قسمت ۱۶۴۴ و ۱۶۴۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۴۴ (قسمت هزار ششصد و چهل و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
صدیقه گفت: آخه دیگه چیزی نمونده برام که بدم به سید واسه ی دعا. هرچی داشتم و گذاشته بودم واسه روز مبادا دیشب دادم که بدین بهش.
با اوقات تلخی گفتم: همون دیشب بهت نگفتم اگه بعد که زبونت واز شد میخوای بگی پشیمونم نکن این کارو؟ گفتی نه پشیمون نمیشی. یادت رفت به این زودی؟ ما سه تا هم که میبنی جیره مواجبمون با جذامخونه اس. چیزی از خودمون تو دست و بالمون نداریم که بخوایم بدیم بهت.
صدیقه گفت: منظورم این نبود که شما چیزی بهم بدین. حرفم یادم نرفته از دیشب. ولی حالا که اینطور شده پشیمونم. دست خودم که نیس.
گفتم: به هر حال یا بایست بریم پیش سید و دعا بگیریم ازش، یا همینطوری سر کنی ببینی آخرش چی میشه. بالاتر از سیاهی که رنگی نیس. حالا شوورت لال باشه بهتر از اینه که خودت لال باشی.
شاباجی گفت: آره والا. اصلا شوور آدم بایست از اول لال باشه! حالا هم که خدا بهت رو کرده تو خودت میخوای پشت پا بزنی به بخت خودت؟
صدیقه سرش رو زیر انداخت و باز شروع کرد به اشک ریختن.
حلیمه گفت: یه کار دیگه هم میشه کرد!
گفتم: خیر ببینی. دوباره نمیخواد تو راه جلو پامون بذاری که تا حالا غیر از شر و دردسر چیزی عایدمون نشده از چاه نماییهای تو!
حلیمه اخم کرد و روش رو کرد به دیفال که منو نبینه.
صدیقه گفت: بگو! شنفتنش که ضرر نداره. بلکه راهی جلو پامون گذاشتی!
حلیمه محل نگذاشت و سر سنگینی کرد. شاباجی هم شروع کرد به ناز کشیدن از حلیمه. من ولی هیچی نگفتم. میدونستم باز میخواد خودی نشون بده و بگه که عقل کله. ارواح عمه اش. هرچی هم میگفت، من مخالفت میکردم.
حلیمه بالاخره به حرف اومد و گفت: یه بار که رفتی پیش سید و دیدی که دعاش جوابگو بوده. پول هم که نداری باز بخوای بری سراغش. پس بهتر اینه راهی که رفتی و دیدی تهش بن بست نیست رو یه بار دیگه بری. دعایی که واسه تو داده بوده که زبونت واز بشه رو وردار، دوباره همون کارایی که گفته بوده رو بکن واسه شوورت، بلکه زبونش واز شد!
شاباجی و صدیقه نگاش کردن و رفتن تو فکر. صدیقه گفت: بیراه هم نمیگه این خاتون. میرم دعا رو پیدا میکنم…
گفتم: آخه مگه شهر هرته؟ این دعا واسه ی تو بوده نه اون. از کجا معلوم اوضاع بدتر از این نشه؟ دعایی که سید داده بوده رو واسه یه زن داده نه مرد. واسه شخص خودت بوده. شوخی که نیس این چیزا. یهو اومدیم و جای زبونش گرفت به جای دیگه اش و دور از جون افتاد زمین و چونه انداخت. اونوقت میخوای بشینی بزنی تو سرت؟
شاباجی گفت: اینم حرفیه. کل مریم واردتره تو این چیزا. من حرف کل مریمو بیشتر قبول دارم!
صدیقه گفت: خب میگین حالا چکار کنم؟ اگه زبونش واز نشه این مرد، میزنه به سرش و بدتر از اون بلایی که دیدین رو سرم میاره.
گفتم: از من میشنفی بایست بریم پیش سید و راست و حسینی بهش بگیم قضیه از چه قراره. اونم آدمه، سنگ که نیس. حالیش میشه این چیزا. بلکه هم دعای نسیه داد بهت و کارت رو راه انداخت. فرار که نمیکنی تو. بالاخره باز پولی چیزی میاد دستت میری طلبش رو میدی.
شاباجی گفت: به نظرم معقوله این حرف. به بهونه ی پس دادن کاسه اش میریم و بعدش هم اصل ماجرا رو براش میگیم. اصلا اگه کل مریم بگه، سید حرفش رو میخونه. بلکه هم کلا دعا رو بی چشم داشت داد بهت.
صدیقه سری تکون داد و گفت: هرچی شما بگین. بریم تا دیر نشده و سر و کله ی پرویز پیدا نشده…

در خونه ی سید که رسیدیم صدیقه گفت: میگم خاتون. ما که چیزی نداریم بدیم دست سید. اونم که خبر نداره دعاش واسه من اثر کرده یا نه. خوبه بهش نگیم من خوب شدم. چون هم تو دفعه ی پیش بهش گفتی که اگه من خوب بشم یه شیرینی بهش میدی، هم من دیگه آهی در بساط ندارم. اینطوری گاس دندون طمعش تیزتر بشه و زیاده از حقش بخواد. حتی اگه نسیه باشه. اونوقت دیگه اگه کارم جای دیگه گیر کنه نمیتونم بیام پیشش!
دیدم بد نمیگه. حلیمه و شاباجی که عقب تر از ما میومدن، رسیدن در خونه ی سید. قضیه رو بهشون گفتم. اونها هم موافق بودن.
در رو زدیم. به شاباجی و حلیمه گفتم: سید اونبار از دست شماها دلخور شد. بهتره شما تو حیاط بمونین و من و صدیقه بریم تو اتاق.
شاباجی شروع کرد به غر و لند کردن که صدای کِلش کِلش گیوه های سید پیچید تو دالون. داد زد: کیه؟
صدیقه اومد دهنش رو واز کنه که فرز با کف دست چسبوندم روی دهنش و بلند گفتم: منم آقا سید….
آروم به صدیقه گفتم: خودت میگی، بعد هم خودت میرینی به نقشه ای که کشیدی؟ اگه جواب داده بودی که همه چی رو ریخته بودی به هم!
دستم رو از در دهنش ورداشتم. دستش رو کوفت در دهنش که یعنی دیگه لال شده.
سید در رو واز کرد. نگاهی به چهارتاییمون انداخت و گفت: هان؟ شمایین؟ شیرینی رفع حاجتتون رو آوردین؟
گفتم: اونم به وقتش ایشالا. موردی پیش اومده که حتمی بایست بهتون بگم آقا سید.
گفت: بگو! میشنفم.
گفتم: دم در؟ بلکه لازم باشه یه دعای دیگه بدین. اینجا میشه؟
گفت: دعا واسه چی؟ این صدیقه که زبونش واز شده و شوورش هم که زبونش بند رفته!
جلدی گفتم: شوورش آره، ولی این بنده خدا نه.
سید گفت: اگه تا حالا نشده، بالاخره میشه! زن و شوور جفتشون لال شدن الان، اینم که بد نیس، تازه بهتر حرف همو ملتفت میشن تا وقتی جفتشون زبون داشتن! این زبون خودش آفتیه. نبودش بهتر از بودشه!
گفتم: آخه شوورش فقط لال نشده، بعد از اون دعایی که دادی و به خوردش دادیم دونه هم از سر و روش ریخته بیرون هر کدوم اندازه یه بادوم.
خندید و گفت: خب به زنش میگفتین بادومهاش رو بچینه تا خلق جفتشون واز بشه!
گفتم: آقا سید وقت مزاح نیس حالا. پرویز گذاشته رفته و این بدبخت بی زبون هم دل تو دلش نیس. میخواد یه دعایی بدی که باز شوورش برگرده به روال قبل و زبون بیاد تو دهنش.
خیره به چهارتاییمون نگاه کرد و بعدش گفت: کاسه ی منو آوردین؟
شاباجی کاسه رو که تو دستش بود دراز کرد طرفش.
سید گفت: بیایین تو. کاسه رو هم بذارین همونجایی که ور داشتین.
بعد هم خودش باز سرش رو زیر انداخت و جلو جلو رفت….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *