قسمت ۱۶۳۶ و ۱۶۳۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۳۶ (قسمت هزار ششصد و سی و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
صدیقه باز زد زیر گریه.
گفتم: یکی براش جادو جنبل کرده. زبونش بند اومده!
با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد رو کرد به صدیقه و گفت: راست میگه؟
صدیقه نگاهش کرد و بعد دوباره زد زیر گریه.
پیرمرد سری به نشونه ی تاسف تکون داد و بعد گفت: بیایین تو.
منتظر ما نشد. خودش رفت داخل. دنبالش رفتیم. همینطور که داشت جلو میرفت گفت: حالا چرا گذاشتین دم غروبی اومدین؟ از صبح تا حالا نمیتونستین بیایین که حالا اومدین؟
گفتم: تازه ظهر اینطوری شد. گفتیم لابد خوب میشه. نشد. تازه ملتفت شدیم حتمی یکی براش دعای زبون بند گرفته. ما هم که اینجا غریبیم. بلد نبودیم. الان هم که میبینی خودش راه افتاد دنبالمون تا نشونی بده.
ته دالون پیچید. عقبش رفتم. رسیدیم تو حیاط. درختهای توت نری که وسط حیاط دور تا دور حوض خالی بود برگهاشون خزون کرده بود. ولی هنوز به شاخه بود و نریخته بود پایین. سه تا اتاق دور حیاط بود و یکیش با نور خفیف پی سوز روشن بود. رفت طرف همون اتاق و گفت: بیایین تو. هر کدومتون پاک نیست نیاد داخل.
گفتم: دیگه با این سن و سال پاکی و نجسی نداریم ما. گذشته ازمون.
برگشت یه نگاه دقیق تری به همه مون انداخت و گفت: شما سه تا شاید، صدیقه سادات چی؟
نگاه کردم به صدیقه. با چشم و ابرو بهم حالی کرد که وقتش نیست و پاکه.
خواستم جواب پیر مرد رو بدم که دیدم رفته تو اتاق. رفتیم تو. از گوشه ی طاقچه یه کتاب ورداشت و نشست. تعارف نکرد. ولی من رفتم روبروش نشستم و بقیه هم نشستن جفت من.
گفت: درست تعریف کنین ببینم چطوری زبونش بند اومد.
گفتم: بند اومد دیگه. تعریف کردن نداره. یهو دیدیم نمیتونه حرف بزنه و لال شده.
پیرمرد رو کرد به صدیقه و گفت: دیروز که اومدی اینجا چی بهت گفتم؟ گوش نکردی. اینم نتیجه اش. خیال کردی میخوام زورکی بهت دعا قالب کنم. دیدی به حرفم رسیدی؟
صدیقه سادات سرش رو زیر انداخت.
حلیمه گفت: دیروز بابت چی اومده بود؟
پیرمرد خواست حرف بزنه که یهو صدیقه شروع کرد با همون زبون لالش یه چیزایی گفتن و براق شد به پیرمرد.
پیرمرد گفت: میبینین که! راضی نیس بگم. خودش میدونه چه خبره. وقتی به حرف من سید گوش نمیده و خیال میکنه میخوام توبره ی خودمو پر کنم با دعا، همین میشه عاقبتش.
شاباجی گفت: ببین سید، وقت تنگه. زودتر این دعا رو بنویس زبون این صدیقه واز بشه. وگرنه شوورش میزنه زیر همه چی و میره زن میگیره!
با این حرف صدیقه چشماش گشاد شد و رنگش پرید.

سید گفت: دعاس. خمره ی رنگ رزی نیس که بزنی توش و دربیاری آماده بشه. وقت میبره. هم اونی که دعا رو مینویسه بایست حاضر باشه و هم اونی که میخواد دعا رو بگیره. وگرنه این همه ننه قمر ریخته، دعا به دست، نوشته و آماده، میدن بهت و میگن برو که همه چی درست شد. ولی مگه دعای اونا تا حالا کاری هم ازش وراومده؟
شاباجی زیر زبونی و آروم گفت: خوبه این همه دعا نویس دیدیم تو عمرمون وگرنه خیال میکردیم میخواد شاخ غول رو بشکونه پیرمرد.
براق شدم بهش که حرفی نزنه تازه اینم بزاره طاقچه بالا و دستمون بمونه تو پوست گردو.
حلیمه گفت: همه ی اینایی که میگی درسته سید. ولی قربون دستت زودتر کار ما رو راه بنداز مسافریم.
سید انگار نه انگار که شنفته باشه، رو کرد به صدیقه و گفت: این حرفایی که اینا میزنن مفته. ترس به دلت راه نده. ببینم، اون دعایی که بهت داده بودم رو گذاشتی زیر بالش شوورت؟
صدیقه با سر اشاره کرد آره!
سید گفت: اونی هم که دادم بندازی تو کوزه ی آب و بعد از نصف روز آبش رو بدی به شوورت، دادی بخوره؟
صدیقه باز اشاره کرد آره!
سید گفت: پس غمت نباشه. حرف اینا بیخوده. مهرت تا ابد افتاده به دل شوورت. زن بگیر که نیس هیچی، جونش رو هم برات میده. از اولش هم که اومدی اینجا، دیروز، بهت گفتم نگرونیت بیجاس. شوور تو نه زیر سرش بلند شده، نه دیگه ممبعد میشه. بیخ ریششی تا ابد.
شاباجی گفت: تو که گفتی دعات رد خور نداره و بایست حاضر و آماده باشی سید. پیداست این دعایی که قبلا بهش دادی کم نداشته از اون دعاهای فله ای که میگفتی!
سید سرخ شد و سگرمه هاش رو کشید تو هم و کتابچه ب تو دستش رو انداخت زمین.
براق شدم به شاباج یو گفتم: یه ذره زبون به دهن بگیر خواهر. میذاری کارش رو بکنه یا نه؟
شاباجی گفت: والا بی ربط که نمیگم. لابد دعاش رو وارو داده. مگه خودت ندیدی پرویز جای اینکه مهر این بدبخت افتاده باشه به دلش و بخواد ناز صدیقه رو بخره، افتاده بود به جونش؟ ما نبودیم که زنک رو نفله کرده بود. حالا هم که میبینی زده ناقصش کرده و زبونش لال شده. حتم دارم دعاهاش واسه همون کوزه خوبه که بذارن درش و آبشو بخورن! این دعاهاش کاری نیس.
سید که کارد میزدی خونش در نمی اومد با عصبانیت گفت: پاشو برو بیرون ضعیفه. حالا بعد از یه عمر که این مردم اومدن اینجا ته گیوه ی منو ماچ کردن بابت گره هایی که از کارشون وا شده تو اومدی رو تو روی خودم جفنگیات سر هم میکنی؟ اونی که دعا براش کار ساز نشده یه جای کار خودش میلنگه. حتم دارم یه کاری رو نکرده، یا اونجوری که گفتم نکرده که نتیجه ی عکس داده. اصلا من دعا به شماها نمیدم. یالا، پاشین برین بیرون زودتر تا اون روی سگم بالا نیومده.
خیره شدم به شاباجی و با عصبانیت گفتم: خوب شد؟ پاشو برو بیرون…
بعد هم رو کردم به سید و گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *