قسمت ۱۶۱۷ و ۱۶۱۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۱۷ (قسمت هزار ششصد و هفده)
join 👉 @niniperarin 📚
مش کریم اومد حرف بزنه که قاسم خودش شروع کرد. گفت: واسه مش کریم گفتم یه بار، یه بار دیگه هم میگم برای تو که مش کریم میگه مث چشاش بهت اطمینون داره.
گفتم: میشنفم.
گفت: راسیات امر اینه که این چیزی که میخوام بگم رو هیچکی نمیدونه، اونایی هم که میدونن یا نقاب خاک به صورت کشیدن، یا اینقدری دهنشون چفت و بست داره که تا حالا نشستن جایی بگن و وا بگن. الانم که اومدم پیش مش کریم واسه ی همینه که نمیتونم تو روی اونا نگاه کنم، چون از خویش و قوم نزدیکن.
گفتم: منم مث داداشت. هرچی هست همینجا چال میکنم.
گفت: زنده باشی آقا پرویز. خدا برای زن و بچه ات نگهت داره. اگه غریبه بودم اینجا و خویش و قومی نداشتم، این حرف رو نگه میداشتم تو سینه ام تا وقت مردن. ولی چه کنم که با اونا چشم تو چشمم و سر همین قضیه دیگه روی نگاه کردن بهشون رو ندارم. اونا هم خودشون دیگه رفت و اومدی باهام ندارن بعد از این قضیه.
مش کریم گفت: تعلل نکن آق قاسم. میدونم داری حاشیه میری چون روی گفتنش رو نداری. اگه میخوای که من بگم.
قاسم سرش رو زیر انداخت و گفت: نه مشتی. میگم. واقعیت اینه که من بچه بودم و تخس. تعلل کرده بود آقام تو مسلمون کردنم و دیگه عقلم رسیده بود که بردنم واسه سنت کردن. نمیدونستم چه خبره ولی ملتفت شده بودم که هر خبری هست، واسه ی من خوب نیس. ترسیده بودم و گریه و زاری میکردم. تا بردنم تو اتاق و چشمم افتاد به غولوم دلاک با اون ریش بلند و سر و سبیل تراشیده پا گذاشتم به فرار. نتونستم. گرفتنم و به زور آوردنم خوابوندنم تو اتاق. یکی دستهام رو گرفت و یکی هم پاهام رو و غولوم دلاک هم مشغول شد. سر به زنگاه که غولوم دلاک میخواست ببره، با پیچ و تابی که به خودم دادم یه پام رو از دست اونی که گرفته بود درآوردم و زدم زیر دست غولوم. اونم که میخواست به زور نگهم دارم و کارش رو بکنه دستش رد رفت و چاقو خورد جایی که نبایست بخوره و راستم رو برید که برید. یه طوری که خودم دیدم که افتاد وسط پام رو زمین. عربده کشیدم و بیهوش شدم. تا مدتها دستمون بند بود و مرهم وسط پام. ننه ام هم گریه و زاری که این بچه دیگه مرد بشو نیس. مرهم رو که ورداشتن دیدم فقط چپم مونده و دیگه خبری از راست نیست. آقام میگفت بایست خدا رو شکر کنیم که کلا از مردی نیوفتاده و خواجه نشده این پدرسگ. آخه چه وقت دست و پا زدن بود اون موقع. خلاصه که چندتایی طبیب آوردن و ما رو نگاه کردن و گفتن این بعیده که بچه اش بشه. اون یکی که مونده اونقدری قوت نداره که بخواد باهاش یه بچه پس بندازه.
شاباجی گفت: استغفرالله. خدا به دور. چطور شرم نکرده و این حرفا رو زده؟
پرویز گفت: اگه منظورت به منه ننه که شماها خواستین و مجبورم کردین که تعریف کنم. وگرنه هزارتا ناروای دیگه بارم میکردین. دیگه ملتفت شدین؟ تعریفات ما خلاص. همینقدر که دونستین بسه!
حلیمه گفت: خب اینایی که گفتی چه ربطی داشت به اینکه تو بخوای بیای با قاسم سر جنگ بگیری؟ نکنه تازه ملتفت شدی اونم دروغ گفته بهت؟
پرویز گفت: دستخوش آبجی، حالا دیگه…
پریدم تو حرفش و گفتم: حالا دیگه تو طاقچه بالا نذار واسه ی ما. نصفش رو گفتی، مابقیش رو هم بگو و شر رو بکن. نکنه سر صبحی اومدی اینجا عربده میکشیدی که چپ و راست قاسم رو ببینی؟
با غیظ گفت: نه ننه. اومده بودم همونی هم که میگه داره رو ببرم بندازم دور. نامرد بی همه چیزو.
گفتم: زنش هم میدونسته اینا رو؟
گفت: پرسیدم ازش که پس چطور تو با این حالت رفتی زن گرفتی؟
قاسم جوابم داد که: نگفتم. نه ننه ام و نه آقام نگذاشتن کسی ملتفت قضیه بشه. غیر از خودشون و داییم که غولوم دلاک رو آورده بود و داداشهام و آبجیام کسی نمیدونست. گفتن لزومی نداره زنت بدونه. همین که خودت میدونی بسه. فقط قضیه اینه که بچه ات نمیشه که اونم میوفته گردن زنت. همه میگن زنش نازا بود. منم نتونستم حرف بزرگترم رو زمین بندازم! گوش کردم به حرف و زن گرفتم!

حلیمه گفت: یعنی این قاسم قرمدنگ هیچی به آسیه نگفته بوده؟
پرویز گفت: اینطور میگفت.
شاباجی گفت: توبه! عجب مردمونی پیدا میشن. اونوقت این آسیه که این همه ادعا داره خودش هم ندیده بوده؟
گفتم: چه حرفایی میزنی خواهر. اون آسیه ی بدبخت چه ادعایی داره با اون رنگ زرد و بدن نحیفش؟ بعدش هم مگه تا حالا شوور کرده بوده که بدونه چی به چیه؟ خیال کرده همینه که هست.
پرویز گفت: لااله الی الله. اختلاطهاتون رو بزارین برای بعد که من نبودم.
گفتم: خب. بعدش چی شد؟
پرویز گفت: چی میخواستین بشه. بی حرف و حدیث میره و یه زن میگیره بی کس و کار و غریبه که اهل اینجا نبوده. همین عیالش که الان میگین رفته پی قاسم بگرده. بهش گفتم آخه مرد، این که دور از مردونگیه. چرا بهش نگفتی؟
گفت: هم ننه ام و هم آقام گفتن آغت میکنیم اگه حرفی بزنی. آبرومون میره. همه جا چو میوفته قاسم پسر فلانی تخم لاپاش نبوده. خودمم ابا داشتم از حرف و حدیث مردم. از یه طرف هم میگفتن چرا این زن نمیگیره. داره پیرپسر میشه. خلاصه که مجبور شدم. حالا هم دیره واسه این حرفا. دیگه کار از کار گذشته.
بهش گفتم: خب؟ حالا میخوای چه کار کنی؟
گفت: همینکه ملتفت شدم زنم آبستنه انگار انداختنم وسط آتیش جهنم. گر گرفتم. شبانه روز میسوختم و نمیتونستم دم بربیارم. تا بهم گفت خیال میکرد حالا بال در میارم از خوشحالی. ولی مث این بود که تو کاهدون کبریت کشیده باشن و منم مونده باشم اون وسط. فکرم هزار راه رفت که یعنی چه کار کرده ضعیفه. با کی رفته و چه وقتی رفته. ولی از یه طرف هم میگفتم اگه خطایی کرده بود که نمی اومد به من بگه. خلاصه که موندم میون برزخ.
بهش گفتم: خب میرفتی مینداختیش بچه رو تو که شک داشتی.
گفت: دیر بود. یعنی دیر بهم گفته بود. کاری نمیشد کرد. منم سر ناسازگاری باهاش گذاشتم. ولی هر کاری که کردم فایده نداشت. بچه عمرش به دنیا بود. موند که موند. آخرش به خودم گفتم بلکه هم اشتباه کرده باشی. بیخیال شو و بشین زندگیت رو بکن. حتی وقتی به دنیا اومد واسه اش قربونی کردم. همه ی در و همسایه رو مهمونی دادم. خویش و قومی هم که از ماجرا خبر نداشتن هم اومدن دیدن بچه. آقام چند ماه پیشش رفته بود به رحمت خدا، ننه ام هم بعد از اینکه فهمید دووم نیاورد. دق کرد و مرد. منم دوباره شک مث خوره افتاد به جونم. دیگه حتی طرف بچه هم نمیتونم برم. استغفرالله که میشد جفتشون رو سر به نیست میکردم و خودمو راحت.
مش کریم گفت: دیگه از این حرفا نزن آق قاسم. حتی حرفش هم گناه داره. تو دو به شکی. هر وقت یقین کردی و مطمئن شدی خطا از اون بوده اونوقت هر کاری خواستی بکن.
گفتم: خب دردت درمون داره. کاری نداره واسه اینکه از شک و شبهه در بیای.
گفت: چطور؟
گفتم: راهش اینه که…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *