قسمت ۱۶۶۰ تا ۱۶۶۵

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۶۰ تا ۱۶۶۵
join 👉 @niniperarin 📚
حلیمه گفت: میخوای بیای جزامخونه؟ همه از جزامیا فرارین، تو چطوری میخوای بیای اونجا؟
یارو گفت: هرچی قسمت باشه همون میشه. بعضی وقتا جزام گرفتن هم شرف داره به چیزای دیگه. حداقل میدونم دیگه یه عمری نبایست از اینور به اونور فراری باشم و همه اش حواسم به پشت سرم باشه!
گفتم: مگه چکار کردی که داری در میری؟ نکنه باز رفتی یه جایی دید زدی و مچت رو گرفتن و حالا میخوان سیخ داغ تو چشمت بکنن و چوب نیم سوخته یه جای دیگه ات؟
یارو سرخ شد و داد زد: تو چی میگی ننه؟ قضیه ی این دید زدن چیه که دقیقه به دقیقه میگی و منم ازش بیخبرم؟ صاف و پوستکنده بگو منم بدونم تا جوابتو بدم و خیالت رو راحت کنم!
حلیمه گفت: هیچی نیس. این آبجیمون یه خیالاتی کرده که دست وردارم نیست ازش.
گفتم: خودت خیالاتی شدی. من اگه حرفی میزنم یه چیزی میدونم. بیخود که زبون نمیگردونم تو دهنم مث تو. اینم خودشو زده به کوچه ی علی چپ وگرنه خودش خوب میدونه چی دارم میگم!
یارو گفت: والا، بلا نمیدونم چی میگی. اصلا شماها برین. منم میرم سی خودم. والا جواب پس دادن به این ننه در مورد چیزی که نمیدونی بدتر از جزام گرفتنه.
گفتم: یالا بابا. خوش گلدی. راه وازه و جعده دراز….
شاباجی جلدی اومد منو کشید کنار و گفت: یادت رفت کل مریم حرفایی که با هم زدیم؟ چرا باز شروع کردی؟ حتم دارم اون چندتا یه جایی میون جعده کمین کردن. ببینن تنهاییم و بی مرد، حتمی میان سراغمون که انتقامشون رو بگیرن.
گفتم: شماها میترسین؛ من که واهمه ای ندارم ازشون. سر راهمون سبز بشن خوب بلدم چکارشون کنم!
شاباجی گفت: آره خواهر، من میترسم. حلیمه هم همینطور. اینقدر که نگیر با این یارو، بزار بیاد همرامون.
گفتم: به درک. من دیگه هیچی نمیگم به هیچکدومتون. هر غلطی میخواین بکنین. ولی هر طوری شد دیگه رو من حساب نکنین.
شاباجی یه نفس عمیقی کشید و رو کرد به مرتیکه و گفت: اسبت کو؟ بایست زودتر راه بیوفتیم.
گفت: مرکب ندارم. نه اسب و قاطر، نه خر و یابو. هرچی راه گز کردم خودم بودم و این دوتا پا.
حلیمه گفت: پیاده که نمیتونی بیای. یکی از قاطرهای ما رو سوار شو.
گفتم: من قاطر به کسی نمیدم. یا کسی هم شریک نمیشم. خودم به حد کافی زخم خوردم از یه کسایی که پای راه رفتن ندارم!
حلیمه گفت: قاطر منو سوار شو. من و شاباجی هم سوار یه قاطرمیشیم. کل مریمم که خودش ماشالله یه قاطر سر حال داره.
سوار شدیم و راه افتادیم. شاباجی گفت: اسمت چی بود؟
مرتیکه جواب داد: چه فرقی میکنه. همون خسرو خان صدام کنین خوبه!
حلیمه گفت: دور این یه قلم رو خط بکش. اونوقت دستم به جایی بند نبود نمیدونستم چی بگم، خسرو خان اومد سر زبونم منم همونو صدا کردم.
گفت: اسمم غولوم حسینه.
تا اینو شنفتم براق شدم بهش. گفتم: اسم قحط بود؟ کسی حق نداره اینو به این اسم صدا کنه.
حلیمه گفت: تو هم گیر دادی کل مریم. خوب اسمشه. بایست به اسم خودش صداش کنیم؟
گفتم: چطور خسرو خان نمیشه صداش کرد، اونوقت غولوم حسین میشه؟ کسی حق نداره به این اسم جلوی من صداش کنه!
یارو با عصبانیت گفت: حالا شماها همه چیزتون به راهه فقط مونده صدا کردن من؟ اصلا نمیخواد منو صدا کنین.
شاباجی گفت: نمیشه! اگه باز طوری شد چطور بایست بگیم که با توییم؟ یا اگه تو جزامخونه اسمت رو کسی ازمون پرسید بایست چی جواب بدیم؟ سنگ و ساقاط و دار و درخت و حتی این یابو هم اسم داره. آدم به سن تو که نمیشه اسم نداشته باشه!
یارو که کلافه شده بود گفت: به جهنم. هرچی میخواین صدا کنین. چه اهمیتی داره؟
گفتم: آره، همینکه شاباجی گفت خوبه. ممبعد من درخت صدات میکنم!
بعدش هم خندیدم. خوشم اومد که اینطوری زهرم رو بهش ریختم.
یارو با عصبانیت گفت: به جهنم. همون درخت صدام کنین ولی دست از سر کچلم ور دارین. عجب غلطی کردم گفتم همراه شماها میام!
شاباجی گفت: نگفتی از کجا اون سه تا رو میشناختی؟ نکنه باز سر راهمون سبز بشن؟
درخت گفت: از اون پدرسوخته ها هیچی بعید نیست. دو هفته اس دارن سایه به سایه ی من میان. دنبال من میگردن که زهرشون رو بهم بریزن. دو روز پیش ملتفت شدم که ردم رو از روی اسبم میزنن. ابلغ بود. سفید و قهوه ای. واسه رد گم کنی دادمش به یکی که پیاده بود و این تفنگ رو ازش گرفتم. پرسیدم از کدوم طرف میره، من خلافش راه افتادم. گمونم یارو رو پیدا کردن که باز برگشتن تو این جعده و رسیدن بهم.
گفتم: حتمی قضیه ناموسی بوده که این همه وقت دنبالتن. وگرنه مرض نداشتن که زندگیشون رو ول کنن و بیوفتن دنبال یه درخت چشم چرون!
یه آهی از سر حرص کشید و گفت: نه ننه. قضیه ناموسی نبوده. دستشون را رو کردم، زندگیشون به باد رفت، واسه همین کینه گرفتن و پاپیچم شدن.
حلیمه با دست جلو رو نشون داد و گفت: انگاری یه کاروونسرا اونجاس. داریم به شب میخوریم. خوبه بمونیم اونجا و صبح اول وقت راه بیوفتیم.
شاباجی گفت: آره. بهتره اینطور. ما که نه راهو درست بلدیم نه چشممون میبینه تو تاریکی.
درخت گفت: یه نفر بره داخل. اگه اون سه تا نبودن بعدش بقیه میریم تو.

حلیمه گفت: من میرم…
دیدم میخواد باز خودشو پیش بندازه و بعدش هم میدون رو دست بگیره و رییس بازی در بیاره.
گفتم: نمیخواد. من که تنهام میرم. تازه اون سه تا که منو ندیدن، نمیشناسن. ولی شماها رو میشناسن.
درخت گفت: راست میگه این ننه!
براق شدم بهش و گفتم: هی بیخود ننه ننه نکن. نه سن و سالم به ننه ات میخوره، نه اگه هی ننه ننه کنی فراموشم میشه که چه هیزی هستی.
یارو سری تکون داد و زیر لب یه چیزایی گفت که ملتفت نشدم. بیخیال شدم و رفتم جلو. اونا هم پشت سرم میومدن. راسیاتش میترسیدم تو تاریکی تک و تنها برم تو اون کامسرا. ولی نبایست جلوی اینا وا میدادم.
دم در که رسیدم داخل روشن بود. چند تا فانوس به در و دیفال کامسرا آویزون بود و چند تا اسب و شتر و قاطر هم بسته بودن اونور بارانداز. چشم انداختم. در بعضی حجره ها واز بود و صدای مردو زنهایی میومد که داشتن با هم اختلاط میکردن. رفتم جلوتر و یه گشتی با قاطر زدم تو محوطه. کسی تو حیاط کامسرا نبود و میون حیوونها هم اسبهایی که شبیه اسبهای اون سه تا باشه رو ندیدم. خواستم برگردم و برم اونها رو خبر کنم که یهو یه مرد میونسال با رختهای ژنده جلوم سبز شد.
گفت: هان؟ از کجا میای پیرزن؟ تنهایی؟ راه گم کردی؟
چشمهام رو تنگ کردم و خیره نگاش کردم. گفتم: عقب وایسا تا با این چوب سیاهت نکردم. چه کاری؟ فضولی یا دربون که بازخواست میکنی؟ دوتا ترکه تو سرت بخوره حالیت میشه پیرزن کیه!
با دلخوری گفت: چته؟ نیومده میخوای بخوریمون. من نگهبون کامسرام. کسی میاد یا میره بایست به من جواب بده. بخوای بمونی هم بایست بیای پیش من تا حجره بهت بدم. ولی به تو یکی نمیدم. خوش اومدی. برو بیرون بخواب که یا طعمه ی سگ و شغال بشی، یا اسیر دزد و راهزن!
گفتم: تو چته؟ من اگه اینطوری حرف میزنم حق دارم. زن خودت بره یه جایی، یکی مث تو سر راهش سبز بشه و بی سلام و علیک وایسه به سین جیم کردن خوشت میاد؟ مگه من کف دستمو بو کردم که تو اینجا چه کاره ای؟ خیال کردم یکی هستی از این آویزنهایی که همه جا هستن. تنها هم نیستم، بقیه مون بیرونن، الان صداشون میکنم بیان. با من هم یکی به دو نکن. یه حجره آماده بزار برامون.
گفت: هرکی جای من بود راهت نمیداد با این گند اخلاقیت. ولی اینجا واسه مسافراس. اونا هم یه شب مهمونن و میرن. نمیخوامم باهات یکی به دو کنم. برو بگو بقیه تون بیان…
بعدش هم یه فانوس از دیفال ورداشت و راه افتاد بره ته کامسرا.
اومدم بیرون. منتظر وایساده بودن. گفتم: تا جایی که من دیدم خبری ازشون نیس. ولی یه کاروون هست. شلوغه.
رفتیم تو. یارو ته کامسرا وایساده بود و فانوس رو تکون میداد، یعنی بریم اونطرف.
تا رسیدیم بهش گفت: همین یکی خالی مونده. یه شبه. سر کنین. اگه بیشتر میخواین بمونین که فردا این کاروون میره بقیه ی حجره ها خالی میشه.
فانوس رو گذاشت دم در حجره و بعد هم راهشو کشید و رفت.
حجره یه لنگه در داشت و جای اون یکی لنگه یه تیکه کرباس آویزون کرده بودن که با میخ طویله سفتش کرده بودن به دیفال.
شاباجی گفت: نزدیک طویله است و بوی شاش حیوونا تو ذوق میزنه. اینم که از وضع بیرونش. حتمی توش هم دست کمی از طویله نداره!
گفتم: یا بایست بیرون کامسرا امشبو سر کنیم و پی اینو بمالیم به خودمون که نصف شبی یه جک و جوونوری چیزی بیاد بالاسرمون، یا بریم تو و همینجا را رو چشممون بذاریم تا صبح بشه. من میرم تو. شماها هر کاری خواستین بکنین.
از قاطرم اومدم پایین. حلیمه گفت: چاره ای نیس. بهتر از بیرون موندنه تو این سرماهمین که یه اجاق داشته باشه گرم بمونیم بسه.
اونم پیاده شد و شاباجی هم که چشمش به اون و درخت بود اومد پایین.
درخت گفت: واسه من که فرقی نمیکنه. کم تو بر و بیابون و سرما و گرما نخوابیدم. سقفی بالای سرم باشه میگم خدا رو شکر. نباشه هم باز میگم خدا رو شکر!
گفتم: ببینم، نکنه خیال کردی تو هم قراره با ما بیای تو این اتاق؟
گفت: مگه قراره نیام؟
گفتم: میگم هیزی نگو نه. غیرتت قبول میکنه بیای میون سه تا زن نامحرم شبیه بخوابی؟ میخوای یکی رو هم صدا کنم بیاد گرده ات رو بماله.
درخت گفت: خب نمیام. من که هراسی ندارم از بیرون خوابیدن. همین حالا بهت گفتم. خواستم پیشتون باشم که اگه نصف شبی، بی هوا سر و کله ی اون سه تا نسناس پیدا شد، هواتونو داشته باشم. نمیخواین که نمیام. میرم همین پشت و پسله یه جایی پیدا میکنم.
شاباجی اومد جلو و باز در گوش من گفت: خواهر، بذار بیاد. اینطوری امن تره. اصلا خودش هم جلو چشممون باشه خیالمون راحت تره. ما که عادت به خوابیدن نداریم. حواسمون بهش هست تا صبح.
گفتم: من خسته ام. پام برسه این تو خوابم برده. کی میخواد حواسش به این هیز چشم چرون باشه تا صبح؟
گفت: من خودم بیدارم خواهر. اصلا اینجور مواقع که خواب به چشم من نمیاد. تا سرم رو بالش خودم نباشه خوابم نمیبره.
گفتم: من راضی نیستم بیاد. بره هر جایی میخواد پیدا کنه کپه ی مرگش رو بذاره.
بعد هم راهمو کشیدم رفتم طرف حجره. حلیمه وایساده بود بیخ گوش یارو داشت یواش باهاش حرف میزد. من که راه افتادم خودشو پس کشید. وانمود کردم که ندیدم.
همین که وارد حجره شدم دیدم خالیه و لُخت. نه کفش چیزی پهن بود و نه چیزی تو طاقچه هاش بود. یه گوشه اش یه اجاق بود، خاموش. نه چوبی داشت نه هیچی. سر تا پای اتاق دوده زده بود و سیاه شده بود. فانوس رو بردم بذارم توی طاقچه، یهو چشمم گوشه ی دیفال به چیزی خورد. رفتم جلو و فانوس رو گرفتم طرفش. حالم به هم خورد. یه بی پدری اومده بود کنار دیفال و کاری که لایق قبر آقاش بود رو کنار دیفال کرده بود و رفته بود.
شاباجی اومد تو. گفت: بوی شاشی که از طویله میزنه این تو آدمو خفه میکنه. چطور تا صبح سر کنیم با این بو؟
گفتم: بو از طویله نیس. یه بی پدری اومده سرش رو گذاشته اینجا و رفته. این مرتیکه درخت رو صدا کن بیاد از کنار دیفال جمعش کنه. همون تیکه ی اتاق هم مال خودش. جهنم. بیاد همینجا بخوابه. بگو پالون حیوونا رو هم واز کنه بیاره تو. اینجا نه فرش داره نه زیر انداز…
شاباجی که تازه ملتفت قضیه شده بود در دماغ و دهنش رو گرفت و با حالی که میخواست بالا بیاره جلدی از اتاق رفت بیرون. منم دیدم تحملش رو ندارم، پشتش رفتم.
درخت راه افتاده بود که بره یه جایی واسه خودش پیدا کنه. شاباجی به موقع صداش کرد. وایساد.
حلیمه گفت: هان؟ رأی کل مریم برگشته انگاری؟
شاباجی رو کرد به درخت که حالا رسیده بود جلوش و گفت: نمیخواد بری جای دیگه. کل مریم میگه همینجا بمونی پیشمون. هرچی باشه اون سه تا نه تو رو بایست ببینن و نه مارو.
درخت گفت: من مشکلی ندارم از این بابت. بلدم کجا بخوابم و چطوری، که چشم اونا بهم نیوفته.
شاباجی گفت: نه. نمیخواد. همینجا بمون. فقط اینجا فرش نداره.
درخت گفت: خیالی نیس. ما که تشکمون زمین بوده تا حالا و لحافمون آسمون. حالا امشب یه سقف بالاسرمون باشه جای لحاف خیلی توفیری نداره به حالمون. همونش هم خدا رو شکر!
گفتم: تو عادت داری به این چیزا. ما سه تا که حال خوشی نداریم و از سر تا پامون درد میکنه که نمیتونیم روی این زمین سفت سر کنیم. پالون این حیوونا رو واز کن بذار تو حجره لااقل بدونیم یه چیزی هست بهش تکیه بدیم.
درخت گفت: هان. پس قضیه اینه! از اول میگفتی. واسه تون میزارم تو حجره و خودم میرم بیرون.
حلیمه گفت: حالا تو دیگه کش نده قضیه رو. کل مریم رضایت داده بمونی، بگو چشم. دامن نزن به این کینه!
درخت یه آهی کشید و گفت: فقط محض خاطر شما.
رفت پالونها رو از روی حیوونا واز کرد. اولی رو خواست ببره تو، به شاباجی اشاره کردم که بهش بگه.
شاباجی صداش کرد. میون راه وایساد. شاباجی گفت: فقط بی زحمت اینا رو بذارین کنار اجاق.
درخت با سر اشاره کرد که باشه و رفت داخل. به شاباجی گفتم: چرا بهش نگفتی؟
گفت: روم نمیشه خواهر. بذار خودش ببینه ملتفت میشه دیگه. آخه چی بهش بگم الان؟ بگم برو گه یکی دیگه رو از تو حجره جمع کن؟ خب ول میکنه میره. ما هم مجبوریم بیرون بخوابیم اونوقت.
درخت فرز برگشت و اون یکی پالون رو ورداشت رفت تو.
حلیمه اومد جلو و گفت: چی شده؟ خبریه؟
گفتم: آره!
گفت: چه خبره؟
گفتم: هیچی. اون تو واسه فضولها ریدن!
شاباجی زد زیر خنده و حلیمه قهر کرد و رفت تو حجره!
به دقیقه نکشیده بود که برگشت. گفت: این تو بوی تیز شاش کهنه و پهن اسب میاد. چطور میخوایم سر کنیم تا صبح؟ خفه میشیم.
گفتم: یه چیزی گفتم به خود گرفتی و بهت برخورد. کهنه نیس، اتفاقا خیلی هم تازه اس، پهن اسب هم نیس، واسه آدمیزاده. بعید نیس کار این مرتیکه، نگهبون کامسرا باشه. همینطور بیخود باهام چپ افتاد.
شاباجی گفت: نه خواهر. آخه تو اون یه دقیقه ای که تو اومدی بیرون و مارو صدا کردی و رفتیم تو که نمیشه این همه کار کرد!
حلیمه گفت: زده به سرتون؟ معلوم هست چی دارین میگین؟
درخت از تو حجره اومد بیرون. در دهن و دماغش رو با شال کمرش بسته بود.
به شاباجی گفتم: پس چرا این دست خالیه؟
شاباجی رو کرد به درخت که حرفی بزنه، ولی اون وانستاد، رفت از کنار طویله یه بیل ورداشت و رفت توی حجره و چند لحظه بعد برگشت و بیل رو با هرچی توش بود پرت کرد توی طویله.
اومد جلو، شال رو از روی صورتش واز کرد و رو به حلیمه گفت: چیزی نبود. یه ذره کثافت بود جمعش کردم. یکم در واز بمونه خوب میشه. هیزم نداره اجاق. میرم میارم.
رفت و فرز از پشت طویله یه بار هیزم آورد. اجاق رو که روشن کرد اومد بیرون و گفت: حاضره. شماها برین پای آتیش، من برمیگردم.
بعدش هم رفت وسط حیاط و تو تاریکی گم شد.
رفتیم توی حجره. هنوز بو میومد. حلیمه گفت: چاره ای نیس، یکم بمونیم عادت میکنیم دیگه بو رو نمیشنفیم. بهتر از اینه که بیرون بمونیم.
بعد هم رفت کنار اجاق نشست رو زمین و تکیه داد به یکی از پالونها.
شاباجی نگام کرد. هیچی نگفتم. رفتم نشستم جلوی اجاق و پام رو دراز کردم طرف آتیش. اونم اومد نشست کنارم و رو کرد به حلیمه و گفت: این تنه ی درخت کجا رفت؟
حلیمه گفت: نمیدونم. منم مث شما.
شاباجی گفت: دیدم با تو بیشتر ایاق شده، گفتم شاید بهت گفته کجا میره.
حلیمه اخمهاش رو کشید تو هم و گفت: با من بیشتر ایاق نشده، شماهایین که باهاش اوقات تلخی میکنین.
گفتم: من اگه اوقات تلخی میکنم حتمی یه چیزی میدونم. هنوزم بهش شک دارم. اصلا معلوم هست کجا گذاشت رفت؟ اگه هم برگرده من دیگه نمیزارم بیاد تو این اتاق. اطمینونی بهش نیس!!
حلیمه گفت: دوباره شروع کردی کل مریم؟ پات رو کردی تو کفش این مرد و ول کن هم نیستی.
گفتم: من خیال میکنم این یارو با اون سه تا همدسته. تا الانشم واسه ما تیارت درآورده. حالا هم رفته سراغ اونا….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *