قسمت ۱۶۲۳ و ۱۶۲۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۲۳ و ۱۶۲۴ (قسمت هزار ششصد و بیست و سه و بیست و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
قبول کردم. پرویز رفت سعیده رو بیاره. قاسم هم رنگش شده بود مث گچ و صداش در نمی اومد.
سعیده رو که آورد، سکینه رو هم صدا کردیم، آسیه هم اومد. به پرویز گفتم رفت یه تشکر خشک و خالی از در همسایه کرد و راهیشون کرد که برن. ما موندیم و قاسم و سه تا زنش. آسیه اولش خواست شلوغ بازی در بیاره و گیس و گیس کشی کنه با سعیده، ولی همینکه حالیش کردیم که زنک آبستنه کوتاه اومد. ولی بیخیال نشد و هرچی ناله و نفرین بلد بود نثار قاسم و سعیده و سکینه کرد.
حلیمه وایساد آسیه رو ساکت کرد. پرویز هم به سعیده گفت: این شوورت، حی و حاضر جلوت نشسته. کاری که ما بایست میکردیم رو کردیم. والسلام. اگه دیگه کاری نداری که من برم پی زندگیم.
بهش گفتم: بمونی بهتره آقا پرویز. بزار همه چی بیوفته روی روال بعدش هرجایی خواستی برو.
پرویز سری تکون داد و دستش رو گذاشت روی چشمش و گفت: روی چشمم ننه. هرچی شما بگی.
گفتم: اجالتا بمون تو حیاط تا قضایا روشن بشه. بعدش میری.
خوشش نیومد از اینکه فرستادمش بیرون. با دلخوری رفت تو حیاط وایساد به سیگار کشیدن.
شاباجی و حلیمه اومده بودن کنار دست من و قاسم نشسته بود یه ور اتاق و سه تا زنش با فاصله یه ور دیگه. گفتم: این شما سه تا زن و اینم شوورتون. هرکدومتون یه چیزی ازش میدونین و اونایی هم که نمیدونین الان واسه ی هم رو کنین. ببینین کدومتون میخواد باهاش بمونه، کدوم یکی میخواد بره به زندگی خودش برسه.
قاسم چپ چپ به من نگاه کرد و گفت: این حرفا چیه میزنی پیرزن؟ چرا میخوای دو بهم زنی کنی؟ یعنی چه که واسه ی هم رو کنن؟ مگه چیز قایمکی من داشتم از اینا؟ هر سه تاشون زنم بودن و هر کدومشون به فرا خور حالش یه چیزایی رو میدونه که صلاحه. هر کدوم میخواد بمونه پای زندگیش که یا علی، هر کی هم نمیخواد بمونه که راه وازه و جعده دراز. هِری، خوش گلدی.
گفتم: باز زبونت دراز شد؟ به من میگی پیرزن؟ لابد میخوای بگی صلاح نبوده همه شون بدونن تو مردونگیت شک بوده و نصفه نیمه مردی، هان؟
قاسم سرخ شد. چشم غره رفت بهم. گفت: چرا حرف بی ربط میزنی؟ به کسی چه ربطی داره؟ اون پرویز دهن لق…
آسیه پرید تو حرفش و گفت: قضیه چیه کل مریم؟ یعنی چی اینی که گفتی؟
رو کردم به قاسم و گفتم: یالا جوابشو بده. به من ربطی نداره. ولی به زنهات که ربط داره.
سعیده گفت: من که از اول میدونستم. مش کریم و همین آقا پرویز برام توضیح دادن قبل از همه چی. برامم اصلا مهم نیس که آقا قاسم یه تخم داره یا دوتا یا اصلا نداره. کاری هم به این کارا ندارم که یه هوو دارم یا دوتا، بیشتر و کمترش هم واسه ام توفیری نداره. آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب. هوو هم یکی و صدتاش با هم فرقی نمیکنه. الان چیزی که برام مهمه اینه که بچه ی اون تو شیکم منه و منم چیزی وقتی به زاییدنم نمونده. بچه، هم آقا میخواد و هم ننه. پسفردا هم که بچه افتاد رو خشت دهنش وازه و شکمش گشنه. خرجی میخواد. آقا قاسم بایست بیاد بمونه پیش من!

سکینه که با چشم دریده زل زده بود تو دهن سعیده، گفت: چی داره میگه این قاسم؟
قاسم گفت: چی میگه؟ مگه گوشت نمیشفه؟
سکینه بغض کرد و گفت: لااقل حرمت خویش و قومیمون رو نگه میداشتی. این همه حرف زدی در گوشم. من غریبه تر و نامحرم تر از اینا بودم؟ تا الان نگفته بودی که یه زن دیگه هم داری، امروز هم که ملتفت شدم حرمت خویش و قومیمون رو نگه داشتم و حرف نزدم و ریختم تو خودم. حالا دیگه بایست ملتفت چیزای دیگه هم بشم و بفهمم که ناقص هم بودی؟
قاسم اومد حرف بزنه که شاباجی یهو زد زیر خنده و دیگه نمیتونست جلوی خنده اش رو هم بگیره.
قاسم با اوقات تلخی گفت: چته پیرزن؟ خنده ات چیه این میون؟
شاباجی رو کرد به سکینه و گفت: والا که شما همه تون تحفه این. یعنی تو این همه وقت که زنش شدی ملتفت نشدی که سالمه یا ناقص؟
سکینه که رنگش شده بود مث لبو با توپ پر گفت: همه که مث شما بی چشم رو نیستن. مگه من رفتم زل بزنم ببینم سالمه یا ناقص؟ اونم تو ظلمات نصف شب؟
آسیه گفت: از توی بی چشم و رو بعید هم نیس. تینقدر آب زیر کاهی که اگه ملتفت هم شده بودی به رو نمی آوردی بابت اینکه نشسته بودی سر بدبخت کردن من. از حسودی داشتی میمردی همینکه چشمت می افتاد به حمدالله. من که باورم نمیشه این ملتفت نشده باشه. حالا که دیده کار به اینجا رسیده خودشو زده به کوچه علی چپ که مظلوم نمایی کنه.
سکینه پرید بهش که: دیگ به دیگ میگه روت سیاه سه پایه میگه صلی علی. اگه به بی چشم و رویی و پدرسوختگی باشه که تو سره ی همه بی چشم روهایی. این همه سال باهاش بودی و هوو نداشتی، یه بچه ام ازش پس انداختی، حالا امروز میگی من نمیدونستم قاسم مشکل داره و ناقصه؟
قاسم یهو داد زد: بس میکنین یا نه؟ من حالیم نمیشه شماها بحثتون سر چیه. هر الدنگی که گفته من ناقصم به اونجای جد و آبادش خندیده. من اگه ناقصم پس این حمدالله و این بچه ی تو شکم این ضعیفه چیه این وسط؟ یکی کم داشته باشم یا زیاد، چه توفیری به حال شماها میکنه؟ اصلا من هر سه تاییتون رو طلاق میدم. برین ببینین چه گِلی میخواین به سر بگیرین. بچه هاتون هم مال خودتون.
قاسم پاشد که از اتاق بره بیرون که هر سه تا زنهاش آویزونش شدن و شروع کردن به التماس که نره!
رو کردم به شاباجی و حلیمه. گفتم: میبینین؟ اینا تا ابد آویزون این قاسمن، چه با تخم، چه بی تخم. بلندشین بریم که داریم بیخود خودمونو خسته میکنیم.
حلیمه بلند شد و گفت: صد رحمت به همون جذامخونه. اینجا دارالمجانینه.
شاباجی و حلیمه زیر بغلهام رو گرفتن و از اتاق اومدیم بیرون. سه تا زنهای قاسم داشتن با هم دعوا میکردن که قاسم بیشتر حق کدوم یکیشونه!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *