قسمت ۱۶۰۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۰۳ (قسمت هزار ششصد و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
رو کردم به شاباجی و گفتم: فی الفور برو عبدالجبار رو صدا کن بیاد…
عبدالجبار که رسید گفتم: فرز میری در خونه ی قاسم و آسیه رو ورمیداری میاری اینجا. بچه هم اگه پیشش بود میسپاری دست یکی از همسایه ها. فقط حواست باشه ملتفت نشه که ما بویی بردیم از اینکه چرند تحویلمون داده و سرمون رو شیره مالیده که اگه ملتفت بشه دیگه بیا نیست.
عبدالجبار رو که راهی کردم، به آشوب گفتم: برگرد برو سراغ قاسم و سکینه. دلجویی کن ازشون و بهشون رسیدگی کن و بگو ناراحت نباشن، یکی رو فرستادیم سراغ آسیه که از خونه بیارتش بیرون و بچه رو هم سپردیم دست همسایه که در امون باشه. بعد هم جفتشون رو ورمیداری میاری اینجا.
حلیمه گفت: کل مریم، اگه اینا رو تو رو بشن با هم کار بالا میگیره و دیگه به این راحتی نمیشه جمعش کرد. حتمی قاسم و سکینه وقتی آسیه رو ببینن دیگه نمیتونن خودداری کنن.
گفتم: چاره ای نیست. ما که نمیتونیم از اینجا بیرون بریم، این قضیه رو هم نمیتونیم استخون لای زخم کنیم. آخرش که چه؟ بایست این قضیه روشن بشه.
آشوب رو فرستادم بره و کاری که گفتم رو بکنه.
شاباجی گفت: همه اش تقصیر عبدالجباره! اگه این بساط رو سر ننه گلابتون در نیاورده بود کار به اینجا نمیکشید!
حلیمه گفت: وا! چه حرفایی میزنی خواهر. کاری که آسیه کرده چه ربطی داره به گلابتون؟ تازه اون بنده خدا بانی خیر شد با مردنش تا دست این آسیه چاخان رو بشه واسمون.
گفتم: حالا وقت این حرفا نیست. دعا کنین به حق علی اون دوتا جزام نگرفته باشن و آسیه هم بلایی سر بچه نیاورده باشه، وگرنه جواب پس دادنش روز قیومت خیلی سخته. من از اولش هم نمیخواستم این کارو بکنم. با طناف این حلیمه رفتم تو چاه، عاقبتش هم شد این. وگرنه من هیچوقت ندیده و ندونسته کاری نمیکنم!
حلیمه با دلخوری گفت: چرا میندازی گردن من کل مریم؟ تو ازم پرسیدی منم چیزی که به فکرم رسید رو گفتم. تصمیم که با من نبوده. خودت دست اندر کار بودی!
شاباجی گفت: ممبعد هم خودت بایست تصمیم بگیری کل مریم. تا وقتی با فکر و نقشه ی خودت پیش میرفتیم از این چیزا نداشتیم. حتم دارم که از سوختگی پات بوده که فکرت مشغول بوده و سپردی دست حلیمه که راه و چاه رو بگه. هر کی نشناسه من که تو رو میشناسم بعد از این همه وقت همپیالگی و اختلاط!
سری تکون دادم به نشونه ی تأسف و گفتم: روش که ننوشته. حالا یه بار خواستم میدون رو بدم دست حلیمه که اینطور شد!
حلیمه سگرمه هاش رو کشید تو هم و قهر کرد و از اتاق رفت بیرون.
دو ساعت بعد، سر و کله ی عبدالجبار پیدا شد. لنگ لنگون اومد در اتاق رو زد. صورتش، درست اینجاش، زیر چشمش یه کبودی بزرگ مشهود بود. چشمش هم شده بود قلوه ی خون.
شاباجی دوید جلو و گفت: چی شد؟

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *