قسمت ۱۶۱۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۱۱ (قسمت هزار ششصد و یازده)
join 👉 @niniperarin 📚
آسیه که رفت حلیمه گفت: چشمم آب نمیخوره کل مریم که دیگه دستش به بچه اش برسه. تا وقتی آقای بچه هست و پشتی سکینه در میاد کسی نمیتونه حرفی بزنه. گیرمم که در و همسایه ها پیداش کردن. خیال کردی تا چشمشون به قاسم بیوفته دیگه حرفی میزنن و کاری ازشون میاد؟
گفتم: چاره چیه؟ خیال کردی این حرفا رو به آسیه بزنی زیر بار میره؟ باز میخواد گناه رو بندازه گردن خود ما و همون اراجیفی که میبافت به هم رو باز بلغور کنه. اگه ای حرفا رو بهش بزنیم تازه چپ میوفته باهامون و تازه ما میشیم گنهکار.
شاباجی گفت: آره خواهر. بذار فعلا سرش گرم بشه و دوره بیوفته با این همسایه هاش پی اونا بگرده. ما هم یه ذره هوا روشن شد که چشممون جلو پامون رو ببینه راه میوفتیم میریم جزامخونه. هرچی باشه اونجا امن تره.
گفتم همچین عجله ای هم نیس. تا وقتی اونا میرن بگردن و آسیه هم خونه نیس میشه موند همینجا. دلمون پوسید تو اون جزامخونه ی بی در و پیکر. اینجا همه چی هم هست. یکی دو روزی میشه واسه ی خودمون زندگی کنیم لااقل.
حلیمه گفت: هر طور صلاح میدونین. ولی به نظر من بهتره خیلی دم چشم نباشیم. زودتر برگردیم بهتره.
شاباجی گفت: یه روز دیر و زود به جایی نمیخوره. سخت نگیر خاتون.
رو کردم به شاباجی و گفتم: آشوب کجاست؟ الان همسایه ها بیان اینجا ببیننش خوف میکنن. سر و ریختش زار میزنه که چشه.
گفت: خیالیت نباشه. همونوقتی که گفت قاسم و سکینه در رفتن بهش گفتم بره دنبالشون. اگه پیداشون کرد برگرده، اگه نکرد هم بره جزامخونه ما خودمون میاییم.
سری تکون دادم و نفس راحتی کشیدم. باز یه بار بالاخره شاباجی هم عقل کرده بود و بی اینکه بپرسه یه کار درستی کرده بود.
دیدم از تو حیاط داره صدا میاد. شاباجی بلند شد چشم انداخت. گفت: خیال کنم در و همسایه هان. جمع شدن تو حیاط.
بلند شدم رفتم دم در. مردهای همسایه و چندتایی هم از زنهاشون جمع شده بودن تو حیاط. آسیه هم بود. تک و توک هی ازش میپرسیدن چی شده و چی نشده. اونم با بغض توضیح میداد.
صدام رو بلند کردم و گفتم: الهی خدا خیرتون بده. اجرتون با آقا سیدالشهدا ایشالا. دست به دست بدین همیاری کنین بلکه طفل معصوم این آسیه ی بینوا رو پیدا کنین و از چنگ اون هووی مجنونش درش بیارین. من که خودم پیرم و این پام هم سوخته و علیل شده وگرنه خودمم راه میوفتادم دور کوچه ها ببینم نشونی ازشون پیدا میکنم یا نه.
چندتایی به آسیه چشم و ابرو اومدن که یعنی این کیه؟ قبل از اینکه آسیه حرفی بزنه بلند گفتم: من از قوم و خویششم. بعد از مدتها از یه شهر دیگه اومدم اینجا سری بهش بزنم که دیدم اینطور شده. کار خدا بوده حتمی. خواسته این زن فلک زده تنها نباشه تو این وضعیت. شما ها هم خدا خیرتون بده. دست بجنبونین و زودتر راهی بشین، ایشالا که خوش خبر برگردین.
هرکسی یه چیزی گفت و یه سوالی از آسیه پرسید و آخر هم راهی شدن. خود آسیه هم رفت. گفت نمیتونم بشینم دست رو دست بزارم. میرم جاهایی که بلدم یه سری میزنم بلکه اونجا باشن.
صبح، هنوز آفتاب نزده بود که دیدم از تو حیاط صدا میاد. گوش تیز کردم. یکی داشت قاسم رو صدا میزد!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *