قسمت ۱۶۵۸ و ۱۶۵۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۵۸ و ۱۶۵۹ (قسمت هزار ششصد و پنجاه و هشت و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
حلیمه دوباره داد زد: آ باریکلا. قلقش رو گرفتی. دیمی رو اول بزن وسط پیشونی این مرتیکه که اسب سیاه داره.
یارو داد زد: نزن… خسرو خان نزن! ما کاری به کار اینا نداریم. داریم میریم رد کارمون. وایسادیم نشونی یکی رو بگیریم، که انگاری ندارین.
بعد هم رو کرد به اون دوتای دیگه و اشاره کرد که راه بیوفتن. اونا هم از خدا خواسته جلدی اسبهاشون رو هی کردن و خلاف جهتی که اومده بودن تازوندن.
به اندازه ی کافی که دور شدن و حتم کردم که منو نمیبینن از جام بلند شدم.
شاباجی رو کرد به حلیمه و گفت: ببینم، تو از کجا میدونستی خسرو خان اینجاس؟ کی تونستی باهاش وعده کنی که ما ملتفت نشدیم؟
اومدم جلو و گفتم: از کی تا حالا میونه ات با خسرو خان اینقدی خوب شده که دورادور هوات رو داشته باشه؟ تو که میگفتی بعد از برزو خان دیگه آدم حسابت نمیکرده و آورده انداختت تو جزامخونه.
حلیمه با تعجب به من و شاباجی نگاه کرد و گفت: والا من یه چیزی پروندم. خسرو خانی در کار نیس. نمیدونم کی بود تیر انداخت. به هر حال هر کی که بود میون جونمون رسید. وگرنه معلوم نبود اون سه تا اوباش چه غلطی میخواستن بکنن.
یه نگاهی به دور و بر انداختم. کسی پیدا نبود. شاباجی گفت: خوبه دوباره صداش کنیم، بلکه خودشو نشون داد فهمیدیم کیه. گاسم راستی راستی خسرو خان باشه!
حلیمه یهو بغض گلوش رو گرفت. گفت: من نمیتونم، خودتون صداش کنین.
داد زدم: آهای، هر کی هستی بیا بیرون خودتو نشون بده. اونا رفتن…
چشم انداختیم دور و بر. کسی رو ندیدیم. شاباجی گفت: نکنه خیالاتی شدیم؟
گفتم: چه حرفایی میزنی خواهر. یهو هر سه تا با هم خیالاتی بشیم و اون سه تا هم بترسن و بزارن در برن؟
شاباجی ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: گاسم امداد غیبی بوده. نکنه اجنه اومدن کمکمون؟!
همون وقت حلیمه با دست اشاره کرد: اونجاس…
رد دستش رو دنبال کردم. درست چندتا بوته عقبتر از اونجایی که من رفته بودم واسه دست به آب یکی ایستاده بود. از پشت بوته ی بلند خودش رو نمایون کرد و راه افتاد طرف ما…
چارقدم رو سفت پیچیدم تو روم و گفتم: ای بی شرف! این مرتیکه اونجا قایم شده بوده؟
شاباجی گفت: چطور؟ نکنه میشناسیش؟
گفتم: اگه میشناختم که بهش رحم نمیکردم. مرتیکه ی دبنگ حتمی از پشت اون بوته داشته منو دید میزده اونوقتی که اون پشت بودم! شرم و حیا ندارن این مردم.
حلیمه گفت: چه دید زده باشه چه نزده باشه الان باهاش اوقات تلخی نکنی خواهر. هرچی باشه جونمون رو مدیون اینیم. البته اگه باز یه دنده بازی در نمیاری مث اونوقتی که گفتم اینجا نمونیم و تو پات رو تو یه کفش کردی و از خر خودت پیاده شدی و از خر شیطون نه و گرفتارمون کردی.
گفتم: خوبه خوبه. حالا من شدم مقصر؟ اگه رفته بودیم جلوتر که دیگه این مرتیکه نبود که تیر در کنه و اونا رو فراری بده. میون راه رسیده بودیم بهشون و دستمون هم به جایی بند نبود…
یارو رسید نزدیک. یه مرد میون سال بود با رختها و کلاه خاکی و بدن ورزیده. تفنگش هم تو دستش. ولی نه خورجینی داشت و نه بقچه و بساطی. سلام کرد.

گفتم: چه سلامی؟ تو نشسته بودی اون پشت چی رو نگاه میکردی؟
با تعجب زل زد به من و گفت: خوب معلومه. شماها رو نگاه میکردم که کم مونده بود اون سه تا پاپیچتون بشن. خودتون داد زدین و کمک خواستین. بایست به چی نگاه میکردم؟
رو کردم به حلیمه و گفتم: نگفتم؟ داشته منو دید میزده بی چشم و رو!
شاباجی گفت: منظور آبجیم اینه که چیزی هم دیدی؟
حلیمه گفت: ای بابا. شماها هم پاپیچ این بنده خدا شدین؟ عوض تشکرتونه؟
یارو که خودشو زده بود به گیجی گفت: معلوم هست شماها چتونه؟ من پشت اون بوته ها داشتم چورت میزدم و تو حال خودم بودم که یهو صدای شماها رو شنفتم که داد میزدین. نگاه که انداختم اون سه تا نسناس رو شناختم. ملتفت شدم تو مخمصه این. همین.
گفتم: اگه راستش رو نگفته باشی چشماتو در میارم. مرتیکه…
حلیمه گفت: خوبه دختر چهارده ساله ی سفید و بلوری هم نیستی که اینقدر میترسی سر خودت.
برگشتم یه چیزی بهش بگم که شاباجی پرید میون حرف و گفت: صلوات بفرستین. حالا تا فردا میخواین وایسین اینجا یکی به دو تا دوباره اون اراذل برگردن؟
بعد هم رو کرد به مرتیکه و گفت: گفتی میشناختیشون؟
مردک سرش رو تکون داد. دیدم بهتره فعلا با حلیمه و این مرتیکه کنار بیام تا خرمون از پل بگذره و به وقتش حال جفتشون رو بگیرم.
گفتم: نکنه خودتم با اونا همدستی؟ وگرنه بیخود و بیجهت که وسط بیابون نمیشه آدم یکی رو ببینه و بشناسه.
گفت: همدست نیستم، ولی خودمم از دستشون شکارم. قلق این تفنگ ریخته به هم وگرنه تیر رو انداختم که بخوره بهش، خطا رفت. شماها میرین شهر؟
گفتم: مگه مغز خر خوردیم که بریم شهر؟ شهر جای دیوونه هایی مث تو و اون سه تا مردک دبنگه که در رفتن! جای خل و چلهاست!
یارو گفت: من نمیدونم چه کار کردم که این ننه اینقدر از دستم دلخوره. اگه کمک نمیخواستین خوب واسه چی داد زدین؟
شاباجی اومد کنارم و گفت: کوتاه بیا خواهر. اینقدر کله نگیر باهاش. میبینی که تک و تنهاییم و دست خالی، اینم تفنگ تو دستش. میگه چیزی ندیده، لابد ندیده. دیر راه بیوفتیم میخوریم به شب جعده رو هم گم میکنیم، اوضاعمون بدتر از این میشه.
گفتم: فقط به خاطر تو الان هیچی نمیگم. ولی دیگه با این حلیمه یه جا نمیمونم. برگشتیم جذامخونه بایست جل و پلاسش رو جمع کنه بره یه جای دیگه.
گفت: هرچی تو بخوای. فقط بزار بریم که زودتر برسیم، بعدش هر کاری خواستی بکنی منم پشتتم!
رو کرد به مرتیکه و گفت: ما شهر نمیریم. از اینور داریم میریم برسیم به جزامخونه.
یارو گفت: سه تایی؟ کسی رو اونجا دارین؟ میخواین برین ملاقات؟
با حرص گفتم: نه. خودمون جذام داریم. میخوای نشونت بدم؟ تو که دست به دید زدنت خوبه!
یارو اول جا خورد. یکم فکر کرد و بعدش گفت: بایست جای خوبی باشه. حداقل کسی نمیاد اونجا سر بزنه. منم همراهتون میام!
حلیمه گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *