قسمت 5

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت پنجم)
join 👉 @niniperarin 📚
یک روز خدیجه دستش بند بود و من رد گم کردم، باز بلایی سر بچه آوردم. طاقت گفتن کاری که کردم را ندارم. چون رو سیاهم و گذشته درگذشته . اما این بچه هم بعد از یک روز مرد. معلوم بود، باز شیون و واویلا راه افتاد. این دفعه نمی دونید چه حالی بودم از یک طرف قند توی دلم آب کرده بودند که داغ پسر را به دل خدیجه گذاشتم، از طرف دیگه فکر می کردم که تا حالا دو تا خون کردم. برای بچه تو سر می زدم، گریه می کردم اونقدر گریه کردم که خدیجه و علی دلشان به حال من سوخت و تعجب کرده بودند که من چقدر بچه هوو را دوست داشتم. علی دلش ریش شده بود و منو دلداری میداد و میگفت :شده ! چه میشه کرد. اما این گریه‌ها برای خاطر بچه نبود، برای خودم بود برای روز قیامت، فشار قبر.
همون شب، شوهرم به من گفت: پس قسمت نبوده که من بچه دار بشم. می بینی که بچه‌هام پا نمی گیرند و می میرند. من گفتم ما دستمایه تقدیریم و نباید به خواست خدا دخالت میکردیم و حتما خدا غضب کرده. اما سر چله نکشید که باز هم خدیجه آبستن شد و شوهرم برای اینکه بچه اش بمونه نذر و نیازی نبود که نکرد. نذر کرد که اگه بچه دختر شد، دخترش را به سادات بده و اگه پسر شد اسمشو حسین بگذاره و موهای سرشو تا هفت سال نچینه، بعد هم وزنش طلا بگیره و با بچه بره کربلا.
سر هشت ماه و ده روز خدیجه پسر سومی را زایید. انگار که در تقدیر خدیجه چیزی جز پسر ننوشته بودند و نافش رو با پسر زایی بریده بودند. بازهم زایید و پسر زایید. این دفعه مثل چیزی که به دلش اثر کرده بود آنی از بچه منفک نمیشد. من دو دل بودم که سومی را هم بکشم یا اینکه کاری بکنم که علی خدیجه را طلاق بده؟!. اما همه اینها خیالات خام بود. خدیجه باز کیا بیای خانه و کدبانو شده بود و من خاکم به سر بود. با دمش گردو می شکست و هر دم توی دلم واسرنگ می رفت. به من دستور می داد و بالای حرفشم حرفی نبود.
گذشت …تا اینکه بچه چهارماهش تمام شد. هر شب و هر روز استخاره می کردم که بچه را بکشم یا نکشم. تا اینکه یک شب با خدیجه دعوای سختی کردم و با خودم عهد کردم که سر حسین آقا را زیر آب بکنم….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!! 
این داستان ادامه دارد…