قسمت 22

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت بیست و دوم)
join 👉 @niniperarin 📚
شیخ را که دیدم دوباره همه چیز مثل برق از نظرم گذشت. یاد امام زاده ،کلید و صندوقچه افتادم و بعد هم حرف شیخ. هول به دلم افتاد و زل زدم به ننه فضل الله که داشت میگفت بفرما تو خاتون بفرما…. با همون دستم که ضرب دیده بود و توی حموم با روغن شتر و آب گرم مالیده بود، دستشو گرفتم. گفتم وایسا ننه فضل الله. ایستاد. برگشت و براق نگاهم کرد که یعنی چی شده. گفتم: چی رو باید تموم میکردی. گفت هفت ماهه به دنیا اومدی زن؟ بریم تو برات میگم. اینو گفت و راه افتاد. دنبالش رفتم. شام که خوردیم ، بچه ها را خوابوند تو اتاق بغلی و در چوبی که بین دو اتاق بود را پیش کرد. شیخ هم یک کتاب عربی دستش گرفته بود و برای خودش میخواند. ننه فضل الله نشست کنار سماور. سه تا چایی ریخت، گذاشت وسط و گفت: حاجی خاتون همه چی را برام تعریف کرد. من موافقم. شیخ کتاب را بست. یه نگاه به ننه فضل الله انداخت، بعد رو کرد به من و گفت: ببین خواهر، میدونم که زجر کشیده ای و تو راه مونده، غریب توی غربت گرفتار شدی. من آخوند این محله ام و مورد اعتماد اهالی، وظیفه حکم میکنه که گره از کار تو و هر بنده خدای دیگه ای وا کنم. آخر سر همه مون مسافریم. خوشا آنانکه…. بعدش هم رفت روی منبر و کلی گفت که نفهمیدم. گفتم: حاجی برو سر اصل مطلب. شیخ دستی به ریش حنا بسته اش کشید و نگاهی به ننه فضل الله انداخت و بریده بریده گفت: خاتون هیچ اجباری تو این کار نیست . من میخوام گره از کار تو و خلق الله با هم واکنم. یه حاجی هست که اهل خدا و پیغمبره و کاسبه توی بازار. ننه فضل الله گفت: زنش مریضه و بوی الرحمانش به آسمون و آب تربت کنار بالینش. جوون گرفتش. ولی بچه اش نشد و به سال نکشید که افتاد تو بستر. آدم آبرو داریه. شیخ ادامه داد: سپرده بود اگه کسی را سراغ دارم قبل اینکه زنش به رحمت خدا بره یه مدت صیغه اش بشه و بچه اش که شد و زایید بره دنبال زندگیش. مهرش هم تمام و کمال میده . یه طوریکه تا آخر عمر دستش پیش کسی دراز نشه. اگه قبول کنی هم ثواب کردی هم میتونی برگردی و خودت و اون بچه ات حسین را سرو سامون بدی. اگه هم نه که باز تو مهمون مایی و قدمت سر چشم ما. خودم برات گلریزون میگیرم و پول برگشتت را جور میکنم . هاج و واج نگاشون کردم. به خودم گفتم یعنی باز شوهر کنم؟ من که اجاقم کوره! زنش بشم و براش بچه پس نندازم که تف هم کف دستم نمیندازه. تو این فکرا بودم که شیخ گفت: چه کنم خاتون؟ بگم فردا شب بیاد یه نظر همو ببینین؟ نفهمیدم چی شد ، مبهوت، زبونم بی اختیار خودم گشت تو دهنم و گفتم: آره، بیاد!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد..