قسمت ۱۶۲۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۲۱ (قسمت هزار ششصد و بیست و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
یه راست اومدم اینجا تا آدمش کنم که دیدم نیست و مابقی قاضایا که خودتون بودین…
شاباجی گفت: عجب! دیدی خواهر دوتاییشون تو جزامخونه که بودیم چه تیارتی درآورده بودن؟ قرمساقیه این قاسم که اون سرش ناپیدا. تف تو ذاتش بیاد.
رو کردم به پرویز و گفتم: چرا خود سعیده تو این مدت نیومده اینجا همه چی رو بگه به آسیه و دست قاسم را رو کنه؟
پرویز آهی کشید و سرش رو زیر انداخت. گفت: تقصیر من احمق شد. قاسم اون روزی که رفتیم خونه ی سعیده خواستگاری ازم خواست بهش بگم که دور و ور خونه ی قاسم یه موقع آفتابی نشه تا وقتش که شد همراه من و مش کریم بیاییم خونه شون و با زنش حرف بزنیم. گفت اگه زنش ملتفت بشه دیگه زندگیش زندگی نمیشه. اون زن بدبخت هم حجب و حیا کرده و رو قولش وایساده. چه میدونسته دیر بجنبه اینطوری میشه که حالا شده. درست مث من. اون مارمولک بدبجور دست همه مون رو گذاشت تو پوسته گردو.
دم ظهر بود که دیدیم از تو کوچه سر و صدا میاد. پرویز پا شد به دو رفت بیرون. هنوز از حیاط بیرون نرفته بود که در و همسایه ها قاسم و سکینه رو با تو سری آوردن تو. آسیه هم آخر همه رسید. بچه اش تو بغلش بود.
پرویز تا چشمش به قاسم افتاد دوید جلو یه سیلی قایم گذاشت بیخ گوشش و داد زد بیشرف، بعد هم یه تف انداخت تو صورتش. سکینه داشت گریه میکرد و التماس که بهش کاری نداشته باشن. ولی زنهای همسایه ول کن نبودن و گیسهاش رو محکم چنگ کرده بودن و یکیشون که سن و سال بیشتری داشت مدام میگفت که بایست این زنیکه رو گیسهاش رو تراشید و تو کوچه ها گردوندش که آبروش بره.
آسیه ولی انگار دلش به رحم اومده باشه ازشون میخواست که بیشتر از این آبرو ریزی نشه و انگشت نمای شهر نشن.
من که بالای پله ها ایستاده بودم داد زدم و پرویز رو صدا کردم. با صدای من بقیه هم ساکت شدن.
گفتم: آقا پرویز، این مردک رو بیار تو اتاق بایست چندتا چیزو روشن کنه. بعدش دیگه هر کاری خواستین باهاش بکنین.
پرویز پس گردن قاسم رو گرفت و از پله ها آوردش بالا. آسیه هم فرز بچه اش رو سپرد دست یکی از زنهای همسایه و اومد.
منو که دید گفت: چه کار میخوای بکنی کل مریم؟ نمیخوام فردای روز بچه ام شاکی بشه که این مرتیکه هرکی بوده و هرچی، آقاش بوده و نبایست اینطوری باهاش تا میکردیم.
گفتم: وقتی میخواستی جزام بگیره مگه آقاش نبود که حالا شدی دلسوز اونو و قاتل بخت و اقبال خودت؟ میدونی این مرتیکه چه کارا که نکرده؟
گفت: چی بگم والا کل مریم؟ اگه جزام میگرفت بی سر و صدا بود. تقاص کاراش رو پس میداد. اینطوری آبرومون رفته تو کل شهر. کسی نیست که امروز ندیده باشه قاسم و این ضعیفه ی پفیوز سکینه رو با چه خفتی آوردنشون تو خونه. همین حالا یه عالمه آدم جمعن پشت در خونه که ببینن عاقبت اینا چی میشه.
گفتم: تو خیالیت نباشه. همه چی به وقتش درست میشه. اول بزار چندتا سوال جواب بده، بعدش اگه بازم خواستی بمون تو خونه اش و بهش بگو شوور…
قاسم مث گربه ی کتک خورده کز کرده بود کنج اتاق.
رفتم جلو و گفتم: پرویز سیر تا پیاز قضایا رو واسه مون تعریف کرده. خیال نکن دیگه میتونی دروغ بگی و چیزی رو لاپوشونی کنی…
قاسم با چشمهای گشاد خیره شد به پرویز و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *