قسمت ۱۵۷۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۷۸ (قسمت هزار پانصد و هفتاد و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
چشمک زد و بعد جفت چشماش رو بست.
جمعیت آوار شده بودن پشت در اتاق. حلیمه و شاباجی هم جلوی بقیه وایساده بودن. صدای یکی رو شنفتم که گفت: از بس عنق و گنده دماغه و به همه چی کار داره، صاحب روضه جزاش رو داد!
یکی دیگه بلند رو به من گفت: چی شد کل مریم این غر غروی پیر؟ از حال رفته یا تموم کرده؟
با تشر گفتم: اومدین روضه دلتون صاف بشه، تازه وایسادین کلوخ اندازون میکنین پشت سر پیرزن بدبخت؟ توبه کنین که یه روزی هم خودتون به همین روز نیوفتین.
رو کردم به حلیمه و شاباجی و گفتم: یه تیکه کاهگل خیس و یه پیاله قنداب درست کنین ببرین تو. باز از هوش رفت. به هوشش که آوردین قنداب بریزین تو حلقش بلکه حالش جا بیاد.
حلیمه نگاه معنی داری بهم انداخت، اومد جلو و گفت: جدی که نیس؟ همه اش به روالیه که ظهر داشتی براش میگفتی دیگه؟
آروم بیخ گوشش گفتم: تو خیال کن راستی راستیه که بقیه هم باورشون بیاد. میبینی که این مردم تو خشتک همدیگه رو هم سرک میکشن. یه کاری نکنین هرچی رشتیم پنبه بشه.
گفت: خیالت راحت.
دست شاباجی رو گرفت و دوتایی رفتن تو اتاق.
رو کردم به جمعیت و گفتم: به حق همین روضه ای که توش بودین، تا صفای دلتون نخوابیده واسه این ننه هم دعا کنین که الان دعاتون گیراس. الهی به حق صاحب چراغ هیچکی علیل و ذلیل نشه و هرکی لایقه، مراد و مطلبش رو بگیره از دست آقا. لال از دنیا نری، بگو آمین.
همه بلند گفتن آمین.
گفتم: حالا هم اینجا وانستین. خلوت کنین و برین پی زندگیتون و قدر این نفسی که میره و میاد رو بدونین که همین یه دَمش هم غنیمته. بذارین این بنده ی خدا هم چه عمرش به این دنیا باشه و چه نباشه آرامش داشته باشه.
یکی از میون جمعیت داد زد: ایشالا حق به تیر غیب گرفتارت نکنه، صلوات برفس…
جذامیها صلوات بلندی فرستادن و پر و پخش شدن توی حیاط. عبدالجبار که تا حالا کنار یه درخت ایستاده بود و داشت نگاه میکرد، سیگارش رو آتیش کرد و راه افتاد که بره طرف اتاقش.
صداش کردم. برگشت. با دست اشاره کردم که بایسته. رفتم طرفش و گفتم: کارت دارم.
از نگاهش پیدا بود خوشش نمیاد از حرف زدن با من. حق داشت. کم بهش نتوپیده بودم امروز.
گفتم: کار واجب دارم باهات. بریم یه گوشه ی خلوت بایست باهات حرف بزنم.
با اون چشمهای بی روحش یکم خیره نگاهم کرد و بعد با انگشت یه گوشه رو نشون داد. راه افتادم لنگون لنگون.
گفتم: حوصله ات سر نره. من پای راه اومدن ندارم. یواش یواش بایست بیام.
فقط یه “نچ” از دهنش اومد بیرون و حرف دیگه ای نزد. با یه من عسل هم نمیشد اینو قورت داد. من مونده بودم چطور گلابتون گرفتارش شده!
گفتم: راسیاتش مطلبی هست که بایست بدونی. در مورد ننه گلابتون.
خیلی سرد جواب داد: چه مطلبی؟
قضیه ای که بایست براش میگفتم رو گفتم. از صورت بی روح و زنگ پریده اش نمیشد ملتفت شد که خوشحاله یا ناراحت. اصلا انگار نه انگار. واسه ی همون درختی که کنارش وایساده بود اگه تعریف کرده بودم، بیشتر حس و حالش رو ملتفت میشدم تا این عبدالجبار.
یکم صبر کردم. حرفی نزد.
گفتم: خب؟
پک آخر رو به سیگارش زد. کـونه ی سیگار رو میون دوتا انگشتش تکون تکون داد و خیره شد به آتیشش. چند لحظه گذشت. آتیشش که خاموش شد، انداختش زیر پاش و گفت: یعنی میمیره؟
گفتم: عمر دست خداست. چه میدونم. ولی با این حالی که داره بعید میدونم تا صبح بکشه!
گفت: کی خطبه رو میخونه؟ بگو بیاد بخونه!
گفتم: خدا خیرت بده جوونمرد. تو بیا پشت در اتاق. من یکی رو میارم که بخونه.
هیچی نگفت. راهش رو کشید و رفت طرف اتاق…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *