قسمت ۱۶۷۰ و ۱۶۷۱

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۷۰ و ۱۶۷۱(قسمت هزار ششصد و هفتاد و هفتاد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
حلیمه هیچی نگفت. فقط بر و بر نگام میکرد.
دست درخت رو از پشت بستن با ریسمون و ما سه تا رو هم که دیدن توان در رفتن نداریم فقط افسار حیوونامون رو گرفتن تو دستشون و راه افتادن. سپیده داشت میزد که رسیدیم. نمیدونم کجا بود، یه دیفال کوتاه داشت سرتاسری تا چشم کار میکرد. انگاری یه مرزی بود میون اینور بیابون به اونور.
همین که نزدیک دیفال شدیم چندتا سر از پشت اومد بیرون و تفنگهایی که کنار اون سرها نشونه رفت طرف ما.
یارو داد زد: نترسین. ماییم.
یکی از اون سرها داد زد: قرار بود کاروون بیاری. اینا کین؟
یارو داد زد: قصه اش طولانیه. خودم بایست سردار رو ببینم.
یارو که پشت دیفال بود گفت: بازم سلیمون به کاهدون زده میخواد واسه سردار قصه تعریف کنه!
همه ی سرهایی که پشت دیفال بودن شروع کردن به خندیدن. سلیمون عصبانی فریاد کشید: به ریش خودتون بخندین. شماها جای من بودین همینم نصیبتون نمیشد. یه کدوم شما خبرچینی کرده و کاروون رو فراری داده شبونه که منو بی عرضه نشون بده پیش سردار. هرکی هستی گیرت میارم و نشونت میدم سلیمون چند مرده حلاجه.
صدای خنده ها برید. رو کردم به حلیمه و آروم گفتم: دزدی که به کاهدون زده باشه، ول کن پیرزنها هم نیس. لنگه کفشیم براشون توی بیابون.
حلیمه گفت: دندون بزار سر جیگر خواهر، بالاخره معلوم میشه.
رسیدیم پشت دیفال. چهل پنجاه تایی بودن. یه طرف دیگ گذاشته بودن رو آتیش و تُله به تُله، چهار پنج تایی نشسته بودن دور آتیش. اسبهاشون رو بسته بودن جلوی یه آخوری که درست کرده بودن کنار دیفال و اون عقب تر یه چادر پیدا بود. ما رو بردن طرف چادر. حتم کردم سردار اونجاست.
درخت گفت: نگرون هیچی نباشین. خودم با سردار حرف میزنم. مردها حرف همو بهتر میفهمن. نمیزارم شماها رو با این حال اینجا نگه داره. هرکاری بخواد واسه اش میکنم ولی میگم شماها رو بفرسته برین پی زندگیتون. حق نیست این آخر عمری بخواین گرفتار اینطور آدما بشین.
گفتم: تو اگه مرد بودی که وانمیستادی یواشکی از پشت بوته دید بزنی. به تو اعتبار و اعتمادی نیس. رفتی سر شکمت تفنگتو به باد دادی، اونوقت میخوای ما رو از دست این دزدای بی دین و ایمون نجات بدی؟ ما را به خیر تو امید نیس، شر مرسان. خودمون از پس خودمون بر میاییم. تو فکر کلاه خودت باش که باد نبره.
شاباجی گفت: هرچی کل مریم بگه، حرف منم همونه. تو اگه عقل درست و حسابی داشتی که ما الان اینجا نبودیم.
درخت خواست چیزی بگه که سلیمون داد زد: یالا بیایین پایین ببینم. پدرسوخته ها. حالا دیگه کاروون فراری میدین واسه ی من؟
اینو گفت و پته ی چادر رو پس کرد و رفت تو. ما هم حیرون از حرفش پیاده شدیم از حیوونا.
گفتم: دست پیش رو گرفته که چوب نخوره از سردار.
سلیمون پته ی چادر رو پس کرد و گفت: یالا بیایین تو. خودتونم به موش مردگی نزنین.
گفتم: کسی حرفی نزنه. خودم بلدم بایست چی بگم به سردار.
رفتیم تو چادر، که دیدم چهارتا دور تا دور نشستن. همه زن!
گفتم: شماها اسیرین یا اجیر؟ سردارتون کو؟ بگین بیاد ببینم کیه این بی غیرت. نکنه دزد زنهاس؟ حالا باز شماها یه بر و رویی دارین و سن و سالی ندارین. این سردار افندی پیزیتون یعنی به پیرزنها هم رحم نداره؟ زورش با این همه قشون و آفتابه لگنی که دورش جمع کرده به ما سه تا پیرزن رسیده؟ باز اون قدیما دزدا هم یه حرمتی واسه خودشون داشتن. پیرزن میدیدن تو کاروون اسیرش که نمیکردن هیچ، میپرسیدن اگه مرکب نداشت تازه یه اسبی چیزی بهش میدادن که بتونه خودشو برسونه به یه آبادی. حالا دور و زمونه شده برعکس. این وردستش سر گشاد بازی و نابلدی کاروون رو فراری داده، بعدش اومده سر راه ما سه تا نحیف آفتاب لب بوم رو گرفته آورده که تحویل اوستاش بده که چوب نخوره ازش. نوبره والا…
با این حرفم سلیمون که تا حالا ساکت وایساده بود و خود خوری میکرد و هیچی نمیگفت، یهو براق شد بهم که: اون دهن گشادت رو ببند پیرزن. مگه زبون گنجشک خوردی که یه کله داری چونه ات رو تکون میدی؟ اوضاع خودتو از اینی که هست بدتر نکن. کاروون رو از یه طرف دیگه فراری دادین و خودتون داشتین از یه ور دیگه در میرفتین که مچتون رو گرفتم…
یکی از زنهایی که بالای چادر نشسته بود بلند شد و گفت: بسه دیگه سلیمون. حرف نزن.
گفتم: هان؟ نکنه تو زن سرداری؟ یا صیغه اش؟ یا اسیری که به کنیزی آوردن براش؟ لابد اون سه تای دیگه هم زنهاشن. ولی تو خرت بیشتر پیش سردار میره که به وردستش دستور هم میدی. خجالت نمیکشی با یه دزد همسر و همپیاله شدی؟ برو خود بی وجودش رو صدا کن بیاد ببینم روش میشه تو روی ما سه تا نگاه کنه یا نه.
اومد جلو. خیره شد تو چشمام و با آرامش گفت: حالا چرا اینقدر توپت پره؟ هر حرفی داری بزن خودم بهش میگم. فقط پرچونگی نکن.
یه نگاهی به شاباجی و حلیمه که رنگ پریده و متعجب وایساده بودن و داشتن به حرفای ما گوش میکردن انداختم و زدم زیر خنده.
گفتم: میگه چرا توپتون پره! ما رو نصف شبی تو تاریکی به اسیری گرفتن آوردن اینجا وسط ناکجا آباد که لختمون کنن، اونوقت تازه میگه چرا توپت پره. چهارتا زن جوون چپیدین تو چادر اون یعنی سردار، معلوم نیس دیشب تا صبح که ما داشتیم سوار قاطر، تو سرما و تاریکی، میون یه مشت دزد از خدا بیخبر قالب تهی میکردیم، شماها چه بساطی داشتین باهاش، حالا تازه میگی چرا توپت پره؟ حرفمو میخوای بشنفی و بهش بگی؟ باشه. برو بگو سردار اینقدر بی وجود ندیدم که اسیرش سه تا پیرزن باشن. اگه اون سردار مرد بود که حالا جای ما یا سرکرده ی یه قشونِ دزد دیگه وایساده بود، یا سرکرده ی قشون حکومتی. بد به حالش که اسیرهاش ماییم.
زنک خیره شد تو چشمام و گفت: تموم شد؟ همه ی حرفهاتو زدی؟
گفتم: آره. برو به گوشش برسون و بیا. ببینم دیگه روش میشه پا تو این چادر بذاره؟
باز خیره نگام کرد و گفت: سردار خود منم! حرفات رو هم شنفتم، تموم و کمال.
تا اینو گفت: من و حلیمه و شاباجی چشمامون داشت از حدقه میزد بیرون. تا حالا ندیده بودم رئیس دزدا یه زن باشه…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *