قسمت ۱۶۴۶ و ۱۶۴۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۴۶ (قسمت هزار ششصد و چهل و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
بعد هم خودش باز سرش رو زیر انداخت و جلو جلو رفت….
شاباجی و حلیمه موندن تو حیاط. منم کاسه رو گذاشتم تو طاقچه سر جاش و با صدیقه رفتیم توی اتاق. سید نشست روی تشکچه و گفت: خوب؟ حالا چی میخواین؟
گفتم: بیرون که گفتم آقا سید. تو اینکه نفست حقه و دعات رد خور نداره شک ندارم. ولی خوب به خیالم یه جای کار لنگ میزنه!
سید اخمهاش رو کشید تو هم و گفت: یعنی چی لنگ میزنه؟
گفتم: منظورم به شما نیس. به خیالم دعایی که دادی زیاده از حد بوده واسه شوور این بینوا. آخه هم زبونش بند رفته هم بهش کهیر زده. نه یه طور عادی، قیافه اش شده عین اجنه و دیو. دیگه نمیشه تو روش نگاه کرد از بس وحشتناک شده.
سید یه فکری کرد و گفت: ایراد از دعای من نیس. مشکل از خود شوورشه!
صدیقه با چشمهای گشاد شده اش به من نگاه کرد و بعد سعی کرد ادای خودش رو وقتی که لال بود در بیاره و شروع کرد یه صداهایی از خودش در آوردن.
رو کردم به سید و گفتم: میگه شوورش تا قبل از این هیچ وقت اینطوری نشده. از وقتی آب اون دعا رو خورد هم لال شد و هم قیافه اش ریخت به هم.
سید با اوقات تلخی گفت: خب معلومه که قبل از این نشون نمیداده. مگه نمیگی صورتش شده عین دیو؟ این دعایی که دادم هم زبونش رو بسته و هم ذاتش رو نمایون کرده. این بدبخت تا حالا داشته با یه دیو صفت زندگی میکرده و خودش خبر نداشته. الان همه چی ریخته شده رو داریه. حتم دارم جای حرف زدن عین دیو خرناسه کشیده. غیر از اینه؟
یه نگاهی به صدیقه انداختم و گفتم: حالا که فکرش رو میکنم انگاری راست میگه. اون صداهای عجیب غریبی که از خودش در می آورد بیشتر به دیو میموند تا آدمیزاد!
صدیقه که چشماش گشاد شده بود و داشت از ترس غالب تهی میکرد، یه ذره خیره نگام کرد و بعد یه چیزایی به زبون لالی گفت که حالیم نمیشد. چشم غره بهش رفتم که نمیفهمم حرفت رو. یه نگاهی به سید انداخت که داشت به چپقش ور میرفت و حواسش پرت اون شده بود. سرش رو آورد در گوشم و یواش گفت: بگو یه کاری بکنه که قیافه اش همونی بشه که بود. زبونش به جهنم!
سید کیسه ی توتونش رو گذاشت کنار دستش و کبریت کشید و شروع کرد پشت هم پک زدن به چپقش و دودش جلوی صورتش رو تار کرد. گفتم: ببین آقا سید، هرچی که بوده و هرچی که هست این مرد، باشه. این صدیقه یه عمری با این مردک زندگی کرده و سه تا بچه ازش پس انداخته. نه راه پیش داره نه راه پس. دیو هم باشه چاره ای نداره غیر از اینکه باهاش سر کنه به خاطر اون طفلای معصومش.
سید با گوشه ی چشمش یه نگاهی به من انداخت و بعئ تخم چشمش رو گردوند طرف صدیقه و زل زد بهش. چند تا پک قایم به چپقش زد و گفت: اون طفلای معصومم که میگی یه رگ از اون تو تنشونه. بزرگتر که بشن دست کمی ندارن از آقاشون. بازم میخوای باهاش سر کنی تو این زندگی؟
صدیقه که باز گریه اش در اومده بود با سر اشاره کرد آره.
سید گفت: نیاز منو بذارین زیر تشکچه تا بگم بایست چه کار کرد!
یکم ان و من کردم و گفتم: اونم به چشم. ولی راسیاتش آقا سید الان آه در بساط نداریم. نه این بینوای لال و نه من علیل و نه اون دوتا که بیرون نشستن. اومدیم بزرگواری کنی، کار این بنده خدا رو راه بندازی، همین چند وقته برمیگردیم و هم حسابمون رو صاف میکنیم هم من شیرینیت رو میدم جدای از مزدت. خیر ببینی الهی، دست جدت پشت سرت باشه همیشه به حق پنج تن.
پیدا بود خوشش نیومده از حرفی که زدم. ولی باز خدا خیرش بده روم رو زمین نینداخت. گفت: باشه. محض خاطر خودت و این همه راهی که اومدین دست رد به سینه تون نمیزنم. ولی هرچه زودتر قرضتون رو بدین بهتره. هم برای شما هم برای من. آخه میدونین که دعای نسیه اون قوت و قدرتی که بایست رو نداره!
با اینکه میدونستم داره پرت و پلا میگه گفتم: بله. ملتفت حرفت هستم. ایشالا خیر از عمرت ببینی. ما خودمون هم از بد حسابی بیزاریم. دیدی که کاسه ات رو هم که قرض گرفته بودم آوردم.
اسم کاسه که اومد یهو انگار چیزی یادش اومده باشه جلدی پرسید: راستی کدوم کاسه رو برده بودین؟
گفتم: همونی که تو طاقچه بود. خودت گفتی وردار. دم در هم که بهت نشون دادیم.
گفت: میدونم. دوتا کاسه تو طاقچه بود عین هم. یکی راست و یکی چپ. کدوم یکی رو بردین؟
یه نگاهی به صدیقه کردم. اونم نگام کرد و ابرو بالا انداخت. گفتم: والا نمیدونم. خیالم اونی که چپ بود رو ورداشتیم. تاریکی بود. منم که چشمام درست نمیبینه. چطور؟
گفت: جلدی همون کاسه رو بیارین ببینم کدوم یکی بوده.
شاباجی رو صدا کردم و گفتم کاسه ای که برده بودیم رو بیاره. آورد.
سید کاسه رو گرفت و خوب ورانداز کرد و سرش رو یه طوری تکون داد که خوف کردم. گفت: اینو برده بودین؟
گفتم: آره سید. همین بود.
گفت: واسه همینه شوور این بدبخت اینطور شده.
چپ چپ نگاش کردم. به خودم گفتم حتمی چون ملتفت شده چیزی تو دست و بالمون نیست که بهش بدیم و قراره دعای نسیه بده داره کاسه کله میده دستمون!
گفتم: چه ربطی به کاسه داره آقا سید؟ به حق چیزای نشنفته!
با تلخی گفت: ربطش رو من میدونم یا شما؟ شوور این دیگه خوب بشو نیس. دعا هم فایده ای نداره!
صدیقه یهو رنگش پرید و شروع کرد با لال بازی یه چیزایی گفتن.
گفتم: مگه میشه فایده ای نداشته باشه سید؟ چطور واسه لال شدن شوورش فایده داشت. حالا نداره؟
گفت: این کاسه رو از دست اجنه درآوردم. اونم نه اجنه ی خوب. از دست سرکرده شون که هفت بار جهنم برش واجب شده. اون دعایی که دادم با نفرین این کاسه، یه کاسه شده و به خورد تن شوورش رفته. واسه همین دیگه دعا بهش کارگر نمی افته. کاری از دست من برنمیاد…
با این حرف یهو صدیقه زد زیر گریه و گفت: حالا چه خاکی به سرم بریزم آقا سید؟!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *