قسمت ۱۶۳۴ و ۱۶۳۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۳۴ (قسمت هزار ششصد و سی و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
پرویز اومد توی اتاق، کلافه.
گفت: طبیبهای الان دیگه با قام سگ نمی ارزن. قدیم طبیب میومد بالاسر مریض، مرده رو زنده میکرد. حالا یه زبون بند رفته رو نمیتونن واز کنن. میگه بایست صبر کنی تا زبونش واز بشه، اومدیم و تا قیوم قیومت هم واز نشد. اونوقت تکلیف چیه؟
صدیقه اشک تو چشماش جمع شد. شاباجی گفت: خود کرده را تدبیر نیست آقا پرویز. خربزه رو خوردی، حالا پای لرزش هم بشین. زدی زبون این بدبخت رو لال کردی، تازه دو قورت و نیمت هم باقیه؟
پرویز براق شد به شاباجی. شاباجی روش رو برگردوند و گفت: والا. اگه دروغ میگم، شماها بگین دروغ میگه. برو کلاهت رو بذار بالاتر آقا پرویز. خوبه همین طبیب گفت که حرص و جوش واسه این بدبخت سمه.
گفتم: حالا کاریه که شده. بایست به فکر چاره بود نه اینکه تازه بیوفتین به جون هم.
بعد هم رو کردم به پرویز و گفتم: برو اون قاطرت که میگفتی رو زین کن. من پا و نای راه رفتن ندارم. خر قاسم رو هم بیار.
پرویز گفت: حالا تو این والزاریات تو هم وقت پیدا کردی ننه؟ میبینی که چه وضعی دارم، نمیتونم شماها رو ببرم.
گفتم: مگه نمیخوای زبون زنت واز بشه؟
گفت: چرا. ولی مگه با رفتن شماها تو جزامخونه، زبون این واز میشه؟ مگه اینکه بخوای اینم ورداری همرات ببری اونجا، هر وقت به حرف افتاد باز ورش داری بیاریش. خدا هم خیرت بده. قبل از اینکه حرف حالیش نمیشد، حالا دیگه حرفم نمیتونه بزنه. نمیشه اینطوری باهاش زندگی رو سر کرد.
شاباجی گفت: رو که نیست والا، سنگ پا قزوینه. تا حالا که زبون داشت چه گلی به سرش زدی که حالا دیگه نخوای بزنی؟ غیر از اینه که حمالیت رو کرده و سواری ازش گرفتی؟ حالا کهنه شده میخوای بندازیش دور؟
صدیقه همینطور داشت گریه میکرد. پرویز گفت: نه! ماشالله اون زبونش از کار افتاده ولی سه تا زبون دیگه پیدا کرده! آخه ننه چی داری میگی تو؟ وکیل وصی زن من شدی حالا؟
شاباجی پیدا بود عذاب وجدان گرفته و خودشو مقصر میدونه تو این اتفاق، واسه همین میخواست هر طوری شده زهرش رو به پرویز بریزه و واسه ی همین کل کل میکرد باهاش.
گفتم: بس کنین این حرفا رو.
رو کردم به پرویز و گفتم: ما قصدمون رفتن به جزامخونه نیست. تو هم هرچقدر مردونگیت رو نشون دادی بهمون دیگه بسه. بزار خودمون زنونه مشکل رو حل میکنیم. اگه میخوای زنت خوب بشه کاری که گفتم رو بکن. خر و قاطر رو بیار، خودمون بلدیم پیش چه طبیبی ببریمش. تو هم نمیخواد بیای. بشین همینجا تو خونه تا ما برگردیم.
پرویز نگاه مهنی داری انداخت بهمون و دیگه حرفی نزد. رفت بیرون و چند دقیقه بعدش از تو حیاط داد زد: آماده اس، بیاین برین…

صدیقه روی یابو نشسته بود جلو و من پشت سرش. شاباجی و حلیمه هم سوار خر پشت سر ما میومدن. افسار دست صدیقه بود و از این کوچه میپیچید تو اون کوچه و با ترکه ای که دستش بود واسه فرمون دادن به حیوون، مدام میزد به گردن اون بدبخت.
گفتم: گناه داره این بی زبون. دق دلیت از پرویز رو سر یابوش پیاده نکن. اینقدر با این ترکه فرو نکن تو گردن این زبون بسته. خدا رو خوش نمیاد. خودت نصفه روز نیس زبونت بسته شده ببین چه حالی، این طفلک که از اول زبون نداشته و مجبور بوده هر بلایی به سرش میارن، صدا ازش در نیاد.
هیچی نگفت. ولی دیگه حیوون رو هم نزد. شاباجی از عقب داد زد: ببینم خواهر، این حالیشه داره کجا میره یا بیخود داره ما رو سر میدوونه تو این کوچه ها؟ انگاری داریم دور خودمون میچرخیم.
صدیقه نیمه سرش رو گردوند رو به عقب، اخم کرد و چشماش رو تنگ.
رو کردم به شاباجی و گفتم: حتمی خودش میدونه داریم کجا میریم. تو هم حرفی داری یکم آرومتر. این بنده خدا زبونش تو دهنش نمیگرده، گوشهاش که میشنفه، عقلش هم که سر جاست. کر که نشده.
دم یه بن بست وایساد. دراز بود و باریک و تا آخر بن بست طاقی داشت. واسه ی همین کوچه تاریک بود.
با سر اشاره کرد همینجاست. شاباجی و حلیمه از خر پیاده شدن و اومدن کمک کردن که من هم از یابو بیام پایین.
صدیقه جلو راه افتاد و ما سه تا هم پشتش. ته بن بست یه در باریکی بود که یه کوبه بیشتر روش نداشت. کوبه رو گرفت، آورد بالا و رهاش کرد. صدای در، از اونطرف پیچید. پیدا بود یه دالون دراز پشتشه. همین یه بار که در رو زد، وایساد منتظر.
شاباجی گفت: همین؟ یه بار؟ خب اگه گوش طرف سنگین باشه یا خواب، با همین یه بار که نمیشنفه. چند بار بزنیم بلکه زودتر بیاد.
بعد هم اومد جلو که خودش در بزنه. صدیقه دستش رو گرفت و براق شد بهش و با اخم حالیش کرد که نباید بزنه.
چند دقیقه گذشت. رو کردم به صدیقه و گفتم: شاباجی بی ربط نمیگفت. یه بار دیگه بزن بلکه بیاد. من که مث تو نیستم، پای وایسادن ندارم.
صدیقه سرش رو تکون داد که یعنی نمیشه!
همونوقت از تو دالون پشت در صدای پای یکی اومد که داشت پاش رو روی زمین میکشید و میومد. صدای کف گیوه هاش میپیچید توی دالون.
در واز شد. یه پیرمرد خمیده ی قوزی با ریش سفید بلند توی درگاه ظاهر شد. یه نگاه به صدیقه انداخت و یه نگاه به ما. رو کرد به صدیقه و گفت: اینا کین دنبال خودت راه انداختی صدیقه سادات؟ سه تاییشون دعا میخوان؟
صدیقه بر و بر نگاش کرد.
من گفتم: ما همراش اومدیم تنها نباشه. دعا رو میخواد واسه ی خودش.
پیرمرد با تعجب به صدیقه نگاه کرد و بعد رو کرد به من و گفت: شما کی باشین حالا؟ مگه خودش زبون نداره.
صدیقه باز زد زیر گریه.
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *