قسمت ۱۶۲۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۲۷ (قسمت هزار ششصد و بیست و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
رفتیم نشستیم کنار ایوون که صدای پرویز از تو اتاق بلند شد که میگفت: تو که میگفتی ننه ام روضه خون بوده. گفتی ساداتیم، ما رو چه به مطربی. اینایی که میگن دشمنی دارن باهامون و اگه هم ننه ام تو جشنی خونده، فقط تو مجلس مولودی بوده. دیدی همه اش رو دروغ گفتی؟ یه پیرزن از تو جزامخونه اومده تو این شهری که غریبه اس، تو رو و ننه ات رو شناخته. ببین آوازه تون تا کجاها پیچیده بوده. ننه ات هم سر جای خودش، میگفتن تو هم مث ننه ات میخونی، که غدغن کردم. گفتی من فقط روضه میخونم، همینو بلدم. گفتم هیچی نمیخوام بخونی، نگو ضعیفه مطربی هم میکرده…
من و حلیمه زل زده بودیم به شاباجی که خودش هم حالا داشت به تعجب به دهنه ی در اتاق نگاه میکرد. رو کرد به ما و گفت: وا! این مرتیکه چرا یهو همچین شد؟ حالا خونده باشه، چه دخلی به این داره؟
حلیمه گفت: میبینی که خواهر. زندگی این زن بدبخت شد جهنم. حالا نمیشد آشنایی ندی تو این هاگیر واگیر که بریم پی زندگیمون؟ این زن بدبخت هم نخواد جواب پس بده؟
گفتم: اصلا حالا گیریمم که مطربی کرده باشه. مجلس زنونه بوده. صداش که به گوش نامحرم نرسیده که. من میدونم این مرتیکه چه مرگشه!
شاباجی گفت: چشه کل مریم؟
گفتم: مردک دیده قاسم با اون ناقصیش سه تا سه تا زن میگیره، ولی این با همه ی ادعاش و هیکلش یکی هم به زور داره. چشمش ورنداشته، حسودیش شده. همینه که الان پیله کرده به زنش. داره بهونه جور میکنه که فردا اگه هوو ورداشت آورد تو این خونه سر صدیقه سادات، زبونش بسته باشه و نتونه بگه چرا!
شاباجی یهو چشمش برق زد. گفت: بنازم کل مریم که زدی وسط خال. الحق که آدم دنیا دیده توفیر داره با یکی مث من و حلیمه! حالا بایست چه کار کنیم؟
گفتم: نمیدونم. بایست ببینم چه کار میشه کرد که این بنده خدا رو از دست این ضحاک ماردوش نجات داد. میبینی که مث مار پیچیده بهش و ولش هم نمیکنه!
صدای صدیقه بلند شد که: چرا آبرو ریزی میکنی مرد؟ بیخود نیس یه دنده صدات میکردن. هرچی من میگم الف، تو میگی شتر؟ من که یه عمر تو خونه ی توام و از این در بیرون نرفتم. حالا بعد از سه تا بچه و این همه سال کلفتی و نوکری توی خونه ات تازه نبش قبر کردی و گیرت شده سر اینکه یه روزی ننه ی من یا خودم میخوندیم؟ من که از اینجا بیرون نرفتم چه رسه به اینکه تو مجلسی رفته باشم و صدام در اومده باشه!
پرویز شروع کرد به داد و بیداد و حرف خودش رو باز تکرار کردن.
پا شدم و رفتم در اتاق…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *