قسمت ۱۶۵۴ و ۱۶۵۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۵۴ و ۱۶۵۵ (قسمت هزار ششصد و پنجاه و چهار و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
تابوت رو که گذاشتن زمین جمعیت دور تا دور نشسته و ایستاده زل زدن به پرویز که ببینن کی بالاخره چشماش بسته میشه و نفسش وامیسته!
یکی گفت: فقط بایست خوب نگاش کنین که حتمی مرده باشه. من شنفتم بعضیا بعد از این که جون میدن باز عزارئیل بهشون رحم میکنه و تموم کمال جونشون رو نمیگیره، واسه همین ممکنه دوباره زنده بشن! خلاصه که هر کی رفت تو غسالخونه حواسش باشه به این قضیه. پنبه رو درست تو دهن و دماغش فرو کنین که دیگه نفسش نتونه برگرده!
اون یکی گفت: حالا ببینم، مردن این بنده خدا حتمیه؟ بیخود علاف نشیم اینجا بعدش هم دست از پا درازتر برگردیم؟!!
یه زنی که اونورتر از من وایساده بود به یکی دیگه گفت: ببینم این مرحوم وارث هم داره؟ بچه ای، چیزی؟ یا اجاقش کور بوده؟
یکی دیگه گفت: خدا قسمت نکنه. اینجور جون دادن زجر داره. حالا باز اگه نگهش داشته بودن تو خونه تا چونه بندازه بهتر بود.
یه نفر دیگه گفت: خب چرا این بنده خدا رو میخواین اینجوری تو حال احتضار نگه دارین؟ یه ذره نون خشکه میکوفتین میریختین تو حلقش تا نفسش بند بیاد. این که چشماش هم کفن و غسالخونه رو داره میبینه هم قبر و قبرستون رو. گوسفند رو هم که میخوان قربونی کنن میگن بهتره چشمش به کارد سلاخی نیافته!
با این حرف، یکی دیگه گفت: راست میگه. گوسفند هم وقت قربونی یه چیکه آب میریزن تو حلقش. شماها که میلمونین یه آفتابه آب می آوردین یه ذره میریختین تو حلق این بدبخت، اینقدر تقلا میکنه و سر و صدا، لابد تشنشه!
حلیمه که بغل دست من وایساده بود آروم گفت: خیال نکنم این طبیبی که آوردن حاذق بوده باشه. این پرویز رفتنی نیس. من کم ندیدم آدمی که تو بستر مرگ افتاده باشه. این توی چشماش مرگ نیس.
گفتم: روش که ننوشته خواهر. آدم از فردای خودش هم خبر نداره. همین دیروز بود که واسه اون قاسم قرمدنگ داشت شاخ و شونه میکشید، حالا پیچیدنش تو کفن و منتظره که خاکش کنن.
صدیقه که تا حالا داشت شیون میکرد و حال خوشی نداشت، همونطور که اشک میریخت شروع کرد با یه سوز خاصی نوحه خوندن واسه پرویز و بدبختی خودش و بچه هاش بعد از مردن پرویز! الحق که خوب میخوند و همچین سوز و گدازی توی صداش بود که جماعتی که اومده بودن واسه مشایعت نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و شروع کردن های های به گریه و گهگاهی هم به سینه شون میزدن!
تو همین اثناء بود که اونایی که رفته بودن واسه کندن قبر برگشتن و به همتعلی خبر دادن که قبر حاضره.
همتعلی هم بلند اعلام کرد که همه چی حاضر و آماده است و یکی هم فرستاده پی حلوا و فقط بایست منتظر بمونیم تا مرده حاضر بشه!
یکی پیشنهاد داد مرده رو ببرن کنار قبرش، بلکه چشمش به منزل ابدیش که بیوفته دیگه خیالش جمع بشه و زودتر قبض روح بشه!
قبول کردن و تابوت رو بلند کردن بردن کنار قبر و همتعلی و یکی دیگه سر پرویز رو از توی تابوت بلند کردن که بتونه قبرش رو ببینه!
پرویز که با دیدن قبر چشماش گشاد شده بود و رنگش پریده تر از قبل شده بود یهو داد زد: من نمیخوام بمیرم! من هنوز زنده ام. آی ایهاالناس من از دست این مجنونها نجات بدین!

با فریاد پرویز جمعیت ساکت شد و یهو همتعلی داد زد: افاقه کرد! تجویز طبیب افاقه کرد. زبونش واز شد!
صدیقه مبهوت مونده بود و زل زده بود تو دهن همتعلی. گفت: تجویز طبیب؟
همتعلی که داشت میخندید گفت: آره. گفت این کارو بکنیم زبونش شب نشده واز میشه. این کهیرهای رو صورتش هم چیزی نیس. فردا پسفردا خود به خودی خوب میشه!
اون یکی رفیقش بند کفن پرویز رو واز کرد و گفت: بفرما آق پرویز…
پرویز که رنگ به روش نمونده بود شروع کرد هر فحشی گِل زبونش اومد حواله ی رفقاش و طبیب کردن و از تو تابوت اومد بیرون.
یکی از میون جمعیت داد زد: هنوز تا غروب خیلی مونده! مرده میخواد فرار کنه. نزارین. بگیرین ببرینش تو غسالخونه. اینطوری میره میون جعده جون میده مردم زابرا میشن!!
قبل از اینکه همتعلی بخواد توضیح بده و جمعیت رو ملتفت اتفاقاتی که افتاده بکنه، جماعت بی اینکه بهش التفاتی کنن و امون حرف زدن بدن، هجوم آوردن طرف پرویز که بگیرن ببرنش توی غسالخونه!
پرویز اولش باورش نمیشد که این مردم میخوان بگیرنش و به زور ببرنش توی مرده شور خونه. ولی همینکه دید سیل جمعیت داره به طرفش میاد، با اینکه حال خوشی نداشت و جونی توی بدنش نمونده بود، با تموم توان پا گذاشت به فرار. همتعلی و بقیه رفیقهای پرویز هم هرچی خواستن جلوی جمعیت رو بگیرن نتونستن.
پرویز فرار میکرد و جمعیت به دنبالش و صدیقه هم جیغ و فریاد کنان به دنبال جمعیت که ولش کنین…
چند دقیقه بعد، فقط من و حلیمه و شاباجی مونده بودیم تو قبرستون با سه تا قاطری که سوارشون اومده بودیم و بسته بودیمشون کنار غسالخونه به یه درخت کاج نیمه خشکیده.
شاباجی گفت: عجب دور و زمونه ای شده! این مرتیکه طبیب بوده یا مجنون؟ خوبه این مردک با این وضعیتی که داشت قالب تهی نکرد. اگه من بودم که پام به قبرستون هم نمیرسید. همون اولش ریق رحمت رو سر میکشیدم!
حلیمه گفت: بعید نیس الان از دست این مردمی که دنبالشن جون سالم به در نبره. زور و زور میخوان زنده زنده بشورنش و کفنش کنن!
گفتم: والا اون جزامخونه با اون آدمای علیلش که از ریخت افتادن، انگاری عقلشون سالمتر از این جماعت بیرونه. دارالمجانینه اینجا، شهر که نیس. وره افتاده به عقلشون انگاری.
حلیمه گفت: از من میشنفین تا اینا دوباره برنگشتن بهتره سوار این حیوونا بشیم و برگردیم. پرویز سالم بود و زبونش بند اومده بود فقط، میخوان زورکی خاکش کنن، اگه ملتفت بشن که ما سه تا جزام داریم که حتمی نمیزارن از این قبرستون پامون رو بیرون بزاریم!
شاباجی که تو دلش خالی شده بود رو کرد به من و گفت: راست میگه خواهر. وایسادن بیشتر جایز نیست تو این خراب شده!
گفتم: من که باکی ندارم از این چیزا! ولی واسه اینکه شماها نترسین، باشه! بریم سوار شیم و زودتر بریم که به شب نخوریم!
چند دقیقه بعدش از قبرستون اومده بودیم بیرون و با هرچقدر زور داشتیم، ترکه رو فرومد می آوردیم رو کفل قاطرها که زودتر از شهر خارج بشیم و برسیم به جزامخونه…
لینک داستان در سایت👇

مادرشدن عجیب من


🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *