قسمت ۱۵۸۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۸۵ (قسمت هزار پانصد و هشتاد و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
عبدالجبار اومد تو و سلام کرد. اخم کردم. اشاره کردم بشینه. همونجا دو قدم اینور تر از در دستش رو زد به زانوش و نشست.
گفتم: بیا بالا بشین، دم در بده.
سرش رو انداخت بالا و گفت: نه، همینجا خوبه. میخوام سیگار بکشم، چشمم به بیرون باشه.
گفتم: بیرون مگه خبریه؟
گفت: نه. از روی عادته. کاری داشتی باهام که فرستادی پی ام؟
شاباجی یه چای که سرش خالی شده بود تو نعلبکی و قند پاش خیس خورده رو رفت تلپی گذاشت جلوش. عبدالجبار التفاتی نکرد. همونوقت ورداشت یه قلپ خورد و بعد سیگارش رو روشن کرد و دستش رو گذاشت رو زانوش.
گفتم: کار که زیاد باهات دارم. بایست ببینم از کجا شروع کنم. خدا رحمت کنه ننه گلابتون رو. بنده خدا این همه کار ازت خواسته بود تو عمرش و براش کم نگذاشته بودی، ولی این کار آخری به انجام نرسید.
با سردی خاکستر سیگارش رو تکوند توی استکان چایی و گفت: خدا رحمتش کنه. نگفتی چکار داشتی باهام.
گفتم: دیدی که، همون روز ظهرش اومد اینجا نشست تا دم غروب باهام به اختلاط کردن. چه حرفایی که نزد.
گفت: آره شاهد بودم. اخلاقش تند بود ولی آزاری نداشت. حرف زیاد میزد خدابیامرز.
شاباجی با طعنه گفت: منظورت اینه که به حرفاش اعتباری نیس؟ اتفاقا که خوب ملتفت بود چی داره میگه و از کجا و از کی داره میگه. پیر بود ولی خوب تیز بود. گوشش همه جا کار میکرد. همه چی رو هم میشنفت.
عبدالجبار نگاهی به شاباجی انداخت و گفت: والا دقیق نشده بودم به گوشش که ببینم تیزه یا نیست. اونم خدابیامرز جای ننه ی ما بود، همچین که دیدمش انگاری ننه ام بود که زنده شده بود و اومده بود جلوی چشمم. ما که بچه ی خلفی نبودیم واسه ننه مون. گفتیم یه دستی ازش بگیریم بلکه ثوابی باشه واسه اون بنده خدا.
حلیمه گفت: همچین جای ننه ات هم نبود!
براق شدم به حلیمه و شاباجی. گفتم: ببین عبدالجبار، ازت خواستم بیای بشینی دو کلوم با هم حرف حساب بزنیم.
عبدالجبار گوشهاش رو تیز کرد.
ادامه دادم: درسته که گلابتون دیگه نیست ولی اگه همچین نمیشد و اون حرفا رو نشنفته بود بلکه چندصباحی بیشتر عمر کرده بود و تو هم حالا جای اینکه اینجا نشسته باشی، نشسته بودی تو اتاق گلابتون و داشتین گل میگفتین و گل مشنفتین!
اخمهاش رو کشید تو هم و متعجب گفت: گل و بلبل دیگه چیه؟ خودت اومدی گفتی تا فردا صبح دووم نمیاره که نیاورد بدبخت. درسته اگه میتونستم یه دستی ازش میگرفتم ولی ما رو چه به گل گفتن و گل شنفتن؟
گفتم: خودتو نزن به کوچه علی چپ. خودت خوب میدونی که اگه اون شب با اون زنک نریخته بودین رو هم و اون حرفا رو نزده بودین که قلب گلابتون وا نمیستاد وسط روضه.
عبدالجبار بیشتر تعجب کرد. گفت: چه حرفی؟ زنک کیه؟
شاباجی گفت: هان! چوب رو ورداشتیم حالا گربه دزده میخواد در بره. میبینی خواهر؟ داره از همین حالا میزنه به در حاشا.
گفتم: یا خودت به زبون خودت میگی چه خبر بوده، یا همین حالا پته ات رو میریزم رو آب و به همه میگم باعث و بانی مردن گلابتون شما دوتا بودین. اونوقت همینایی که میشینی کنارشون و باهاشون سیگار دود میکنی بهت حالیت میکنن یه من ماست چقدر کره داره. بیخود هم طفره نرو که دستت رو گلابتون واسه ما سه تا رو کرده…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *