قسمت ۱۶۶۶ و ۱۶۶۷

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۶۶  و ۱۶۶۷ (قسمت هزار ششصد و شصت و شش و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: من خیال میکنم این یارو با اون سه تا همدسته. تا الانشم واسه ما تیارت درآورده. حالا هم رفته سراغ اونا….
شاباجی گفت: آخه ما که چیزی نداریم که اینا بخوان بهمون پیله کنن. این همه آدم هست اینجا با مال و منال. چه دردی دارن بیوفتن دنبال ما سه تا پیرزن؟
گفتم: خب اشتباهت همینه خواهر. ما سه تا که قوه ی وایسادن جلوی اینا رو نداریم. سه تا قاطر داریم ور میدارن و میرن. منم که با این پام نمیتونم پیاده راه بیافتم تو جعده، دور از جونم پام نرسیده به جذامخونه تموم کردم از درد و خستگی.
حلیمه گفت: بیخود بدبینی خواهر. دزد هم باشن، حالیشونه که به کاهدون نزنن. من خودم میون دزدا و گردنه گیرا رفت و اومد داشتم، برات که تعریف کردم قبلا، اونا کارشون حساب کتاب داره. اصلا اگه م میون همین کاروون هم که اینجا اطراق کرده بودیم و دزد بهمون میزد، ولمون میکردن بریم. سر خر و اسباب زحمت که نمیخوان واسه خودشون درست کنن. دزد جماعت، پیرزن و پیرمرد رو رها میکنن که برن.
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم: یه طوری حرف میزنی خاتون انگاری دزد ندیده ام. اونا هم خوب و بد دارن. بدهاشون گَنده دزدن. دستشون به هرچی و هرکی برسه غارت میکنن. پیر و جوون و دارا و ندار هم نداره. از من میشنفین این مرتیکه رفته حیوونامون رو ورداشته و زده به چاک. ما هم فردا صبح هوشیار میشیم و دیگه دستمون به جایی بند نیست. بایست بمونیم همینجا پیش این مرتیکه ی بد عنق، نگهبون کامسرا تا بالاخره یکی پیدا بشه و دلش به حالمون بسوزه و ما رو ببره تا جزامخونه.
شاباجی گفت: ای بر پدرش لعنت! یعنی دزد هم اینقدر بیشرف میشه که به ماها هم رحم نکنه؟ خوبه باز پالونها رو گفتیم واز کنه بیاره تو!
گفتم: حرفایی میزنی خواهر. آخه پالون بی حیوون رو میخوایم کجامون بزاریم؟
حلیمه گفت: نشستین عزای قبل از مردن گرفتین؟ خب درد بی درمون که نیس. همین حالا میشه رفت دید حیوونامون هستن سر جاشون یا نه. اگه بودن که میاریم میبندیمشون در حجره که جلو چشم باشن.
شاباجی گفت: اینم حرفیه. بهتره پاشیم بریم ببینیم هستن یا نه.
گفتم: من نای جم خوردن ندارم. شماها برین. اگه بودن قاطر منم بیارین.
اون دوتا بلند شدن و رفتن از حجره بیرون. چند لحظه بعد شاباجی برگشت و گفت: سر جاشونن. بیاریمشون اینجا؟ طفلکها اونجا آخور هست دارن یه بند میخورن.
گفتم: بیارین. گشنه بمونن بهتر از اینه که ببرنشون.
رفت. چند دقیقه بعد با حلیمه برگشتن.
شاباجی باز سرشو کرد توی حجره و گفت: جا واسه بستن نیست اینجا. افسارشون رو میبندم به در حجره. هم بیشتر تو چشمن، هم خیالمون راحت تره!
افسار حیوونا رو بستن به لنگه ی در حجره و به زور خودشون رو از میون جیوونا ردکردن و اومدن تو.
هنوز ننشسته بودن که یهو سر و کله ی درخت پیدا شد. یه چیزی هم تو دستش بود…
جفتشون یه نگاهی بهم انداختن که انگاری درخت با برگشتنش بهم دهن کجی کرده!
رو کردم به درخت و با توپ پر گفتم: هان؟ چیه تو دستت؟ اصلا کجا گذاشتی رفتی بیخبر؟
گفت: حتم کردم شماها هم مث من روده کوچیکه داره روده بزرگتون رو میخوره. رفتم یه گشتی زدم تو این حجره ها، یکی رو پیدا کردم اهل معامله. تفنگم رو دادم و اندازه امشب و فردامون ازش یه چیزایی گرفتم.
حلیمه گفت: تفنگت رو چرا دادی؟ یه کف دست نون خالی هم بود سر میکردیم باهاش تا برسیم جذامخونه.
درخت گفت: نیازی نبود دیگه. توی جذامخونه که نمیشه تفنگ نگه داشت. اینطوری لااقل امروز و فردا گشنه نمیمونیم. غیر از نون و روغن و نمک، یه بقچه هم کشک گرفتم که کفاف چندین روز رو میده.
سرمو بردم بیخ گوش شاباجی و گفتم: اینم تیارتشه. کدوم آدم عاقلی با این وضعیت میره تفنگش رو میده و چند چارک نون خشکیده میگیره؟
درخت اومد بقچه ای که دستش بود رو واز کرد جلوی اجاق و گفت: بسم الله. بخورین، مشغول و الذمه شکمتون نشین.
خودش نشست و شروع کرد. حلیمه هم اومد جلو. شاباجی یه نگاه به من کرد و منتظر بود اجازه بدم بره جلو.
یه طوری نگاش کردم که یعنی به من ربطی نداره. میخوای بخور میخوای نخور.
اونم رفت جلو و گفت: یه لقمه واسه ات بگیرم کل مریم؟
رو کردم به درخت و گفتم: اونوقت تو که رفتی تفنگت رو دادی که شکمت رو سیر کنی، به اینم فکر کردی که اگه سر و کله ی اون سه تا پیدا بشه چطوری میخوای جلوشون دربیای؟
گفت: همون کاری رو میکنم که وقتی تفنگ نداشتم. شکم که سیر باشه عقل آدم کار میکنه و زور هم تو بازو هست که لااقل یه سنگ پرت کنی طرفشون. گشنه که باشی نه زور داری و نه عقل. حالیت نیست که بایست چپ بری بالاخره یا راست. خطر گشنگی بیشتر از نفع تفنگه. راستی چرا قاطرها رو آوردین بستین دم در حجره؟
گفتم: حتمی لازم بوده. نبسته بودیم که حالا اینا رو هم داده بودی و جاش یا آبگوشت گرفته بودی یا یه نخ سیگار.
رو کرد بهم و گفت: هر طور صلاح میدونی ننه. من از مال خودم میبخشم نه از مال شما. فقط اینا رو که بستین اینجا مشکلش اینه که….
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای شُر شُر از پشت در بلند شد.
درخت اشاره کرد به طرف و در و صدایی که میومد و گفت: مشکل همینه. یکی نیستن، سه تان. تا صبح هر کدوم هم یه بار بشاشن، خفه میشیم از بو…
داشت اینو میگفت که یهو شاباجی از جاش بلند شد و داد زد: بلند شین. بلند شین…
تا اومدم بلند بشم زیرم خیس شد. زیر در حجره درز داشت و شاش قاطر شره کرده بود داخل و رسیده بود زیرمون. درخت فرز بقچه رو از رو زمین بلند کرد و رفت عقب.
حلیمه گفت: حالا چطور اینجا بخوابیم؟ پالونها هم نم ورداشته…
داشت میگفت که باز صدای شرشر یکی دیگه از قاطرها بلند شد. درخت گفت: اینجا نمیشه موند دیگه. بایست بریم بیرون.
شاباجی گفت: از اول هم این حجره قدم نداشت برامون با اون گندی که توش بود.
بعد هم سه تایی رفتن بیرون. با تعلل پشت سرشون رفتم که یهو دیدم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *