قسمت ۱۶۱۲ و ۱۶۱۳

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۱۲و ۱۶۱۳ (قسمت هزار ششصد و دوازده و سیزده)
join 👉 @niniperarin 📚
یکی داشت قاسم رو صدا میکرد.
شاباجی و حلیمه که تازه از خواب پریده بودن هاج و واج نشسته بودن و زل زده بودن به من.
شاباجی گفت: چی شده؟ پیداشون کردن؟
گفتم: اگه پیداشون کرده بودن که نمی اومدن داد بزنن و قاسم رو بخوان سر صبحی.
پا شدم و رفتم دم در اتاق. یه مرد قد بلند با موی جو گندمی و ریش تنک وایساده بود وسط حیاط و عربده میکشید و قاسم رو صدا میکرد.
گفتم: چته سر صبحی؟ بی سلام و علیک و یالله اومدی تو خونه ی مردم به جهنم. چزا دیگه عربده میکشی؟ نمیگی یهو تو خونه ناخوش احوال هست؟
یکم زل زل به من نگاه کرد و بعدش همونطور بلند گفت: ببینم تو ننه اشی؟ اینقدر وجود نداره که اومده خودشو پشت یه پیرزن قایم کرده؟ حرمت موی سفید و سن و سالت و حال ناخوشت رو نگه میدارم که نمیام اون بالا مث سگ بکشونمش وسط حیاط. بهش بگو خودش به زبون خوش بیاد بیرون. وگرنه حرمتی که گفتم رو هم دیگه نگه نمیدارم.
گفتم: چته مرتیکه؟ قاسم چه خریه که من ننه اش باشم؟ حسابی باهاش داری برو سراغ خودش. چرا اومدی اینجا عربده میکشی؟
گفت: یعنی میخوای بگی تو ننه ی قاسم نیستی و اونم اینجا نیس، هان؟
گفتم: انگار حرف حالیت نمیشه. میگم نه یعنی نه.
زد زیر خنده. گفت: پس تو هم باهاش همدستی. بگو پدرسوخته بازی رو از کی یاد گرفته. ننه اش یادش داده. ببین ننه. من خودم سیاه روزگارم. مادر نزاییده کسی که بخواد منو سیاه کنه. واسه من تیارت در نیار. همین حالا میام بالا و حالیش میکنم کلاخ گذاشتن سر من عاقبتش چیه.
تا اومدم حرف بزنم از پله ها اومد بالا و از تو دهنه ی در علم داد کنار و رفت توی اتاق.
صدای جیغ شاباجی و حلیمه بلند شد.
گفتم: مرتیکه ی نره خر الدنگ مگه نمیگم قاسم اینجا نیس. داد بزنم همسایه ها بیان آبروت رو ببرم؟
یه نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و گفت: دستخوش! ببین مرتیکه واسه کی ادعای مردی میکرده. اون که فقط پیرزنهای شل و لنگ و کور دور و برش جمع کرده. لابد این دوتا هم خاله و عمه اشن!
حلیمه گفت: این مرتیکه ی لندهور شوم کیه سر صبحی مث گربه سیاه نحس اومده اینجا روزمون رو به نحسی بکشونه کل مریم؟ یه داد بزنم در و همسایه بریزن اینجا زبونش رو بکنن تو ماتحتش که بلبل زبونی نکنه سر صبحی و شکر نریزه؟
میدونستم داره قپی میاد که یارو رو بترسونه بلکه تشریف کثافتش رو ببره و بزنه به چاک.
گفتم: آره خواهر. بایست همین کارو کرد تا آدم بشه مرتیکه. هرچی بهش میگم ما اینجا مهمونیم و قاسم نیس باورش نمیشه. باز سر خرش رو زیر انداخته و اومده تو اتاق.
یارو یه نگاهی به سه تاییمون انداخت و بی اینکه ککش بگزه سیگارش رو روشن کرد و تکیه داد به دیفال. گفت: آره. خیلی وقته صدای داد پیرزن نشنفتم. داد بزنین ببینم صداتون تا کجا میره. هر سه تاتون با هم. میخواین بشمرم که با هم شروع کنین؟
بد پیله بود و سمج و نترس. فایده نداشت این حرفا واسه اش. خیالیش نبود که کسی بیاد یا نه.
اخمهام رو کشیدم تو هم و عصام رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم: ای بی شرف بی آبرو. خجالت نمیکشی تو مرتیکه ی دبنگ؟ وایسادی اینجا که صدای داد سه تا پیرزن نامحرم رو بشنفی؟ الهی لای جرز دیفال بره اونی که توی بی چشم و روی بی شرم رو پس انداخته. حالا که اینطور شد داد که نمیزنم هیچ، با همین عصا میزنم ملاجت رو میترکونم بلکه عقلت سر جاش اومد.
یارو یه ابروش رو انداخت بالا. یکم زل زل بهم نگاه کرد و بعد زد زیر خنده. خواستم قدم از قدم وردارم برم جلو که یهو خنده اش رو خورد. یه پک قایم به سیگارش زد و براق شد به من که: خجالت نمیکشی پیری مردنی؟ راست راست تو چشمام نگاه میکنی و دروغ سر هم میکنی؟ خیال کردی نمیدونم همسایه های دور و بر نیستن؟ وقت اومدن خودم دیدم همه شون چفت درشون رو انداخته بودن و قفل زده بودن بهش. خیال کردی با یه قپی اومدن میتونین سر منو شیره بمالین؟ یا همین حالا میگین قاسم کجاست، یا…
شاباجی که تا حالا ساکت مونده بود و لام تا کام حرف نزده بود از ترس گفت: خب چرا بهش نمیگین کدوم گوری رفته قاسم؟ ما که صنمی نداریم با اون مرتیکه. بلکه گفتیم و این یارو پیداش کرد و بچه رو هم از دستش در آوردیم. اینطوری یه تیر و دو نشون شده. هم چه رو پیدا میکنیم هم این مردک انتقامش رو سر هر کوفتی هست از قاسم میگیره و ادبش میکنه. غیر از اینه؟
راست میگفت شاباجی. نمیدونم چرا از اول به فکر خودم نرسیده بود و بیخود باهاش سرشاخ شده بودم.
گفتم: آخه مرتیکه پر روئه. عین آدم که نیومد بگه قاسم رو میخواد. از اول شروع کرد به عربده کشی. خیال کرده با این کولی بازیا کاری از پی میبره. واسه همین حرصی شدم از دستش.
یارو یکم زل زل به من و شاباجی نگاه کرد و گفت: خب از اول درست و درمون جواب ندادی که درست ازت بپرسم. اومدی وایسادی دم در و سر جنگ گرفتی با ما. نوکرتم هستم. اگه جاش رو میدونی بگو که دستم بهش برسه پوستش رو میکنم و توش کاه پر میکنم.
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *