قسمت ۱۶۵۲ و ۱۶۵۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۵۲ و ۱۶۵۳ (قسمت هزار ششصد و پنجاه و دو و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
پرویز داشت زور میزد که یه چیزی بگه که همتعلی و اون یکی برگشتن. با یه پارچه ی سفید بلند و یه تابوت!!
حلیمه گفت: کفن و تابوته؟
گفتم: والا اینطور به نظر میاد. پرویز که هنوز زنده اس. اینا واسه چیه دیگه؟
رفتیم لب ایوون. جلو که اومدن پرسیدم: میخواین چه کار کنین؟
همتعلی گفت: تجویز طبیبه.
شاباجی که با دیدن کفن و تابوت یه حالی شده بود و حلقش خشکیده بود گفت: ببینم این طبیب بود یا مرده شور؟ واسه آدم زنده گفته کفن و تابوت بیارین؟ به حق چیزای ندیده. میخواین بنده خدا رو زنده به گور کنین؟ خیر سرتون شماها یعنی رفیقهاشین؟
اون یکی که کنار همتعلی ایستاده بود گفت: احترامت واجبه ننه، ولی تو کار طبیب فضولی نکن و وایسا کنار. بیخود هم شلوغ بازی راه نندازین. بالاخره همه رفتنین!
به همتعلی اشاره کرد، تابوت رو گذاشتن دم در اتاق و با کفن و رفتن تو. صدیقه داشت میپرسید چی شده و چی نشده و طبیب چی گفته که یهو دید رفیقهای پرویز پارچه رو پهن کردن وسط اتاق و دست و پای پرویز رو گرفتن گذاشتن توش و شروع کردن به بستن.
پرویز که تا حالا چشماش بیشتر بسته بود و آه و ناله میکرد و گهگاه لای چشمش رو واز میکرد، یهو جفت چشماش گشاد شد و شروع کرد به سر و صدا کردن.
همتعلی گفت: آق پرویز، ما نوکرت هم هستیم. ولی طبیب ازت قطع امید کرده. گفت نه زبونت واز میشه دیگه نه حالت خوب. چیزی دیگه نمونده به آخر کارت. گفت نهایتش تا غروب هستی. دردت هم معلوم نیس چیه. واسه همین گفته کفنت کنیم و ببریمت تو قبرستون به محض اینکه تموم کردی بزاریمت تو قبر و آهک بریزیم و بعدش خاک رو بریزیم روت. خدا بیامرزتت. ولی خوب خوبیش اینه که خودت میتونی بهمون بگی قبرت کجا باشه. سر کفن رو هم واز میزاریم تا خودت هم ببینی که برات کم نمیزاریم!
پرویز که رنگ به روش نمونده بود، عرق کرد و شروع کرد به تقلا و صدا درآوردن. صدیقه هم از اون ور شروع کرد به داد و بیداد و جیغ و فریاد که مگه از روی جنازه ی من رد بشین بخواین همچین کاری بکنین. من نمیزارم.
همتعلی گفت: آبجی، شما تاج سر مایی؛ مث خواهر خودمونی، ولی این قضیه تعارف ور نمیداره. ما نکنیم، طبیب نظمیه چی ها رو میفرسته سراغش. اونا دیگه احترام حالیشون نیس. میگیرن با خفت میبرن میندازنش تو قبر و روش رو میپوشونن. از ختم و فاتحه هم خبری نیس اونوقت. تو هم مقاومت کنی، تو رو هم میبرن میخوابونن کنارش. اونوقت بچه هات جای یتیم، دوتیم میشن. راضی ای به این؟
صدیقه شروع کرد گریه و زاری و تو سرش زدن. پرویز هم شروع کرد به تقلا. ولی فایده ای نداشت. سه تایی محکم گرفتنش و کفن پیچش کردن. فقط صورتش رو واز گذاشتن. بعدش هم آوردنش انداختنش تو تابوت و بلندش کردن و شروع کردن به لااله الی الله گفتن و چند دور، دور حیاط گردوندنش و گذاشتنش زمین و بلندش کردن. همسایه ها که صدای لااله الی الله و شیون صدیقه رو شنفته بودن ریختن تو خونه و راه افتادن پشت تابوت و مراسم رو شلوغ و گرم کردن!

از در خونه که اومدن بیرون من و شاباجی و حلیمه هم سوار قاطرها شدیم و راه افتادیم عقبشون. صدیقه پشت تابوت راه میرفت و شیون میکرد و زنهای همسایه زیر بغلهاش رو گرفته بودن و بهش دلداری میدادن.
چند قدمی که از خونه دور شدیم یکی از همسایه ها گفت: وایسین. مرده انگاری داره تقلا میکنه و داد میزنه توی تابوت!
همتعلی گفت: نه حاجی، خیال میکنی!
پیرمرد گفت: بزارینش زمین. خودم الان شنفتم که داره سر و صدا میکنه.
همتعلی براق شد به پیرمرد و گفت: تو بهتر میفهمی یا طبیب؟
پیرمرد هیچی نگفت. همتعلی بلند گفت: طبیب گفته آق پرویز مرده. اگه نمرده باشه هم تا برسیم قبرستون میمیره و خلاص. داره نفسهای آخرش رو میکشه. شما هم اگه میخواین تو ثواب مشایعت مرده شریک باشین؛ همراهی کنین. اگه هم میخواین این بدبخت رو زجرکش کنین و سوسه بیایین، همین حالا برگردین!
همونوقت پرویز شروع کرد با صدایی که دیگه نایی نداشت یه داد بیجون کشید. یکی دیگه گفت: به حق چیزای ندیده! این داره صدا میکنه. لابد نمیخواد خاکش کنین! یهو زنده به گورش نکنین.
اون یه رفیق پرویز گفت: شاکیه از اینکه جلوی مراسم رو گرفتین و نمیذارین راحت جون بده. بعدش هم اینجا که شهر هرت نیس، منتظر میشیم وقتی درست و حسابی جونش رو داد به عزرائیل اونوقت میذاریمش تو قبر!
همتعلی داد زد: به عزت و شرف لا اله الی الله…
بقیه جواب دادن: لا اله الی الله…
باز جمعیت راهی شد و میون راه هم باز مردم کوچه و بازار به جمعیت اضافه شدن و من از روی یابو میدیدم که پرویز هم همچنان توی تابوت داشت تقلا میکرد!
به دم در قبرستون که رسیدیم همتعلی یه گوشه ی قبرستون رو نشون داد و گفت: قراره اونجا خاکش کنیم. تا قبر رو میکنن ما مرده رو میبریم غسالخونه بشوریم. هر کی ازش برمیاد همراه این رفیق ما بره جای قبر رو بهش نشون بده، کمک کنه توی کندنش. فقط ممکنه یه ذره شستنش طول بکشه! چون بایست منتظر بشیم که میت تموم و کمال جون بده بعدش بذاریمش رو تخت غسالخونه! هرکی حوصله اش نمیکشه بره واسه امواتش یه فاتحه بخونه تا مرده آماده بشه!
همه اومدن دم غسالخونه تا جون دادن میت رو ببینن و مطمئن بشن که میمیره!!
تابوت رو که گذاشتن زمین…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *