قسمت ۱۶۱۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۱۵ (قسمت هزار ششصد و پانزده)
join 👉 @niniperarin 📚
پرویز آب دهنش رو قورت داد و گفت: منو که میبینین آب از سرم گذشته. باکی ندارم از خوره و حصبه و وبا و طاعون. خیالتون جمع. همین چند روز پیش بود که از قضا داشتم میومدم از جایی. سر جعده یکی نشسته بود به خوردن. نون و ماست داشت. بفرما زد، دستش رو رد نکردم. نشستم و یه شکم سیر باهاش خوردم. ته تغارش رو هم یه انگشت اون کشید و یکی من. بهش گفتم مردونگی کردی جوونمرد که یه لقمه نونت رو شریک شدی باهام. بریم شهر خونه ی من جبران کنم واست. به زنم میگم یه آبگوشت بار بذاره تلافی نون و ماستت در بیاد. قبول نکرد. از ما اصرار و از اون انکار. آخرش به زبون اومد و گفت بیام خونه ات زن و بچه ات ناراحت میشن و زابرا. هرچی گفتم اینطور نیس زیر بار نرفت. آخرش به زبون اومد و گفت که خوره داره و دلش رضا نمیده که بیاد تو خونه ام. چند روز گذشته از اون روز و هیچی هم نشد که نشد. آدم اگه قوه و بنیه ی درست و حسابی داشته باشه که این چیزا بهش کارگر نیس. اتفاقا همین دیروز بود، گفتم زنم آبگوشت بار گذاشت، اندازه ی دوتای تغار ماستش بردم براش. خر کیف شد بنده خدا. کلی دعا کرد به زن و بچه ام.
شاباجی گفت: باریک الله. پس تو که مرام و معرفت داری چطوره که با ما سه تا پیرزن ایندر بی مروتی؟ نه به اون لوطی گیریت و نه به این لات بازیات. خدا رو خوش میاد اینطوری سه تا ضعیفه ی بینوا رو اذیت کنی؟
گفتم: چی میگی خواهر؟ حالا کی تغار آبگوشت پرویز یه دنده رو دیده؟ لاف تو غربت مث گوزه تو بازار مسگرا. این لندهوری که من میبینم، اومده اینجا یه چیزی از اون قاسم قرمدنگ بکنه، بعیده ازش این حاتم بخشیا. نمیبینی چطور اومده بس نشسته تو این اتاق ور دل ماها؟
پرویز چپ چپ نگاه کرد به من و گفت: حتمی همه ی عمرت همینطور به قاضی رفتی، اسمت چی بود؟
حلیمه جواب داد: کل مریم…
گفت: هان، کل مریم. حتمی همینطوری قضاوت کردی که خوره گرفتی ننجون! واسه اینکه خوب ملتفت بشی بهت میگم، من حسابم با قاسم سر مال و منال نیس. سر چیز دیگه ایه فرای این حرفا. وگرنه مال که جنجال نداره. یه راست میری سر خونه زندگیش و ضفط میکنی و میری. دیگه دعوا و جار و جنجال نداره.
خواستم محکم جوابش رو بدم که حلیمه پرید تو حرف و گفت: خب حرف حسابت چیه؟ تو که اینقدر ادعای زرنگیت میشه، مگه قاسم چه بلایی سرت آورده که اینقدر سمج پا پی اش شدی؟
پرویز یهو سرخ شد و گفت: من ادعای زرنگیم نمیشه ننه. معرفت به خرج دادم در حقش، بی معرفتی کرد در حقم. نمک خورد و نمکدون شکست بی همه چیز بی معرفت. وگرنه منو چه به این حرفا و این کارا؟ به ریخت و هیکل و حرفاش نمیخورد که این کاره باشه، ولی بود!
شاباجی گفت: چه کاره؟ کلاه سرت گذاشته؟
یه آهی کشید پرویز و گفت: چند وقت پیش قاسم اومد سراغم. میشناختمش دورادور. رفت و اومدی داشت به حجره ی یکی از رفقام که منم رفت و اومد داشتم اونجا. یه روز رسیدم اونجا دیدم نشسته داره حرف میزنه با رفیق قدیمم و شکوه و شکایت میکنه از زندگی و روزگار. دم حجره که رسیدم خواستم برگردم رفیقم گفت برم داخل، نامحرم نیستم. رفتم. نشستم کنارش. قاسم حرفش رو ادامه داد که…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *