قسمت ۱۶۶۸ و ۱۶۶۹

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۶۸ و ۱۶۶۹ (قسمت هزار ششصد و شصت و هشت و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
بعد هم سه تایی رفتن بیرون. با تعلل پشت سرشون رفتم که یهو دیدم نگهبون کامسرا داره با عجله میره تو هر حجره و بعدش هم هر کی تو حجره هست سراسیمه میاد بیرون. انگاری میرفت و چوب تو سوراخ مورچه میکرد!
رو کردم به اون سه تا و گفتم: چشونه اینا؟ چه خبره مگه؟
درخت کیسه اش رو گذاشت زمین و گفت: میرم بپرسم.
رفت و چند لحظه بعد با عجله برگشت. گفت: بایست زود حیوونا رو پالون کنیم و بریم. خبر آوردن یه دسته دزد دارن میان اینطرف. این کاروون هم تفنگچی نداره. جون و مال هر کسی به عهده ی خودشه.
گفتم: بیا. سر شکمت تفنگتو به باد دادی. حالا مجبوریم تو این تاریکی و سرما در به در بشیم.
گفت: با یه تفنگ که نمیشه جلوی یه قشون وایساد ننه. بود و نبودش یکی بود واسه ی ما. من میرم پالونها رو بیارم.
شاباجی رو کرد به حلیمه و گفت: گفتی که با پیرزنها کاری ندارن؟ ما بمونیم این تن لش درخت هم بره یه جایی قایم بشه. بهتر از اینه که نصف شبی آواره بشیم.
گفتم: ساده ای خواهر؟ به حرفای این گوش میدی؟ کدوم دزدی از چی میگذره که اینا از ما و مالمون بگذرن؟ آواره بشیم بهتر از اینه که لختمون کنن. اگه میخواین تو و حلیمه بمونین ببینین بهتون رحم میکنن یا نه. من که میرم.
شاباجی گفت: نه، همینطور یه سوال پرسیدم. حلیمه میخواد بمونه هم بمونه. من همراه تو میام. نمیشه که تنها ولت کنم تو این بیابون!
درخت پالونها رو آورد و بست روی حیوونها و اشاره کرد سوار بشیم.
چند لحظه بعد بیرون از کامسرا بودیم، توی جعده. ما از یه طرف میرفتیم و کاروونیا هم که داشتن در میرفتن از یه طرف دیگه.
فانوس هم نمیتونستیم روشن کنیم که یهو دزدا ما رو نبینن.
شاباجی گفت: بعضی وقتا یه چیزایی هست که میخواد آدمو ملتفت یه چیزای دیگه کنه، ولی ماها گوشمون بدهکار نیس.
درخت گفت: منظورت چیه ننه؟
شاباجی گفت: منظورم از همون وقتیه که رفتیم تو اون خراب شده. از اول یه نشونه اونجا بود که نبایست بمونیم. ولی ما حالیمون نبود. باز خوب شد خبرکرده بودن که دزد داره میاد. فرز جنبیدیم، وگرنه گرفتار میشدیم.
حلیمه گفت: آره والا. باز خدا به این مرد خیر بده، اگه تنها بودیم که نمیتونستیم جلدی بیاییم از مهلکه بیرون.
گفتم: اتفاقا اگه این درخت نبود زودتر اومده بودیم. چون پالونها که واز نمیکردیم از اول. همینطور سوار قاطرا میشدیم و میومدیم بیرون. حالا هم معلو نیس تو این تاریکی داریم کجا میریم.
حلیمه گفت: جعده ی جزامخونه همینه دیگه؟
خواستم جواب بدم که یهو یه صدایی از تو تاریکی داد زد: همونجایی که هستین وایسین!
مو به تنمون سیخ شد. نمیشد تو اون تاریکی دید کیه و کجاست. وایسادیم. حلیمه گفت: کی هستی؟ چی میخوای؟
شاباجی آروم گفت: خیر سرمون یعنی مرد همراهمونه. بزارین اون حرف بزنه، هر کی هست ملتفت این تنه ی درخت بشه، بلکه هراس به دلش افتاد.
گفتم: راست میگه شاباجی. تو جواب بده.
درخت گفت: چرا قایم شدی تو تاریکی؟ نمیبینی زن همراهمه؟ بیا بیرون مردونه حرفت رو بزن. اگه خیال کردی ما راهزنیم یا دزدایی که میخواستن برن طرف کاروونسرا، بیخود فکر کردی. ما هم خودمون داریم از دست اونا در میریم. تو هم هرکی که هستی اگه میخوای گرفتار نشی، از همون راهی که اومدی برگرد.
یارو گفت: کی گفته که دزد میخود بزنه به کروونسرا؟ من داشتم میرفتم همونجا.
درخت جواب داد: نمیدونم کی گفته. خبرچین خبر آورده. اونجا هم دیگه کسی نیس. امنیت هم نداره. هرکی هرچی داشت ورداشت و زد به جعده. ما از اینور اومدیم و اونا از اونور رفتن.
یارو گفت: خب چرا شما از اینور اومدین تنها؟ با بقیه میرفتین که امن تر باشه.
حلیمه گفت: اصول الدین میپرسی مرد حسابی تو این تاریکی و سرما؟ اونا راهشون از اونور بود و ما از اینور.
شاباجی گفت: اونا هم امنیت ندارن. چه فرقی میکنه. کاروون بی تفنگ و تفنگچی، مث آدم بی دست و پا میمونه تو این بیابون پر دزد و راهزن و حیوون هار و گشنه.
گفتم: سین جیمت تموم شد؟ ما بایست بریم که زودتر برسیم. تو هم اگه مث مرد ما تفنگت رو بالای نون یه شبت دادی، راهتو کج کن و برگرد، وگرنه دزد جماعت دستش بهت برسه هیچی برات نمیذاره!
بعدش هم قاطرم رو هی کردم و راه افتادم. به بقیه هم گفتم راه بیوفتن. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یهو دیدیم از دور و بر جعده چند نفر ریختن بیرون و افسار حیوونامون رو گرفتن. همه مون وحشت کرده بودیم. یکیشون از تو تاریکی اومد جلو، کبریت کشید و فانوس تو دستش رو روشن کرد. صورتش تو نور کور فانوس نمایون شد. یه قطار فشنگ اریب بسته بود و تفنگش هم از شونه اش آویزون بود.
حرف که زد، دیدیم همونه که تا حالا داشت سین جیم میکرد.
گفت: پس بقیه در رفتن و شما موندین؟
حلیمه گفت: ما نموندیم. داریم میریم پی زندگیمون. شما کی باشین که نصف شبی جلوی سه تا زن و یه مرد بینوا رو گرفتین؟
یارو گفت: ما هموناییم که دارین از دستشون در میرین.
درخت گفت: خجالت نمیکشین راه سه تا پیرزن بینوا رو گرفتین/ اگه مردین برین سراغ کاروونیا که مال و منال دارن، نه مایی که آه تو بساطمون نیس.
یارو گفت: اونا که گفتین در رفتن. دست ما هم حتمی دیگه بهشون نمیرسه. نقد رو هم ول نمیکنیم نسیه رو بچسبیم. ما بایست جواب پس بدیم. کاچی هم بعض هیچیه. شماها رو میبریم پیش سردار که دست خالی نباشیم. دست خالی بریم خودمون بایست چوبش رو بخوریم. سردار خودش تصمیم میگیره. دلش خواست ولتون میکنه، دلش هم نخواست که نمیکنه. تصمیم با خودشه.
رو کردم به حلیمه و گفتم: بیا! حالا بگو دزدا رحم میکنن به پیرزنها. اصلا بعید نیس این مرتیکه با اینا همدست باشه و از قصد ما رو آورده باشه اینطرف. وگرنه ما هم مث بقیه از یه ور دیگه میرفتیم.
حلیمه هیچی نگفت. فقط بر و بر نگام میکرد.
لینک داستان در سایت👇

مادرشدن عجیب من


🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *