قسمت ۱۶۳۰ و ۱۶۳۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۳۰ و ۱۳۶۱ (قسمت هزار ششصد و سی و سی و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
پرویز سری تکون داد و گفت: کاش فقط مطربی بود. ننه اش…
ساکت شد و دیگه هیچی نگفت. خیره شد به آتیش سر سیگارش که آروم آروم داشت میسوخت و میومد پایین و دودش پیچ و تاب میخورد و بالا میرفت.
گفتم: ننه اش چی؟
همونطور که خیره مونده بود گفت: هیچی، ولش کن. همینم مونده که حرفی که سالهاست به احدی نزدم رو به تو بزنم و از فردا همین یه ذره احترام و اعتباری هم که بابت آقام بهم میذارن این مردم، دیگه نگذارن و جاش تف و لعنت به آقام بفرستن!
گفتم: هر طور صلاح میدونی. اصراری نیس. من اگه قرار بود حرفی به کسی بزنم که نمیشدم امین یه جماعت. این سینه ی من مخزن اسراره، حرفایی شنفتم و میدونم که اگه آهن هم جای من بود، طاقت نمی آورد و آب میشد زیر این همه بار سنگین سوز و غمی که از این مردم تو دلمه و به احدی نگفتم، حتم دارم اگه کس دیگه ای بود بالاخره سر ریز میکرد از تو دلش و به زبون می آورد که اگه من اینطور بودم دیگه امین کسی نبودم. اگه بهت میگم بگو فقط محض خاطر اینه که سنگینی بار حرفی که تو دلته رو بندازی تو دل من و خودت خلاص بشی ازش و این زن بدبخت رو سیاه بخت نکنی و زندگی خودت و اونو زهر. تو دق دلیت از چیز دیگه رو داری سر اون بینوا خالی میکنی؟
نگاهش رو از سر سیگارش گرفت، یه پک محکم بهش زد و گفت: تا حالا پیش هیچکی در دلمو واز نکردم، حتی آشنا، چه رسه به یه غریبه. ولی میبینم داری راست میگی. بینی و بین الله هرچی شنفتی خاکش کن بین خودمون.
گفتم: خیالت جمع باشه.
بلند شدم، رفتم دم در اتاق. حلیمه و شاباجی نشسته بودن کنار صدیقه، اونور ایوون و داشتن بهش دلداری میدادن.
گفتم: من چند کلوم حرف دارم با این آقا پرویز. شماها برین تو اتاق اونوری، حرفمون که تموم شد میام.
حلیمه سرش رو تکون داد. بلند شدن. اومدم تو و در اتاق رو بستم.
گفتم: رفتن توی اون اتاق. نمیشنفن. بگو ببینم قضیه چیه؟
آهی کشید و با صدای آروم گفت: نمیدونستم، بعدا ملتفت شدم، بعد از اینکه آقام گفت یه دختر برات پیدا کردم از شهر مجاور، هم خوشگله، هم خونواده دار، هم خانوم، مهمتر از همه اینکه اصل و اصالت داره و اهل زندگیه و با دین و ایمون. گفتم از کجا پیداش کردی؟ گفت تو این مجالسی که میرم یه آشنا معرفی کرده. تحقیق کردم، خوبن. منم قبول کردم. ولی نگو قضیه لاپوشونی بود. ننه اش آقام رو از راه به در کرده بود. حتم دارم. آقام اهل این حرفا نبود.
گفتم: یعنی چی از راه به درش کرده بود؟ مگه آقات بچه بوده که از راه به در بشه؟
گفت: آدما بعضی وقتا میشن همسنگ یه بچه، حالا هرچقدر هم که بزرگ باشن. صدای ننه اش رو شنفته بود و دلش رو برده بود. رفته بود خواستگاری کرده بود ازش. ولی مش سادات به آقام گفته بود که من دختر جوون دارم تو خونه، دم بخت، که هنوز بیرونش نکردم. عهد کردم با خودم تا وقتی این صدیقه سادات شوور نکنه، خودم شوور نکنم. حرف مردم به یه طرف، این دختره طفلک هم گناه داره. کلی خواستگار داشتم تو این مجالس که رفتم. از ملا بگیر تا مطرب. ولی به همشون همینو گفتم. ولی انگاری یه باد بوده واسه شون و یه هوس. جای اینکه دنبال خواستگار واسه دخترم باشن، خودشونو کنار کشیدین و بیخیال شدن. میدونی چرا حاج یدالله؟ واسه اینکه چیزی که بلد بودمو به دخترمم یاد دادم که اگه یه روزی سرمو زمین و صدیقه هنوز شوور نکرده بود یه هنری داشته باشه که بتونه گلیم خودشو از آب بیرون بکشه بی منت و نخواد سربار این و اون باشه.
پرویز آهی کشید و ساکت شد. گفتم: خوب حرف بی ربطی نزده مش سادات به آقات. تو که ننه نیستی حال اونو بفهمی. من خوب حالیمه واسه چی این حرفا رو زده.
گفت: من کاری به حرفای اون ندارم. مسئله اینه که آقام از من مایه گذاشت این وسط که خودشو جا کنه تو دل اون پیرزن. منم جوون و ساده، حرف آقام برام حجت بود. هیچکی رو قبول نداشتم غیر از خودش. رفته بود اینور و اونور چندتایی رو دیده بود و صحبت کرده بود بلکه بتونه صدیقه رو شوور بده و خودش برسه به مش سادات. میدونی چیه ننه؟ دردش کجاس؟
گفتم: نه. چه دردی؟
سری تکون داد و گفت: هیچکی زیر بار نرفته بود که صدیقه بشه عروسش. گفته بودن مگه مغز خر خوردیم؟ میخوای دنیا و آخرتمون رو یه جا به باد بدی حاج یدالله؟ از تو بعیده این حرفا. کی میاد زن مطرب بگیره؟ اگه خودش هم مطربی نکنه، ننه اش که میکنه. میخوای هیزم جهنم رو زیر پامون روشن کنی؟
آقام گفته بود مطربی دیگه چیه؟ خیلی وقته که دیگه دختره مجلس عروسی نرفته. هرچی بوده عزا بوده و ختم و نوحه. ننه اش رو هم خودم کاری میکنم که دیگه عروسی و ختنه سرون و کلا مجلس عیش و عشرت و خوشی قبول نکنه. فقط عزا باشه و ناله که راضی باشین ازش!
بازم زیر بار نرفته بودن. گفته بودن مطرب جماعت توبه هم بکنه باز تو خلوت خودش بساط عیش و کیف و غنا به پاست. نمیخوایم اون دنیامون هم مث این دنیا سیاه بشه!
خلاصه که به هر دری زده بود، واز نشده بود بخت صدیقه و به تبعش بخت خودش. این شد که از من مایه گذاشته بود و اومد منو راضی کرد، چون میدونست رو حرفش نه نمیارم.
گفتم: این چیزا که میگی رو کی بهت گفته؟ شاید راستش رو نگفته باشه یا یه جور دیگه برات تعریف کرده باشه.
یه سیگار دیگه آتیش کرد و گفت: نه. راسته. مو لای درز راویش نمیره.
گفتم: هیچ حرفی راست نیست. هر کی هرچی رو بخواد تعریف کنه یه غرض و مرضی توش هست آخر. واسه ی همین هیچوقت به حرف هیچکی اعتماد نکن. مگه اینکه خودت با چشم خودت دیده باشی.
گفت: آقام، روز آخری که داشت میمرد صدام کرد و گفت نمیخوام مشغول الذمه ات باشم و یه روزی اگه ملتفت یه چیزایی شدی نفرینم کنی و بالاسر قبرم نیای. بعدش هم همه اینایی که برات تعریف کردم رو خودش واسه ام تعریف کرد.
عرق رو پیشونیش نسشته بود و سرش رو انداخته بود پایین. گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *