قسمت 17

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت هفدهم)
join 👉 @niniperarin 📚
حالا تو از کاروان زیارت کربلا بگو .. سورچی با تو چه کرد.گفتم: امان از دل پر درد..در ظلمات شب من موندم و سورچی و دو مُرده. که ناگهان سورچی اومد طرف مون. از ترس جون خودم را به مردن زدم. اول سراغ اون دو بخت برگشته رفت و دار و ندارشون را ریخت توی بقچه. بعد هم اومد سراغ من. اشهدم را خواندم. یا نفهمید زنده ام یا پیش خودش گفت رهاش میکنم تا خودش بمیره. هر چی که داشتم رو برداشت. همه جامو گشت. حتی دو تومان پولی را که محض احتیاط برای روز مبادا لای سینه ام قایم کرده بودم، پیدا کرد بی شرف. هی… از صدای پای اسبها که دور میشد فهمیدم که رفت. سرپا شدم و خودم را برانداز کردم. فکر کردم اگه جای اون دو تا خدا بیامرز نشسته بودم الان داشتم جواب نکیر و منکر پس میدادم. چند تا خراش روی پهلو و صورتم افتاده بود که کاری نبود. شک ندارم که دست بریده خود آقا ابوالفضل نجاتم داد خواهر. زائر کربلا باشی و معجزه نبینی؟ نه دل موندن داشتم و نه پای رفتن. اول خواستم بمونم گفتم شاید صبح شیر پاک خورده ای از اینجا رد بشه و منو به آبادی ای برسونه. ولی صدای زوزه ی گرگ و جیغ شغال ها را که شنیدم لرزه به تنم افتاد. رای ام برگشت. اون دو تا که مرده بودند ولی من را زنده زنده میخوردند. دل را زدم به دریا و پاپتی راه افتادم. دو روز تمام ویلون و سرگردون توی بیابون با پای برهنه، گرسنه و تشنه، گز کردم. همه اش خدیجه و طفلاش جلوی چشمام بودند. حتم داشتم که تقاص اونها را پس میدم. بی قوت و غذا تو بیابون رفتم. نحیف و لاغر شده بودم و عرق که میکردم زخمای تنم میسوخت. روز دوم غروب امیدم نا امید شد. تخته سنگی را دیدم که مثل سنگ قبر بود …صاف و دراز. رفتم و روی تخته سنگ چمباتمه زدم. باز خدیجه و طفلاش جلوی چشمانم بودند و ولم نمیکردند. اول به یاد غربت سیدالشهدا افتادم و بعد شروع کردم برای خودم روضه طفلان مسلم خواندن و زار زار گریه کردن. انگار توی خیالم صدایی شنیدم که گفت مجنون شدی زن؟ سر به بیابون گذاشتی؟ همان طور اشک ریزان گفتم این هم از نصیب و قسمت ما. بچه ام که نشد … حالا هم باید بی کس و کار وسط بیابون بی غسل و کفن بمیرم و گوشت تنم غذای سگ و لاشخور بشه؟ قدرتتو شکر خدا! اینو که گفتم باز صدا را شنیدم: پاشو زن وسط بیابون خوابیدی و مهملات میبافی؟ بعد هم چوبی را حس کردم که گرده ام رو فشار داد. پا شدم. پیرمرد سیه چرده و ژنده پوشی را دیدم که یک بافه بزرگ خار به کولش بود و چوب درازی تو دستش. مثل دیوونه ها نگاهم میکرد. بگم شب خواستگاری اینقدر خوشحال نشده بودم دروغ گفتم. از ما وقع چیزی که شده بود گفتم. اما از خدیجه حرفی نزدم. فی سبیل الهی آب و غذایی به من داد و با خودش به شهر برد . جایی بساط کرد که پشته های خار را بفروشه. منم که دیگه پا برام نمونده بود نشستم و تکیه دادم به دیوار. که یکدفعه در بین جمعیت، چهره ای به چشمم آشنا اومد. خودش بود. چشمهای زاغش خوب به خاطرم مونده بود. شناختمش …سورچی بود. پا شدم و دویدم طرفش …

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد..