قسمت ۱۶۵۰ و ۱۶۵۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۵۰ و ۱۶۵۱ (قسمت هزار ششصد و پنجاه و پنجاه و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
شاباجی گفت: یعنی میخوای بگی این همه سال جای دعا یه تیکه کاغذ پاره میدادی دست مردم که توش نمک میریختی؟ خوبه والا. تا یه دقیقه پیش همه چیزت حساب کتاب داشت و چله نشسته بودی و پول میخواستی واسه دعا، حالا همه چی برعکس شد؟ حتم دارم کار، کار خودت بوده. وگرنه مگه میشه با سوت نمک شوور این هم لال بشه و هم کهیر بریزه بیرون؟
سید گفت: هرچی داده بودین پس میدم یه چیزی هم سر میدم. برین یه طبیب ببرین بالاسرش ببینین چه مرگشه. والا من به غیر از همین که گفتم چیز بیشتری ندادم دستتون.
حلیمه رو کرد به صدیقه و گفت: ببینم، چند باری اومدی پیش این سید قلابی؟
صدیقه فکری کرد و گفت: نمیدونم. هشت، نه باری اومدم.
حلیمه گفت: حالا سر راستش میکنیم، گیریم که ده بار اومدی!
رو کرد به سید و محکم گفت: حساب اون ده بار رو هم بایست بدی. وگرنه آبرو برات نمیزاریم تو این شهر.
سید قیافه ی درمونده ها رو به خودش گرفت و گفت: آخه لامروت، اون چندباری که اومده جواب گرفته از دعایی که دادم. مث همین حالا که زبونش واز شده که زبون درازی میکنه سر من. غیر از اینه؟ هرچی گرفتم خرج کردم. پته ی شالم که نگذاشتم همین حالا دربیارم بدم دست شما…
حلیمه گفت: من این حرفا حالیم نیس. حساب رو صاف نکنی، پام رو از اینجا بذارم بیرون جار میزنم و پته ات رو میریزم رو آب. اونوقت میدونی پول چندتا رو بایست برگردونی؟ دیگه خود دانی.
سید زیر لب غر و لند کرد و بعدش گفت: پول ندارم که بدم. یه قاطر دارم تو طویله وردارین جای پول.
حلیمه گفت: به جهنم. قبوله.
صدیقه با حرص گفت: قاطرت تو سرت بخوره. قاطر که واسه من شوور نمیشه. من نه پول میخوام نه قاطر، شوورمو میخوام صحیح و سالم.
شاباجی گفت: حالا تو هم هی وانستا اینجا شوور شوور کن. از بس هم تحفه بوده؟ این یارو داره میگه از پس خودش هم ور نمیاد، کلاه سرت گذاشته این همه وقت، تو وایسادی ازش شوورت رو میخوای؟ نقد رو ول کردی دنبال نسیه میگردی؟ قاطر رو وردار برو بازار، هرچی گیرت اومد بده طبیب محض درمون شوورت.
گفتم: پاشین. بیشتر از این معطل نکنین. این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه، واسه صدیقه هم شوور.
خواستیم از اتاق بیاییم بیرون که سید صدا کرد: همشیره…
برگشتم. گفت: قربون دستت. به اینا حالی کن شتر دیدن، ندیدن. وگرنه من بایست سر گشنه بزارم زمین.
اومدم از اتاق بیرون و در رو کوفتم به هم…

تو خونه که رسیدیم پرویز برگشته بود و با حال نزار افتاده بود گوشه ی اتاق. دوتا مرد دیگه هم همراش بودن. صدیقه رو که دیدن چاق سلامتی کردن. پیدا بود آشنان.
یکیشون گفت: آقا پرویز صبحی اومد چایخونه ی خواجه. بفرما زدیم نشست. جلو که اومد تازه دیدیم این ریختی شده. هرچی ازش پرسیدیم صداش در نمی اومد که حرف بزنه. پریشون بود. یه چای گفتم آورد که بخوره. خیال کردم گلوش گرفته، واسه همین داغی خوبه واسه سر و سینه اش. خورد. افاقه نکرد. یکم که گذشت دیدیم داره بیحال میشه. تب کرده بود. آوردیمش خونه. همتعلی رو فرستادیم پی طبیب. حالاهاست که دیگه پیداش بشه.
صدیقه گفت: خدا از برادری کمتون نکنه. صبح که دیدم اینطور شده، نگذاشت کاری براش بکنم. اوقات تلخی کرد و از خونه رفت بیرون. مهمون داشتیم. میبینی که. بنده خداها راه افتادن دنبال من با این حال نداریشون که پی پرویز بگردیم.
شاباجی یواش بهم گفت: میگم خواهر. صدیقه که دیگه دست تنها نیس. بیا این یابوها رو ورداریم و برگردیم جزامخونه. والا اونجا دردسرمون کمتر بود. میترسم بیشتر بمونیم یه بلایی هم سر خودمون بیاد. اصلا یهو مرضی که این بابا گرفته واگیر داشته باشه. ما خودمون کم مریضی نداریم که یکی دیگه هم بهش اضافه بشه.
گفتم: زشته اینطور یهو بی هوا بزاریم بریم. یه ذره صبر کن یه قراری بگیره این زن، بعدش راهی میشیم.
شاباجی با بی میلی سرش رو تکون داد. همون وقت در خونه رو زدن و یکی یالله گفت و اومد تو.
اونی که داشت با صدیقه حرف میزد گفت: همتعلی هم اومد.
طبیب هم پشت سرش اومد تو و به زور جواب سلام داد و یه راست رفت تو اتاق. صدیقه و رفیقهای پرویز هم پشت سرش رفتن تو. ما هم رفتیم وایسادیم تو ایوون پشت درگاهی.
طبیب جلدی پرویز رو معاینه کرد و بلند شد. صدیقه گفت: چش شده؟
جوابش رو نداد. اومد از اتاق بیرون و بعد هم همتعلی رو صدا کرد که همراش بره. دم در دالونی وایساد و یه چیزایی یواش یواش به همتعلی گفت و بعدش جلدی رفت.
صدیقه خواست بره سراغش که اون یه رفیق پرویز نگذاشت. گفت خودم میپرسم ازش بهت میگم.
رفت سراغ همتعلی و چند کلوم که با هم حرف زدن دوتایی از خونه رفتن بیرون.
حلیمه گفت: اینا چرا اینطورن؟ خب راست و پوستکنده بگن چه خبره. بازی موش و گربه راه انداختن؟
پرویز که نصفه نیمه هوش بود شروع کرد یه صداهایی کردن. صدیقه دوید رفت پیشش.
پرویز داشت زور میزد که یه چیزی بگه که همتعلی و اون یکی برگشتن. با یه پارچه ی سفید بلند و یه تابوت!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *