قسمت ۱۶۳۸ و ۱۶۳۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۳۸ (قسمت هزار ششصد و سی و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
بعد هم رو کردم به سید و گفتم: عصبانیه یه حرفی میزنه این آبجیمون. شما به دل نگیر آقا سید. خدا خیرت بده. شبیه دستمون به جایی بند نیست. تو هم به همون جدت قسم اوقات تلخی نکن باهامون. کارمون رو راه بنداز. ایشالا که خدا عوضت بده.
با قیافه ی دلخور و عصبانی گفت: این یکی نمونه تو اتاق-اشاره کرد به شاباجی- فقط محض خاطر قسمی که دادی و این صدیقه که خیلی ساله میشناسمش دست رد به سینه تون نمیزنم. وگرنه هرکی جای من بود دعا که هیچی، پشگل هم نمیذاشت کف دستتون.
گفتم: خدا از بزرگی کمت نکنه.
رو کردم به شاباجی که اخمهاش رو کرده بود تو هم و یه پته ی لچکش ور میرفت و گفتم: تو برو بیرون خواهر. بذار دست خالی برنگردیم که پرویز سرمون شیر بشه.
شاباجی روش رو کرد اونور و با دلخوری بلند شد از اتاق رفت بیرون.
به حلیمه اشاره کردم بره دنبالش و از دلش در بیاره. رفت.
سید یه سیگار زد سر چوب سیگارش و گفت: این دعایی که میدم حتمی زبونش رو واز میکنه. ولی نه حتمی امروز و فردا. زمان میبره.
گفتم: چقدر آخه؟
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: الله اعلم. ما دعا رو میدیم. اینکه خدا بخواد و کی دعا مستجاب بشه دیگه دست ما نیست!
گفتم: اخه اگه زود این به حرف نیوفته یهو شوورش همینو بهونه کنه و شلوارش دوتا بشه. امروز هم یه یارو ناقص رو دیده که با قناصیش سه تا زن گرفته. به تیریج قباش برخورده. واسه همینه که میگم…
قاطع گفت: من حرفمو زدم، اگه میخوای که بدم. اگه نه که….
صدیقه دستم رو گرفت و با التماس نگاهم کرد.
به سید گفتم: طوری نیس. بده. توکل به خدا.
سید بلند شد. گفت: تا دعا رو میارم، نیاز رو بذار رو کتابچه.
رفت اونطرف اتاق سراغ یه طاقچه پر خرت و پرت. رو کردم به صدیقه و گفتم: من چیزی همراهم نیس. پول داری؟
دست کرد زیر لچکش و پته ی زیرش که سنجاق کرده بود به اون زیر رو آورد بیرون. گره اش رو واز کرد و یه پول داد دستم. گذاشتم رو تشکچه. سید که داشت زیر چشمی نگاه میکرد و همزمان توی خرت و پرتهای طاقچه رو میگشت، همینکه پول رو گذاشتیم یه تیکه کاغذ از تو طاقچه ورداشت آورد و زیر زبونی یه چیزایی خوند و فوت کرد بهش. اومد نشست، انگشت رو زد تو یه کاسه سریش که کنار دستش بود و کاغذ رو تا کرد و یه طوری دورش رو چسبوند که توش معلوم نباشه.
گفت: اینو بگیر سنجاق کن به روسریت، همه جا همرات باشه غیر از مستراح که میری. تا ببینیم ایشالا کی زبونت واز میشه و مث قبل بلبل زبونی میکنی.
گفتم: قربون دستت سید. امید به خدا. ایشالا که گره از کار این صدیقه واز بشه و خودم مشتلق بیارم بدم در خونه ات.
سید که خوشش اومده بود نیشش واز شد. خواستم بلند بشم که گفت: اگه میخوای یه کار دیگه هم میشه کرد که زودتر اثر میکنه.
گفتم: خدا خیرت بده. چه کاری؟
گفت: میشه تا زبون این واز بشه، یه دعا بدم که زبون شوورش بسته بشه که نتونه کاری بکنه و بره سر این بنده خدا هوو بیاره!
رو کردم به صدیقه. دیدم چشماش داره برق میزنه.
گفتم: حالا مطمئنی اون زودتر عمل میکنه و زبون پرویز بسته میشه؟
گفت: شک نکن. به فردا نمیکشه که زبونش بسته میشه، انگار کن که لال مادر زاد باشه!

رو کردم به صدیقه و گفتم: هان؟ تو راضی ای؟
یکم بر و بر به من نگاه کرد و بعدش با تردید سرش رو تکون داد یعنی باشه.
گفتم: دو به شکی یا مطمئن؟ فردا تازه زبون خودت واز نشه و زبون اون بسته و بیای بگی من زبون نداشتم تو جای من گفتی آره ها. اگه میخوای که بایست درست درمون و مطمئن بگی که منم بدونم جواب سید رو چی بدم.
با زبون لالی و تکون دادن دست و سرش حالیم کرد که باشه.
به سید گفتم: قربون دستت آقا سید. خودت که میبینی رضایت داد. بده، بلکه خیال این زن هم راحت بشه و دلش یه دل.
سید بلند شد و باز رفت طرف تاقچه. گفت: این یه دعا خرجش بیشتره. بیشتر هم کار میبره. ولی رد خور نداره.
اشاره کردم به صدیقه. باز پته ی لچکش رو واز کرد و هرچی توش داشت گذاشت کف دستم. گذاشتم روی تشکچه.
سید یه کاغذ دیگه از میون کاغذ پاره هایی که توی تاقچه تلنبار کرده بود در آورد و بعد یه قوطی ورداشت یه گردی ریخت وسط کاغذ و تاش کرد. اومد نشست و باز سر و ته این دعا رو هم با سریش چسب کرد و داد دست صدیقه.
گفت: بپا قاطی نکنی دعاها رو با هم! این یکی آداب داره. بهت میگم. باز اشتباه نکنی بیای بگی اثر نداشت.
صدیقه سرش رو تکون داد. گفتم: خدا خیرت بده سید. تو بگو، من خودم حواسم هست. میمونم پیشش تا همه چی به روال پیش بره که خطایی هم تو کارش نباشه.
سید سری تکون داد و گفت: خوبه. بایست این یکی دعا رو امشب بندازه تو یه کاسه آب. بعد اون کاسه رو وردارین ببرین قبرستون، بالاسر هفت تا مرده فاتحه بخونین. شناس باشن بهتره. خونه که برگشتین یه لیوان آب جوش باز میرزین تو کاسه میزارین بمونه تا سرد بشه. هفت قل هوالله دیگه میخونین و فوت میکنین به کاسه. بعدش دعا رو در میارین میزارین زیر یه سنگی که بهش آب نمیرسه. آب کاسه رو هم میدین شوورش بخوره. صبح که بلند بشه، زبونش بند رفته! دقیق ملتفت شدین؟
یه نگاهی به صدیقه کردم. با سر اشاره کرد که حالیش شده. گفتم: خدا خیرت بده آقا سید. تموم و کمال ملتفت شدیم. فقط بی زحمت اگه میشه یه کاسه بهمون بده قرض که یه باره سر راه بریم قبرستون که دوباره نخوایم بیاییم بیرون از خونه. ممکنه شوورش نذاره بیاد بیرون باز. آخه هوا تاریک شده.
با بی میلی گفت: یه کاسه تو تاقچه ی ایوون هست وردارین. نشکنینش.
کلی ازش تشکر کردم و اومدیم بیرون. کاسه رو هم ورداشتم و از آفتابه ی کنار حیاط آب ریختم توش و دعا رو هم انداختیم داخلش.
سوار حیوونا که شدیم شاباجی گفت: من چشمم آب نمیخوره از این سگ اخلاق کاری بر بیاد. الان هم بیخود میریم قبرستون. از میشنفین همینجا کاسه رو بندازین تو جوب و یه راست بریم خونه.
گفتم: تو با اون حرفت شده دلیل نمیشه. انجامش میدیم. بالاخره تیریه تو تاریکی. یا میشه یا نمیشه. اگه شد که فبها، اگه نشد هم که لااقل میدونیم کاری که بایست رو کردیم که بعدش دیگه حسرت نخوریم!
رسیدیم دم قبرستون. حلیمه و شاباجی گفتن ما همینجا میمونیم. شما برین کارتون رو انجام بدین و برگردین.
دست صدیقه رو گرفتم و رفتیم تو. گفتم: از همین دم هفتا مرده رو بشمار واسه شون فاتحه میخونیم و جلدی برمیگردیم.
قبول کرد. فرز فاتحه خوندیم. من بلند و اون توی دلش. هر بار هم فوت میکرد به کاسه. منم محض محکم کاری چون اون بی زبون بود و معلوم نبود چی خونده و چی نخونده خودمم فوت میکردم به کاسه.
تموم کردیم و زود برگشتیم خونه. پرویز نشسته بود لب ایوون داشت سیگار میکشید. چشمش که به ما افتاد گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *