قسمت ۱۶۲۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۲۵ (قسمت هزار ششصد و بیست و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
سه تا زنهای قاسم داشتن با هم دعوا میکردن که قاسم بیشتر حق کدوم یکیشونه!
تو حیاط پرویز سرپا نشسته بود لب باغچه انگاری که سر سنگ خلا نشسته باشه و داشت بیخیال به سیگارش پک میزد. ما رو دید که داریم میاییم از پله ها پایین ولی بلند نشد. همونطور بیخیال نشسته بود. پام که رسید تو حیاط گفت: هان ننه؟ چی شد؟ هنوز که انگاری داره سر و صداشون میاد.
گفتم: این سه تا ول کن قاسم نیستن. گیس و گیس کشون جلوی من و توئه. حرفشون حرف نیس. با دست پس میزنن و با پا پیش میکشن. پاشو برو به زندگیت برس که بیخود از صبح اومدی اینجا رگ گردن کلفت کردی.
پرویز دستش رو گذاشت سر زانوش و بلند شد. گفت: ما یه حرفی زده بودیم و یه قولی داده بودیم به سعیده خانوم که پاش هم وایسادیمکه مشغول الذمه نباشیم. مابقیش گردن خودش. ما که دیگه رفتیم. عزت زیاد.
گفتم: آقا پرویز، پس مردونگیت کجا رفته؟ عزت زیاد، همین؟
زل زل نگام کرد و گفت: پس چی؟ مگه کار دیگه ای هم مونده؟
گفتم: این همه از مردونگیت تعریف کردی و ما هم باور کردیم. حالا میخوای ما سه تا زن علیل و مریض رو همینطوری ول کنی و بری؟ میدونی چقدر راهه از اینجا تا جزامخونه؟ پیاده که نیومدیم. منم که میبینی این پام درد میکنه. یعنی راسیاتش سوخته، سر بی حواسی این حلیمه. اومدنه سواره بودیم و خر داشتیم. اما حالا پای پیاده ایم.
پرویز گفت: والا مردونگی که ربطی به خر و سواره و پیاده بودن شما نداره. ولی اونم رو چشمم. یه خر اینجا هست که مال قاسمه. ورش میداریم میریم در خونه ی من. یه قاطر هم اونجا هست، سوارتون میکنم میبرمتون جزامخونه و خودم باز برمیگردم با حیوونها.
شاباجی گفت: الحق که مردی آقا پرویز.
پرویز گفت: بیخود پیزور لای پالونم نکنین. بریم تا دیر نشده بایست برگردم هزارتا کار نکرده دارم.
خر قاسم رو ورداشت آورد. من و شاباجی سوار شدیم و پرویز و حلیمه هم پیاده اومدن. رفتیم در خونه اش. دور نبود. تا رسیدیم یه یالله گفت و رفت توی خونه. تعارف کرد بریم تو تا قاطرش رو پالون میکنه یه خستگی در کنیم و نمونیم توی کوچه.
رفتیم تو. زنش رو صدا کرد که مهمون داریم. چندتا چای بریز بایست بریم.
زنش از توی اتاق اومد بیرون ببینه مهمون کیه که یهو شاباجی تا چشمش افتاد بهش گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *