دارم فقط. پیرزن گفت: به درک که نداری. صداتو ننداز رو سرت. کاروانسرایی که هیچی نداره به درد لای جرز میخوره. پیرمرد عصبانی تر شد. همون طور که از کلبه میرفت بیرون داد میزد: پیزی مون در رفت از دست این خرفتای زبون نفهم. کسی هم نیست جا بندازه. میگم ندارم یعنی ندارم. تخم خرم ندارم. چه برسه به تخم مرغ.من میگم علف، این میگه شتر.
چادرمو وا کردم. گوله کردم و ماهرخ را گذاشتم روش. بقچه ی نون را گذاشتم وسط ، گفتم: ننه من نون پنیر دارم با هم میخوریم. ارسی های مخملش را از پا در آورد نشست رو تخت، پشت به زن و مردو در بزن دیوار گوش کنی گفت: خاک تو اون سر بی غیرتش کنن. قدیم، ما کسی به ننه امون یا به من چپ نگاه میکرد، آقا یا داداشام جر میدادن یارو رو. نمیدونم این دیوث به تخم و ترکه ی کی رفته. یعنی پسر زاییدیم. ریدیم! بعد سرشو چرخوند طرف اون دوتا و داد زد و گفت: الهی صد سال عمرت بشه یه روز. خودم لچک سیاه سر کنم برات. بعد سرش را آورد تنگ گوش منو گفت: زنیکه چیز خورش کرده. رفتم با دربه دری از شهر برش گردوندم. سالار که اون ته روی یه صندلی شکسته ی لهستانی لم داده بود و پاهاش را گذاشته بود لب بخاری، بلند گفت: ننه جنجالتو نگه دار برای وقتی رسیدیم. بزار یه دقیقه پشت چشممون گرم بشه بعد صبح تا حالا. پیرزن غر و لندی کرد و گفت بده بخوریم ننه. دل ضعفه گرفتم. بقچه ی نون را وا کردم. منتظر تعارف نشد. خودش شروع کرد. پیرمرد با چند تا سیخ اومد تو. بوی جگر و دنبلان و چوب سوخته، پیچید توی کلبه. سیخ ها را تخس کرد توی دو تا سینی. یکیش را گذاشت جلوی زن و مرد، یکیش را جلوی سالار. بعد هم رفت در گنجه را باز کردو یه بطری آورد و گذاشت روی میز بغل سالار. چند تا لقمه نون و پنیر خوردم. خسته بودم. دراز کشیدم و چشمهام را نیمه بستم. به گیلان فکر کردم و عباس سورچی که کجاست. که وقتی ببینمش چه میکنه؟ چه حرفی برای گفتن داره؟ کجا بوده اینهمه وقت بی خبر؟گفتم با همه ی بغضی که ازش دارم میبخشمش. بهش میگم برگرده. زن بی شوهر، حرف پشت سرشه. ماهرخ آقا میخواد.
صدای هوهوی باد قاطی پچ پچ زن و مرد و رجز خونی و خنده ی پیری و سالار که داشتند قاپ می انداختند میشد و مثل لالایی تو گوشم فرو میرفت. چشمهام گرمتر شد و پلکم سنگین. پیرزن چیزهایی گفت که نفهمیدم. دیگه نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم. بستم و یه حس سرخوشی با رخوت از پنجه ی پام تا نوک سرم را گرفت. صداها کم کم محو شد و سکوت شد. یک لحظه چشممو وا کردم. همه جا تاریک بود و همه دراز کش. وهم میکردی صد ساله که مرده اند. خوابیده بودند. دوباره با همون حس سرخوشی خوابم برد. از وقتی عباس رفت و آباجی و ننه صدیق و آقام مردند، چنین خواب راحتی نداشتم. انگار همه چیز داشت به روال می افتاد. توی خواب و سرخوشی خودم بودم که حس کردم یه چیز زمخت گرم افتاد روی صورتم. خواستم کنارش بزنم، نشد. به خودم اومدم. یه دست زمخت محکم دهانم را گرفت ویک دست دیگر محکم افتاد به دور پهلوم. خواستم داد برنم یا تقلا کنم. نتونستم. کسی در گوشم گفت:ششششششش
🔴#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت شصت)

join 👉 @niniperarin 📚
از گوشه ی چشم نگاهش کردم. توی تاریکی، یه صورت چروکیده زرد سالکی،که دندون نیشش از تو غار دهنش زده لود بیرون و یک خنده ی هرزه روی لبای خون مرده اش داشت، جلوی صورتم بود. پیری بود. بوی زهره ماری و پیازی که خورده بود، پیچید توی کاسه ی سرم. داشتم زهره ترک میشدم. خیلی یواش طوری که به زحمت شنیده میشد، گفت: صدات در بیاد سر و کارت با اینه.
سر گردوندم. یه کارد دسته استخونی زنجان، هل داده بود توی کمرچینش. گفت: بی سر و صدا، بی تقلا، پا میشی راه می افتی، نطق بکشی هم خودت هم بچه اتو، جای جیگرکی، به خورد مردم میدم. افتاد. همون طور که دهنم را گرفته بود، به زور سر گردوندم سمت ماهرخ. توی تاریکی درست پیدا نبود، ولی ساکت بود. حتما خواب بود. ترسیده بودم. پاره ی جیگرم بود. دلم نمیخواست براش اتفاقی بیافته. با سر اشاره کردم که باشه. همون طور که در دهانم را گرفته بود، از جا پاشدم. خدا خدا میکردم یکی بیدار بشه. ولی احدی حرکت نکرد. اشباح مبهمی روی تخت ها خشکیده بودند. هیچ صدایی ازشون نمی اومد. شاید هم بیدار بودند، ولی حرکتی نکردند. بردم به سمت در. صدای پامون توی هو هوی باد و غژ غژ تیرک های چوبی کلبه گم شد. در را وا کرد و رفتیم بیرون. پاهام سست شده بود. سور سردی می اومد و بخار نفس اسبها زیر نور ماه هلال، که مثل داسی گوشه ی آسمون ما را میپایید، قاطی بادفنا میشد. چند متری از کلبه که دورم کرد، کارد را درآورد و به حالت تهدید نشونم داد. گفت: دستمو بر میدارم، جیکت در بیاد، مُردی. دهانم از دستش رها شد. ولی باز حال خفگی داشتم. با کار به گاری اشاره کرد یعنی برو. شروع کردم به التماس: ترا خدا، ترا آیین و مقدسات، من بچه دارم. براش مهم نبود. یه گوشش در بود و یه گوشش دروازه. مست، یواش خندید. از همون خنده های چندش آور که مو به تن آدم شیخ میکرد. گفت: خفه. راه بیافت لاشه. مثل تو زیاد دیدم. کارتون را جای دیگه میکنید، به ما که میرسید میشین اهل خدا و پیغمبر. ولی هنوز نمیدونین که دود از کنده پا میشه، جونم.
یادم به آباجی خانوم افتاد. به اونوقتی که دستش را از توی ظلمات سرداب، دیدم که دراز کرده بود و نگرفتم.حالا من داشتم توی این شب سیاه، دست و پا میزدم و کسی نبود که به دادم برسه. میگن، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. ولی هست مریم خاتون. هست. باید به هر چیزی چنگ می انداختم. گفتم: من شوهر دارم. یلی واسه خودش. باد به گوشش برسونه امونت نمیده. با تفتگ حسن موسی اش، میاد و تیریشنه تیریشنه ات میکنه. سرتو میترکونه بخاطر این سودا. خندید. چندشم شد. تنم لرزید. بوی گند دهنش از پشت سرم می اومد. گفت: هه. منو از نیست نترسون. اینی که هست را دریاب. لاف تو غربت؟ اونم واسه من.باز خندید. همسن های من کفن پوسوندند الان صدتا. ولی من واس چی اینجام. چون صد تا پیرهن بیشتر اونا جر دادم. برو خودتی. تو یا شوور ندار و این بچه را از لای بته پس انداختی، مونده رو دستت. یا اگرم داری، دودی و مفنگیه و الان تو چرته. اگه نه تنها، وسط جعده تو گاری نبودی بی صاحب سلار.
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴

join 👉 @niniperarin 📚